افکار یک زندانی

« الدنیا سجن المومن »

افکار یک زندانی

« الدنیا سجن المومن »

افکار یک زندانی

هر توانی را تکلیفی است و گاه بر توان مشاهده ، تکلیف توصیف نموده اند،چون چنین باشد،آنچه را می یابم باز خواهم گفت ، لیک می دانم که "سید"،قبیله ام را آموخت که جز از برای خدا ننگارید پس به امید آن روز که نماینده ی او (جل جلاله) به ملاقات دیوار نوشته هایم بیاید و آنچه را نیک می داند باقی گذارد که او خود باقی مانده ای زندانی است.

۶ مطلب با موضوع «مذاکره با شیطان بزرگ» ثبت شده است

همانطور که می دانید این روزها با اقدام سیاستمداران آمریکایی تنور اخبار برجامی دوباره گرم شده است. با آنکه گفتنش برایم تلخ است اما باید به عرض برسانم که همگی ما که به نحوی سرنوشتمان با این ماجرا گره خورده است، دچار اوضاع مضحک و اسفناکی شده ایم. همه ی ما از ابتدا سوار بر کشتی سوراخی شدیم که دوستان دموکرات مودب آن آقای بنفش، قول داده بودند که غرق نمی شود. و حالا منتظریم تا ببینیم چه زمانی آب از ساق پایمان بالا می آید تا به گردنمان برسد. این معاهده هنگامی که برقرار بود دستاوردش برای ما - به قول آقای رئیس - «تقریبا هیچ» بود، شما را به خدا این خنده دار نیست که امروز برای باطل نشدنش صف کشیده اند و شکایت سگ سیاه را به گرگ سفید می برند؟ گیرم که آن مرد چپ دست قانون مزبور را وتو کرد و سیاستمداران آمریکایی هم وتوی او را نشکستند، آن وقت باید خوشحال باشیم که بر اساس برجام بانک های بزرگ دنیا باید با ما کار کنند اما به خاطر سیاست های پشت پرده ی دولت آمریکا با ما کار نمی کنند؟

برجام پیش از این ها لغو شده بود، حتی باید گفت این نوزاد از ابتدا ناقص الخلقه بود. برجام آن زمانی لغو شد که آقایان منافع سیاسی خود را بر سر میز مذاکرات بردند و با عجله کوشیدند تا مشق های نانوشته شان را به یاری دشمنان قسم خورده ی یک ملت، پنهان کنند. برجام آن زمانی شکست خورده بود که آقایان دوست را دشمن پنداشتند و دشمنان را دوست. یادتان می آید آن روزهایی را که "اولین ها" را با افتخار برایمان می شمردند: اولین مذاکرات رو در رو با آمریکا، اولین تماس تلفنی با رئیس جمهور آمریکا، اولین دیدار وزرای خارجه ایران و آمریکا، اولین وزیرخارجه ای که با رئیس جمهور آمریکا دست داد. لگد بر ثمره خون شهیدان مبارزه با شیطان بزرگ می زدند و نام آن را شکستن تابوی دوستی با کدخدای باهوش و با ادب می گذاشتند. تابویی که به گفته ی آقایان مشتی بی سواد بی شناسنامه ی تندروی لایق جهنم در اوهام خود بنایش کرده بودند و راه نان و آب مردم را بوسیله ی آن بسته بودند.

حالا اما همگی دست به سینه ایستاده ایم تا این کشتی هزار حفره به تمامی غرق شود تا بلکه آقایان دست از دوستان مودب دموکراتشان بکشند. تاریخ هیچ گاه فریاد های آن آقای عصبانی را فراموش نخواهد کرد که در میان مردم و در پاسخ به سخنان حکیم فرزانه ی ما زبان می چرخاند که «ما به مذاکرات خوشبین هستیم».

چه آن قانون امضا بشود و چه نشود، حاصل این همه تابو شکنی و خوشبینی؛ یک راکتور از بتن پرشده، عده ای جوان دانشمند مهاجرت کرده و داغ یک فریب بزرگ است که تا ابد نشان ساده لوحی آن بر پیکر ما باقی خواهد ماند. این عبرت بزرگ تاریخی، شاید در ادامه ی راه به کارمان بیاید اما بی شک آنچنان که پس از این خواهید شنید، مایه ی سربلندی ما نخواهد بود.

امید است گرداب کینه و عداوت دشمنان، دست آقایان را از این تخته پاره ی پر حفره جدا سازد؛ چرا که نصیحت های پدرانه ی نوح به گوش این پسران سرکش اثر نمی کند.

۲ نظر ۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۵:۵۴
زندانی زندانی

چندی پیش در لابلای رقابت های انتخاباتی ریاست جمهوری گذشته، یکی از نامزدها در جواب رقیب خود سخنی را بیان نمود که بازگو کننده ی احساس بسیاری از رزمندگان ما در تابستان سال 67 بود.

آن عبارت این بود که: ” وقتی شما (دکتر ...) با میتران قهوه می خوردید، ما در جبهه موشک می خوردیم و

امروز در روز اجرایی شدن یک معاهده، مردی دو تابعیتی، از خاک ایران به سوی عمان و پس از آن به ایالت متحده ی آمریکا سفر خواهد کرد. مردی که ما همچنان نمی دانیم، چگونه در قالب مذاکرات هسته ای جای گرفت و چگونه از قاعده ی مذاکره تنها در چهارچوب هسته ای خارج شد.

رزمندگانی که در تابستان سال شصت و هفت خبر برجام به آن ها رسید، احساس می کردند که پشت سرشان خبرهایی است که با آنچه در پیش رو دارند مطابقت ندارد.

رزمنده هایی که سال ها بعد فرصت یافتند تا در یک مناظره ی تلویزیونی گوشه ای از حس مخفی مانده ی آن روزهایشان را بیان کنند.

شاید ما نیز روزی در قالب یک مناظره ی تلویزیونی سوالاتمان را از معاهده ی پانصد و نود و هشت جویا شویم. شاید روزی ما نیز از دیگرانی که امروز دستمان به آن ها نمی رسد بپرسیم که آیا رزمندگان خط انقلاب در فردای این کشور جایی دارند یا نه؟ ای کاش بی پروا جایمان را نشانمان می دادند و این گونه استخوان در گلو ما را تحمل نمی کردند. ای کاش منتظر عبور زمان و عبور مرگ از خط انقلاب نمی ماندند و ما را با تیغ های آخته سرجایمان می نشاندند. و ای کاش که فرمانی می رسید و به ما می گفتند که بر شماست که چشم هایتان را ببندید و قلم هایتان را بسوزانید. و ای کاش که ما به تابستان سال شصت و هفت نمی رسیدیم.

این روزها ، روزهای تلخی است  اما هدهدان سلیمانی خبر داده اند که روزهای تلخ تری در راه است. پس ای اهل آسمان شما از ما روی برنگردانید و به نسبت تلخی ایام ما، ابرهای حادثه را بگویید که بر ما شهد شیرین شهادت ببارانند.

۰ نظر ۰۷ دی ۹۴ ، ۱۲:۳۵
زندانی زندانی

این روز ها شاید بازار خبرهای برجامی برای خیلی ها همچنان داغ باشد. اما من نیز مانند بسیاری از دیگر هم میهنانم پس از چندی، دیگر از پیگیری بازی های ناجوانمردانه سیاست بازان این عرصه ی حساس به ستوه آمدم و دیگر حوصله ی توجه به این مناسبات پس پرده ای را نداشتم.

اتفاقا در همین اوضاع آنچنان درگیر مشکلات شخصی و اداری جان فرسا بودم که اگر هم می خواستم آنچنان فرصتی برای دنبال کردن اخبار نداشتم.

من به ناچار برای پیگیری اموری به پایتخت سفر کرده بودم و در خانه ی یکی از اقوام اسکان موقت داشتم. وسیله ی نقلیه ام مترو بود و همراه و همدمم فشار خستگی و خواب آلودگی و اندوه فراوان از نابسامانی های ادارات دولتی و غیر دولتی.

در همین راستا چاره ای نداشتم جز آنکه در فواصل ایستگاه های مترو سر بر شیشه های نامهربان ترن ها، کمبود خواب شبانه روزی ام را جبران کنم.

در یکی از همین خواب های نصفه و نیم بود که رؤیایی عجیب مرا سخت حیران و نگران نمود. خواب دیدم که در میان خیابان های تهران به خواب رفته ام، ناگهان شهید مجتبی نواب صفوی به سراغم آمد و با لگد به پهلویم می کوبید تا بیدارم کند، از اثر ضربات او بیدار شدم، سری چرخاندم و هنگامی که می خواستم بر خیزم، دیدم که دستانم بسته است، و عجیب تر آن بود که دستانم را با پرچم ایران بسته بودند، پرچمی که در میان آن نقش الله نمایان بود.

با هول و اضطراب از خواب پریدم. خودم را جمع و جور کردم و سعی کردم به خودم بیایم. هم سفرانم هر یک به کاری مشغول بودند و کسی از حال مضطرب من خبر نداشت. یکی  کتاب می خواند، دیگری با تلفن همراهش سرگرم بود و مابقی هم اشتغالاتی برای خودشان داشتند.

وقتی به خودم آمدم دیدم که قطار در ایستگاه بهارستان متوقف است. مدام خوابم را زیر و رو می کردم و به دنبال نشانه ای بودم. وقتی که قطار حرکت نمود از پشت شیشه، تابلوی ایستگاه از مقابل چشمانم عبور کرد. یادم به ترور حسنعلی منصور آمد. پنج شنبه اول بهمن ماه سال هزار و سیصد و چهل و سه، حسنعلی منصور، نخست وزیر وقت ایران در حالی که طرح کاپیتولاسیون را در دست داشت راهی مجلس شورای ملی بود که بوسیله ی هیات‌های موتلفه اسلامی حکم اعدام انقلابی وی به اجراء در آمد.

من از زیر میدان بهارستان گذشته بودم و در خواب شهید مجتبی میرلوحی یا همان نواب صفوی شجاع در پهلوی من لگد می کوبید تا شاید که بیدارم کند. او موفق شد و مرا هوشیار نمود اما دستان من به وسیله ی پرچم میهنم بسته شده بود.

نمی دانم که تعبیر دقیق این رویا چه بود اما شب هنگام، پیش از آنکه از فشار خستگی در ساعات ابتدایی شب به خواب بروم، خبر تصویب برجام را در مجلس شورای اسلامی شنیدم. خبری که نمی دانستم باید با آن چه کنم؟

من این خبر را زیر سر گذاشتم و خوابیدم تا شاید آینده، رویای مرا به خیر تعبیر کند. اما دلم همچنان از خواب آن روز در اضطراب است. باید به امید فردا بود، زمان چاره ی بسیاری از دردهاست.
۰ نظر ۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۱:۳۸
زندانی زندانی

آن روزی که دوست و همکلاسی سال های اول دبستانم، کتاب قصه ی لباس پادشاه را - با آن تصاویر و نقاشی های جالبی که هنوز در خاطرم هست - جایزه گرفت و خانم معلم، کتابش را برای همه ی ما خواند، هیچ نمی دانستم که این داستان، گویای واقعیت تلخی است که تاریخ یک ملت را ورق خواهد زد.

میدانید من وقتی حرف های چند پهلوی سیاستمداران را از تلویزیون همیشه دولتیمان می شنوم، یادم به همان قصه ی لباس پادشاه یا آن پوست شکلات های توخالی که پدرم با کاغذ دیگر شکلات ها، آن ها را پر کرده بود تا سر به سر ما بگذارد، می افتد.

نمی شود ظاهر یک چیز را حفظ کرد و گفت تمامش را نگهداشتیم. اسم ها پاسخگوی نیاز ما نیستند.

عمیقا معتقدم که سیاستمداران ما در مواجهه با غرب دچار حالت همان پادشاه قصه های کودکیم شده اند.  بندگان خدا می اندیشند لباسی از حریر پوشیده اند که جز حلال زادگان کسی آن را نمی تواند ببیند اما نمی دانند که همه ی عالم در حال تماشای پیکر عریان آنانند. و حلال زادگان نیز، از سر تدبیر و بیم از هم پاشیدگی اوضاع زبان به کام گرفته اند.

قصور از ماست، ما پادشاهی ساده لوح را به پیکار دقلبازان قهاری فرستاده ایم که از هیچ، لباسی بر تن پادشاه می کنند که به قول خودشان تنها حرامزادگان آن را نمی بینند. پیر قبیله گفت که حریف، نیرنگ باز و مکار است اما پادشاه ما فقط به فکر لباس نامرئی خود برای جشن پایان سال بود.

وقتی معلم کلاس اول داستان را تمام کرد همه دوست داشتیم، جای آن پسرک نادان می بودیم که معنای حرامزادگی را نمی دانست و زبان گشود و فریاد کشید که این پادشاه عریان است.

ای کاش بزرگ نمی شدیم و فرمان به سکوت نمی گرفتیم تا همچون کودکان صادق و بی پروا فریاد حقیقت سر میدادیم.

۰ نظر ۱۶ فروردين ۹۴ ، ۱۱:۱۴
زندانی زندانی

به یاد حکیم ابوالقاسم فردوسی ؛ آن حماسه سرای مسلمان

یکی از مشکلات اساسی بشریت نادانی است. این که نادانی چیست و تاریخچه اش از کجاست داستانی طولانی است که اکنون مجال پرداختن به آن نیست.

یکی از نادانی های مرسوم در تاریخ سیاسی دنیا، دوست پنداشتن دشمنان است. این پندار ناشایست ملت ها را به خاک ذلت کشانده و می کشاند. این معنا همان روی سکه ی بصیرت است که دیرهنگامی است سخن ریش سفیدان و دانایان قوم گشته است.

این ها همه را گفتم تا یک سخن را به پایان برسانم. سخنی که باید آن را یک درد دل غم بار به حساب آورد. شاید تعجب کنید اما من گاهی به دشمنان خونی ام که با آن ها پدرکشتگی قدیمی دارم و با تمام جان و تنم از آنان متنفرم، حسرت می خورم. حسرت می خورم هنگامی که میبینم دولتمردان آن کشور دورتر که به خیالمان با ما در حال اعتماد سازی هستند فراموش نکرده اند که با ما دشمنند. حتی یک لحظه هم از کلام آنان بر نمی آید که دشمنیشان را با ما فراموش کرده باشند. ما قدرت پوشالی آنان را به لجن کشیدیم و آنان با ما دشمن شدند و هیچ گاه این دشمنی را فراموش نکردند.

در این سو اما یادمان رفت که یک عمر استعمار آزادگانمان را کشت، زنانمان را بیوه ساخت و فرزندانمان را به فساد کشید. آخر من این داغ را به کجا ببرم که آقایان یک لحظه دم بر نمی آورند که ما با دشمنان خود در حال مذاکره ایم و آن آقای سگ، همان وزیر خارجه ی کشور شیاطین رانده شده، همچنان پارس می کند. و رهگذران کشور من به جای آنکه سنگ به دست گرفته، سگی را به سنگی برانند، پشت به سگ کرده می گریزند و سگ می پندارد که ما همه این چنینیم و بلند تر  پارس می کند.

آقای سگ! در شان انسانی من نیست که با شما سخن بگویم اما از بد روزگار وقتی با سگان قرار به مذاکره است چه می شود کرد. ما آدم ها خوب می دانیم که راحت ترین کار برای یک سگ پارس کردن است و بعد از آن پاچه گرفتن. پارس می کند که بترساند و هنگامی که دید مکرش کارگر افتاده و گربه صفتی در مقابل او می لرزد و می هراسد هوس پاچه گیری اش میگیرد. اما به شما بگویم اگر به دنبال این رهگذران گریزان به روستای ما رسیدید آنجا دیگر نه از سگان می ترسند و نه می گریزند، آن جا کودکان ما از دشت های کویر طبس، سگ کشی را آموخته اند که پدرانشان، همان  پیل تنان همیشه جاوید به شکار شیر رفته اند.

پی نوشت :

وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَـکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَث ذَّلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُواْ بِآیَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ.

و اگر می خواستیم او را به وسیله آن آیات بلند مرتبه می کردیم، ولی او به [دنیا و] زمین گرایش یافت و از هوس های خود پیروی کرد، پس وصف او مانند وصف سگ است که اگر به آن حمله کنی له له می زند و اگر رهایش کنی باز له له می زند. این است وصف قومی که آیات ما را تکذیب کردند. پس این قصّه را بازگو کن باشد که بیندیشند.

۰ نظر ۰۶ بهمن ۹۲ ، ۱۳:۲۷
زندانی زندانی

این روزها روز های عجیبی است، روز های حماسه است، جعبه ی جادو مدام از دفاع می گوید، از خرمشهر، از فکه، از جزیره ی مجنون.

همین یکی دو هفته ی پیش بود که یکی از فرماندهان برایمان خاطره می گفت. حرف ها آنقدر در هم پیچیدند تا دوباره رسیدیم به داستان تلخ جام زهر.

فرمانده می گفت حقیقتا دیگر زورمان نمی رسید، نیرو نداشتیم، دولت کمک نمی کرد، مردم به زندگی خودشان مشغول بودند. می گفت دیگر نمی شد، می گفت آمریکا خودش وارد صحنه شده بود و برای حرفش مثالی آورد.

گفت: در جزیره ی مجنون یا فاو دقیق یادم نیست (اشتباه از نگارنده است او دقیق یادش بود)، هلیکوپترهای آپاچی آمریکایی از فاصله ی چند کیلومتری با گلوله ی توپ درون کانال آتش می ریختند، می گفت اولش ما متوجه نشدیم که هلیکوپتر است، آنقدر همجه ی آتشش سنگین بود که فکر می کردیم، توپ خانه ی عراق است که بر سرمان می کوبد، می گفت درون کانال که می رفتم فقط دست و پای قطع شده بود که روی زمین ریخته بود.

این روز ها روز های عجیبی است، روز های صلح است، صلح با شیطان بزرگ، دستانم هنگام نوشتن "شیطان بزرگ" شک می کنند، آیا هنوز هم باید گفت شیطان بزرگ؟

این روز ها روز های عجیبی است روز هایی است که فرمان رهبرمان را نادیده می گیرند، رهبرمان فرمان داد که نرمش نیز باید با صلابت باشد، گفت اگر می خواهید نرمش کنید، عهد و پیمان قهرمانیتان را به باد ندهید، او گفت اما از فرمان او تنها نرمشش را شنیدند و قهرمانی فراموش شد.

این روز ها روز های عجیبی است، روز هایی است که ما دست دوستی دراز می کنیم و آنان در مصاحبه هایشان جستجوی تام و تمام می خواهند، آقای وزیر خارجه ی شیطان بزرگ! ما و شما خوب می دانیم که هیچ بمب هسته ای در این خاک و بوم دفن نشده است، ما خوب می دانیم که شما برای چه می خواهید خاک کشور ما را زیر و رو کنید، ما خوب می دانیم که شما حتما برای جستجوی بمب های اتمیتان - که خواهر زاده ی بمب های کشتار جمعی عراق است که هیچ وقت یافت نشد - حتما اصرار خواهید کرد که بهشت زهرا را نیز بگردید، ما خوب می دانیم شما در قلب این خاک به دنبال اجساد کسانی می گردید که روزگاری ایستادند و آنقدر قامتشان بلند بود که توانستند از آسمان، چشم اژدها را با آب دهانشان کور کنند. آقای وزیر! این آرزو را به گور خواهید برد، ما چون آقای غریبمان علی علیه السلام دستمال زرد به پیشانی خواهیم بست و بر دیوار گورستان هایمان خواهیم نشست تا سگانتان با آن قیافه های خندان و تر و تمیزشان از فاصله ای دور ناله کنان از قبرستان های ما بگریزند .

آقای وزیر! همه ی ما ایرانی های شیعه و عاشق حسین، نمی توانیم آرام بگیریم وقتی شما با کمال وقاحت پیش شرط هایتان را برایمان، بر سر میزهای چوبی مستطیلی شکل، دیکته می کنید. شک نداشته باشید که پای شما به آرامگاه پدرمان روح الله باز نخواهد شد، حتی اگر کلیددار حرم شما را راه دهد، ما نخواهیم گذاشت که شما پس از آن همه تلخ کامی جام زهر، دوباره خواب شیرین خمینی را برآشوبید.

اینجا هنوز هم اسطوره ها در خون ما جریان دارد، همه ی آدم ها نمی توانند گربه صفت باشند جناب آقای سگ.

پی نوشت :

وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَـکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَث ذَّلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُواْ بِآیَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ

و اگر می خواستیم او را به وسیله آن آیات بلند مرتبه می کردیم، ولی او به [دنیا و] زمین گرایش یافت و از هوس های خود پیروی کرد، پس وصف او مانند وصف سگ است که اگر به آن حمله کنی له له می زند و اگر رهایش کنی باز له له می زند. این است وصف قومی که آیات ما را تکذیب کردند. پس این قصّه را بازگو کن باشد که بیندشیند.

سوره اعراف آیه ١٧٦

۰ نظر ۰۶ مهر ۹۲ ، ۱۰:۱۶
زندانی زندانی