افکار یک زندانی

« الدنیا سجن المومن »

افکار یک زندانی

« الدنیا سجن المومن »

افکار یک زندانی

هر توانی را تکلیفی است و گاه بر توان مشاهده ، تکلیف توصیف نموده اند،چون چنین باشد،آنچه را می یابم باز خواهم گفت ، لیک می دانم که "سید"،قبیله ام را آموخت که جز از برای خدا ننگارید پس به امید آن روز که نماینده ی او (جل جلاله) به ملاقات دیوار نوشته هایم بیاید و آنچه را نیک می داند باقی گذارد که او خود باقی مانده ای زندانی است.

۲ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

تصور اول:

هنگامی که دژخیمان طغیان کرد، مرد را گفتند که یا با مایی و یا بر مایی، مرد دست بر گریبان دژخیمان برد او را بر زمین کوبید و فریاد کشید که به خدا قسم از شما نبوده ، نیستم و نخواهم بود. تیغ برکشیدند تا او را در همان تصور اول از میان بردارند اما مرد به سوی خانه ی خداوند هجرت نمود.

تصور دوم:

مرد در خانه خدا بود، دل مهیا کرد تا با خدای خود سخن کن، دژخیم از پس پرده با آهن تاخته بر آمد مرد حرمت خانه ی دوست نگهداشت و از مجادله پرهیز نمود. کسان خویش بر گرفت به سوی شمال عالم هجرت کرد، آنجا دست هایی به یاری دراز شده بود و امید رهایی می رفت.

تصور سوم:

مرد در میانه راه فرستاده ای را به سوی دست های یاری طلب گسیل کرد، فرستاده رسید، دست ها او را در آغوش گرفتند، فرستاده نامه نوشت و ارباب خویش را به سوی شمال عالم جهان فرخواند که اینجا جهان در انتظار توست. فرستاده درست نوشته بود؛ جهان در انتظار مرد بود. جهانی خالی از دست های مردمان.

فرستاده سر بر آستان خداوند نهاد، دستی از آستین شب در آمد و فرستاده را به دامان دژخیمان فروخت. فرستاده چون ستاره ای شب افروز در آسمان شهر شمالی خاموش شد. بی آنکه لب به طراوت دنیا خوش کرده باشد.

تصور چهارم:

مرد در نزدیکی شهر شمالی غروب فرستاده را در آسمان شب تماشا کرد. قدم به راه گذاشت تا حقیقت نامه و غروب را بجوید. مرد صدایی را می شنوید که او را به شهر شمالی فرا میخواند. همان صدایی که در نامه فرستاده مستور بود. جهان در انتظار توست. جهانی خالی از دست های مردمان.

تصور پنجم:

مرد در آستانه ی شهر شمالی به دشتی پنهان قدم نهاد. دشتی پر از لاله های سرخ که در زیر یک بیابان تاریک پنهان شده بود. یک دوست مرد را با خنجری آخته در آن دشت سرخ سکنی داد. مرد برای آن یار خفته دعا کرد.

تصور ششم:

دژخیم دست های مردمان را به سوی مرد فرستاد، دست های مردم گردآگرد مرد حلقه بستند. مرد و اصحابش در میان حقله ای از طوفان سرخ در انتظار تقدیر نشستند. دستی بر آمد و گفت یا از مایی و یا بر مایی، مرد ایستاد فردا را به او نمایاند و فرمود: به خدا سوگند از شما نبوده ام، نیستم و نخواهم بود.

تصور هفتم:

آفتاب از شرق عالم بر آمد و بر سرزمین تف دیده ی بیابان لاله ها سایه افکند. فرستاده ای از دژخیم رسید، دست مردم حلقه را تنگ کرد. دوست خفته بیدار شد. مرد در میان دست ها ایستاد و فرمود از شما نیستم، نبوده ام و نخواهم بود. تیغ ها آخته شد. دوستان مرد را در نوردید و مرد بر آستان دوستان خویش گریست. سپس ایستاد نگاهی به دوستان در خون خفته اش نمود و فرمود: از شما نبوده ام، نیستم و نخواهم بود.

تیغ های آخته بر آمدند و بر جان پسر مرد نشستند. تیرها هم، چوب ها و حتی قیچی های زنان. پسر مرد از جان دل فریاد زد. پدر فریاد جان سوز پسر را شنید. مرد بر بالین پسر آمد. مرد مُرد. سپس ایستاد نگاهی دستان خونین مردمان انداخت. دژخیم را لعنت فرستاد، و فرمود: از شما نبوده ام، نیستم و نخواهم بود.

تیغ های آخته زهر آگین شدند. برادر مرد را در میان گرفتند. مرد برادر را خواند تا تقدیر را به آرزوی خنکای آبی زلال رقم زند. برادر دوید، آب را در میان گرفت. دست بر گردن آب برد و آب را کشان کشان به آستان برادر می کشید. دژخیم از راه رسید. دست برادر را برید. برادر آب را به دست دیگرش سپرد. دژخیم دست دیگر را گسست. برادر آب را به دهان گرفت. دژخیم چشم برادر را خاموش کرد. برادر آب را با دندان می کشید. آب در میان کارزار از وفای برادر می گریست. آب از شرم خود مرگ را طلب نمود. دژخیم آب را تاب نیاورد و او را کشت. برادر تقدیر را رقم زد. دژخیم فرق او را شکافت. برادر بر زمین افتاد. گونه اش بر خاک تف دیده ی بیابان نشست. و شاید گونه اش شکست. همچون دلش که شکسته بود. مرد در رسید. برادر را به دامان کشید. مرد می گریست ، برادر پای بر زمین می کشید، گویی همچنان شرمنده بود. دردی که شرم بر جانش می گذاشت دردهای دیگر را بی اثر کرده بود. مرد صورت برادر را به صورت خود چسپاند. مرد شکست و فرو ریخت. سپس ایستاد، در نگاه دژخیم چشم دوخت. از چشمانش خون می چکید. فریاد زد از شما نیستم، نبوده ام و نخواهم بود. برادر همانجا در زمان آرام گرفت. برادر دیگر باز نگشت. مرد باز آمد. دستاری به سر بست. به سوی میدان روانه شد در حالی که قنداقی در دست داشت. دژخیم تیغ کشید. مرد فرزندش را به آسمان نشان داد. آسمان فرزند را در آغوش کشید. مرد دست های خالی اش را بالا برد. سپس روی به دژخیمان کرد. و فرمود: از شما نیستم، نبوده ام و نخواهم بود. دژخیم روانه شد. طوفان سرخ در گرفت.مرد در میان توفان سرخ ایستاد. دست ها مرد را در میان خود فشرندند. پنچه هاشان را در جان مرد فرو بردند. مرد فریاد کشید از شما نیستم، نبوده ام و نخواهم بود. پنجه ها سینه مرد را شکافتند. مرد فریاد کشید: از شما نیستم نبوده ام و نخواهم بود. دست ها قلب مرد را می فشردند. مرد فریاد می کشید: از شما نیستم، نبوده ام و نخواهم بود. دژخیم بر سینه مرد نشست. گفت یا از مایی و یا بر مایی، مرد خندید و گفت از شما نیستم، نبوده ام و نخواهم بود. دژخیم سر از پیکر مرد جدا ساخت. مرد جان سپرد، پس از آن بر نیزه ای نشست و مدام می گفت: از شما نبوده ام، نیستم و نخواهم بود.

این تصورات بیش از آنکه مظلومانه باشد، غرور انگیز است و اگر اصالت را در چیزی می جویی داستان مردی را بخوان که از دژخیم نبود و سر بر آستان او فرود نیاورد حتی به قیمت دوستان و پسر و برادرش. حتی به قیمت تمام خاندانش. مرثیه را باید ایستاده خواند. داستان سلحشوران را باید بر قله های کوه های سر سخت و سر افراز فریاد نمود. مظلومیتی را باید سرود که از سینه ی یک مرد با وفا می چکید. مظلومیت را باید با اقتدار از چشمان مردی روایت کرد که دژخیم را سر برید. باید بر این همه مردانی گریست که ما از آن تهی هستیم. ما باید بر تهی دستی خود بگرییم. ما می گرییم چرا که رشک می بریم بر مردی که در چشمان خون بار و فریبنده ی دژخیم نگریست، بر آن آب دهان افکند ، او را لعن کرد و لحظه ای زیر بار خفت او آسایش نجست. ما از سر رشک خود می گرییم. رشک به بلندای قامت یک مرد. مردی که همچنان در آسمان فریاد می کشد که از دژخیم نیستم، نبوده ام و نخواهم بود.


۰ نظر ۱۹ تیر ۹۷ ، ۱۲:۰۷
زندانی زندانی

در کشاکش انتخابات ریاست جمهوری دوازدهم، به بهانه ی نامزد شدن سید ابراهیم رئیسی برخی پای پرونده ی اعدام های سال 67 را به میان کشیدند.

این مبارزه ی منفی سیاسی در حالی شکل گرفت که بسیاری از کسانی که آن را اداره می کردند یا به دلیل نفع سیاسیشان در برابر آن سکوت کردند، می دانستند که اصل ماجرا چیست.

سازمان مجاهدین خلق نه پس از انقلاب که از سال های آغاز کار خود، پایه ای ویران داشت. روی آوردن به مبارزه به دلیل قلیان احساسات و همراه شدن آن با نابختگی های ناشی از ضعف اندیشه موجب شد، تا عده ای جوان دغدغه مند مبارزه ی مسلحانه را راهکار برخورد با دستگاه ستمشاهی بپندارند. امروز بر کسی پوشیده نیست که مبارزه ی مسلحانه آنان، به جای آنکه کمکی به تحقق اهداف انقلاب کرده باشد، بیشتر دستاویزی برای سرکوب تمامی مجاهدان انقلاب اسلامی توسط ساواک بوده است.

اما مبارزه ی مسلحانه گونه ای جذاب از مبارزه بود که حس هیجان و بزرگی را در جوانان جویای نام آن زمان ها بیدار می کرد. شاید اگر این عمل با تدبیر بیشتری همراه بود  در برخی موارد می توانست مفید فایده باشد، اما عملا نیروی بسیاری از جوانان آن روزها را که می توانستند در تنویر افکار عمومی نقش به سزایی ایفا کنند،  از میان برد. همچنین فضای خانه های تیمی نیز از لحاظ تربیتی نمی توانست برای سرمایه های انسانی جامعه مفید باشد. این در حالی است که حتی برخی خود برزگ بینی‌ها به نام مدیریت، عملا باب دیکتاتوری را برای مسئولان ارشد سازمان باز کرده بود.

شکل گرفتن سازمان مجاهدین بر اساس احساسات و بدون مبانی حقیقی فکری باعث شد تا این جریان، بارها و بارها دچار تصفیه ی داخلی و انحرافات گوناگون شود. پس از شکل گیری انقلاب و از آنجایی که امام بنای کار را بر اندیشه درست و حرکت معقول قرار داده بودند، سازمان مجاهدین که اصولا بر مبنای ماجراجویی و زبان اسلحه بنا شده بود، فضای انقلاب را برای خود نمایی خود تنگ می دید. همین امر باعث شد تا آنان در مسیر بر آورده شدن اهدافشان یعنی رسیدن به قدرت و ارضاء خواسته های نفسانی خود، بار دیگر چاره را در مبارزه ی مسلحانه با نظام اسلامی بجویند. مبارزه ای که خون بی‌گناهان در آن نادیده گرفته شد و بسیاری از نخبگان صالح ملت، در آن به شهادت رسیدند. حرکت سازمان مجاهدین تا آنجا سطحی بود که حتی افراد را به دلیل شباهت ظاهری به نیروهای انقلاب ترور می کردند.

در نهایت اما ترورهای بی‌رحمانه منافقین با عمل به هنگام نیروهای انقلاب در سراشیبی شکست قرار گرفت و سازمان باز برای ادامه ی حیات خود و بر آورده شدن امیال رهبرانش دست خیانت در دستان دشمن خارجی نهاد و هم پیاله صدام خون خوار در کشتار مدافعان کشور و آزار و اذیت اسیران ایرانی شد. بی شک روزهای مزدوری برای انسان پلیدی به نام صدام تاریک ترین دوران حیات سازمان مجاهدین بود و تاریخ هیچگاه آن را فراموش نخواهد کرد. این عمل خیانتکارانه موجب شد تا ملت ایران به خوبی چهره پلید سازمان مجاهدین را بشناسد. حتی افرادی که عقیده ای به انقلاب نداشتند اگر اندکی روح میهن پرستی در آنان بود همین قدر که سازمان مجاهدین را یار و یاور صدام می دیدند، آب دهان بر چهره ی کریه منافقین می انداختند.

امروز هم پس از گذشت تمامی این سال‌ها و پوسیده شدن سازمان مجاهدین از درون، این فرقه منحرف، همچنان قلاده دشمنان انقلاب را به گردن دارد. اما شگفت آنجاست که برخی به بهانه دستیابی به قدرت، نیروهای انقلاب را به دلیل مبارزه با فتنه گری منافقین شماتت می کنند. روز های نشستن بر صندلی ها چرمی به زودی به پایان خواهد رسید و همچنان که صاحبان قبلی این صندلی ها جایشان را به مستأجران کنونی داده‌اند، ساکنان کنونی نیز جایشان را لاجرم به دیگران خواهند سپرد اما تاریخ فراموش نخواهد کرد که برخی از این صندلی ها بوی تعفن حمایت از ناحق را می دهند. شاید برخی خود به صراحت چنین سخنانی را بر زبان نرانده باشند اما همین اندازه که به بهای دستیابی به قدرت، حاضر به سکوت و نیش خند شدند باید بدانند که مسندشان بوی متعفن همراهی با ظالم را می دهد.

همانگونه که تاریخ خیانت های قاجار و پهلوی را فراموش نخواهد کرد، بی شک حمایت عده ای از پای مال شدن خون هزاران شهید ترور را نیز فراموش نخواهد کرد. عمل اجتماعی انسان اگر به خطا برود تا قرن ها بعد ویرانی به جای خواهد گذاشت و بی شک ویرانی نیز پاسخی جز لعن آیندگان در بر نخواهد داشت.

 


۱ نظر ۰۹ تیر ۹۷ ، ۱۱:۲۷
زندانی زندانی