افکار یک زندانی

« الدنیا سجن المومن »

افکار یک زندانی

« الدنیا سجن المومن »

افکار یک زندانی

امام صادق (علیه السلام):
«بنویس و علمت را در میان دوستانت منتشر ساز و چون مرگت رسید آن ها را به پسرانت میراث ده زیرا برای مردم زمان فتنه و آشوب میرسد که آن هنگام جز با کتاب انس نگیرند.»
اصول کافی، باب فضیلت نوشتن، حدیث یازدهم.

۲۹ مطلب با موضوع «فهمیدنی ها» ثبت شده است

چند سال پیش واعظ محترمی بر منبر رسول خدا نشسته بود و در لابلای وعظ خاطره ای از یک عارف خیاط نقل کرد. او گفت یک عارف خیاط در حال عبور بود که امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف را دید. بدون آنکه سخنی بگوید با انگشت به سینه اش اشاره کرد و سپس به آسمان بدین معنی که دلم برای خدا تنگ شده است و از کنار امام زمان عبور کرد. در واقع می خواست بگوید گاهی انسان باید با خود خدا مناجات کند و عرفا چنین بوده اند که از کنار امام زمان عبور می کردند تا به یاد خدا باشند.

چند سال پیش تر نیز یکی از عرفای به نام اصفهان در جلسه ای بیان نمود که یکی از مراحل نهایی عرفان عبور از حقیقت محمدیه است. بعد به کنایه گفت که اگر این سخن را بشنوند مرا تکفیر می کنند ولی توضیح داد که در مقاماتی از عرفان باید از حقیقت رسول اکرم نیز عبور کرد.

این دو مثال می تواند به ما کمک کند تا از وضعیت فکری حاکم بر جامعه ی متدین خود آگاه شویم. سال هاست که در کشور ما و در میان متدینین این تلقی وجود دارد که اوج دین داری در طی طریق عرفان و دست یابی به مقامات عرفانی نهفته شده است. جدای از صحت یا عدم صحت این مدعا، باید گفت که این اندیشه در سطوحی از جامعه با عوام زدگی در هم آمیخته و موجب شکل گیری عرفان زدگی مزمنی شده است که قطعا از مسیر معرفت اسلامی به دور است و ناشی از تقلید کور کورانه و خواهش های نفسانی است.

اما دو مثال بالا به ما کمک می کند تا دریابیم که این تلقی در باب اوج دین داری تا چه حد می تواند درست و صحیح باشد. ابتدا بگذارید منظورمان از دین داری را بجوییم. منظور از دین در اینجا به صورت مشخص  اسلام و آن هم اسلام شیعه دوازده امامی است. اسلام دینی است که رسول اکرم آن را برای مسلمانان شرح نمود. دو منبع اصلی برای پی بردن به اسلام شیعی وجود دارد. یکی قرآن و دیگری احادیث منقول از طریق پیامبر و جانشینان او. اگر عقل را هم از منابع دینی بدانیم، مورد وثوق بودن عقل نیز از طریق همین منابع به دست خواهد آمد. همچنین در جامعه شیعه و با استفاده از روایت بدست می آید که قرآن نیز باید بر اساس تفسیر ائمه شیعه مورد استفاده قرار گیرد. در واقع اگر بنا بود هر کس هر چه را از قرآن در می یابد بدان عمل کند دیگر نیازی به امامت امامان شیعه نبود. از آنجا که مخاطبان این نوشتار شیعیان دوازده امامی قرار داده شده اند، بحث در این مسئله از حوزه این نوشتار خارج است. حالا باید دید که طریق سعادت در قرآن و روایات برای شیعیان چه چیزی قرار داده شده است. به طور مثال اگر شما به زیارت نامه جامعه کبیره و یا کتاب مورد قبول عامه علمای شیعه مانند اصول کافی مراجعه کنید در میابید که بر اساس این اسناد تنها طریق سعادت برای شیعیان پیروی از مکتب امامان شیعه دانسته شده است. در میان کتب حدیث در بسیاری از موارد تمثیل های موجود در قرآن که موجب هدایت انسان می شود به امام علی علیه السلام یا امامان شیعه تفسیر شده است. جایگاهی که در زیارت جامعه کبیره برای امام در مکتب شیعه قرار داده شده است یک جایگاه تشریفاتی نیست که شما بتوانید از آن عبور کنید و به خدا برسید. بلکه در شیعه تنها طریق رسیدن به خدا خشوع و سر نهادن به آستان امام معصوم است. این همان انتخابی است که باید از سر عقل ، عبودیت و به دور از حسد انجام گیرد. این که ما بپذیریم رسیدن به خدا از طریق قبول ولایت علی و امامان بعد از او علیهم السلام  میسر است. اصل و اساس اندیشه شیعه پذیرفتن این تفکر است. و الا برخی دیگر از اقوام اسلامی نیز خاندان پیامبر را عزیز و بزرگ و دانشمند و محترم می شمارند. لکن شیعه یعنی اینکه اهل بیت را تنها طریق رسیدن به خدا بدانیم. و اطاعت آنان را اطاعت خدا بپنداریم و بدانیم اگر می خواهیم خدا را عبادت کنیم و رضای او را به دست بیاوریم باید اطاعت امام معصوم را کرده باشیم و رضایت او را بدست آورده باشیم. حال شما این اندیشه را بگذارید کنار آن سخنی که می گوید از کنار امام زمانت عبور کن، با او سخن نگو و با دست به سینه ات اشاره کن که دلم برای خدا تنگ شده است. مگر اصحاب ثقیفه سخنی جز این داشتند که حسبنا کتاب الله؟ آنان معتقد بودند که ما برای رسیدن به اسلام نیازی به امامان پس از پیامبر نداریم. مگر می شود ما مدعی شویم که اگر کسی به اعمال و شریعت رسول اکرم و امام بعد از او عمل کند به مقامی می رسد که دیگر نیازی به امام معصوم نداشته باشد؟ چه کسی چنین ادعای کرده است؟ کجای منابع شیعه به ما چنین اجازه ای داده اند؟ چه تفکری این سخن را از دهان شیعه نقل کرده است؟ حقیقت آن است که سلسله عرفا در تاریخ بیشتر در اختیار سنی مذهبان مسلمان بوده است. از محی الدین بن عربی که او را شیخ اکبر می خوانند تا بسیاری دیگر از عرفای به نام که قائل به رسیدن آنان به مقامات بالای عرفانی اند همگی پیروان مذهب تسنن بوده اند و این رمز این اندیشه است که می شود بدون امام به خدا رسید و می شود معشوق را جز در وجود امام معصوم یافت. در دنیای شیعه اگر کسی دلش برای خدا تنگ شود روضه اباعبدالله می خواند و یاد امام زمان خود می کند و خدا بدین واسطه به او عنایت خواهد کرد. امام زمان ما همان بزرگواری است که امام صادق علیه السلام  با آن مقام امامت درباره ایشان  فرمود: «وَ لَو اَدرَکتُهُ لَخَدَمتُهُ ایّامَ حَیوتی» (اگر او را درک می کردم[و به او می رسیدم] تمام ایّام زندگی خود، به او خدمت می کردم.) برخی اینگونه بیان میکنند که امام صادق علیه السلام قصد داشتند تا ما را به خدمت به امام زمان فراخوانند اما بر اساس احادیث این حقیقت آشکار می شود که برخی امامان شیعه به برخی دیگر فضیلت دارند. و امام زمان ما که آخرین امام شیعه و برپا کننده عدل و داد در جهان است جایگاه بسی بلند درمیان ائمه شیعه داشته و دارند. حال شما بپندارید که اگر آن قول درست بوده است آن مرد خیاط چه رفتاری با امام عصر عج الله تعالی فرجه الشریف کرده است و خطیب ما در منبر خود مردم را به چه چیزی فرا خوانده است؟ آیا مرد خیاط کم دانشی که بواسطه ترک گناهی به مقام عرفانی دست یافته است از امام صادق علیه السلام برتر است؟ آیا امام صادق نمی تواند عمر خود را صرف عبادت خدا کند که چنین می فرماید؟ بلکه مطلب همین است که صرف کردن عمر در خدمت خدا در هر دوره ای تنها از طریق خدمت به امام زمان میسر می شود. این تنها امامان شیعه هستند که می توانند دست گیری کنند و نور الهی را به قلب مومنین بتابانند.

اشکال عرفان زدگی در همین جاست. این بهترین روش است تا تفاوت طریقه عرفا و شیعه دوازده امامی را بنمایانیم. عرفا تلاش می کنند تا خدا را بشناسند و شیعیان مکلفند تا امام زمان خود را بشناسند و از طریق اطاعت او عبادت خدای سبحان بنمایند. نکته دیگر این است که امامان شیعه هیچ گاه نسبت به وقایع زمان و جامعه خود بی تفاوت نبوده اند و به شیعیان نیز چنین امر کرده اند که همواره در تلاش برای اصلاح جامعه و مبارزه با حاکمان ستمگر زمان بکوشند. بهترین دلیل بر این سخن شهادت یازده امام شیعه است. برخی که می پندارند پس از قیام سید الشهدا امامان شیعه دیگر به امور حکومت اعتنایی نداشتند باید به این سوال پاسخ دهند که اگر حضور امامان شیعه و عملکرد آنان پس از سیدالشهدا ضرری برای حکومت های ستمگر زمانشان نداشته است به چه دلیل به دست آنان به شهادت رسیده اند؟ برای توضیح بیشتر این سخن میتوانید به مطلب عاشورا حرکت فعالانه و مدبرانه  مراجعه فرمایید. در آنجا توضیح داده شد که مبارزه تمامی امامان شیعه بر پایه یک مبارزه فرهنگی و سیاسی بنا شده است که حرکت حضرت اباعبدالله نیز از این شمول خارج نیست.

از این رو سخن را با نقل قولی از سید شهیدان اهل قلم به پایان می بریم آنجا که با دوکوهه سخن می گوید: «سعید را به خاطر داری که چه می خواند ؟ برای امام می خواند ، برای آن که عاشقانه زیستن را به ما آموخت ، برای آن که به ما آموخت حقیقت عرفان را که مبارزه است». و حقیقت مسئله همین است. عرفان در مرام شیعه در مبارزه برای گسترش حق و یاری رساند به برپایی حکومت مهدی موعود است. این همان کاری است که آدم علیه السلام به آن فرمان گرفت و مهمترین مأموریت تمامی انبیاء بوده است. عرفان این است که بجنگی، در جامعه حضور داشته باشی، تجارت کنی، جهاد کنی، بر مسند قضاوت بنشینی و لحظه ای از یاد خدا غافل نشوی و حقی را ناحق نگردانی. عرفانی که در گوشه خانه ای خالی از مردم به دست بیاید، عرفانی که از مبارزه اجتماعی برای پابرهنگان دوری بجوید، عرفانی که قضاوت را در میان مردم وانهد، مانند خانه عنکبوت سست و بی مایه است. اگر قرار است انسان به خود سازی بپردازد برای آن است که به حکومت عدل مهدی موعود کمک نماید. کسی که خودسازی خود را بر پایه بریدگی از مردمان بنا کرده باشد چگونه می تواند جامعه را برای ظهور آن امام حق که همه تاریخ صالحان در انتظار او بوده اند آماده سازد؟


۰ نظر ۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۳:۲۸
زندانی زندانی

تصور اول:

هنگامی که دژخیمان طغیان کرد، مرد را گفتند که یا با مایی و یا بر مایی، مرد دست بر گریبان دژخیمان برد او را بر زمین کوبید و فریاد کشید که به خدا قسم از شما نبوده ، نیستم و نخواهم بود. تیغ برکشیدند تا او را در همان تصور اول از میان بردارند اما مرد به سوی خانه ی خداوند هجرت نمود.

تصور دوم:

مرد در خانه خدا بود، دل مهیا کرد تا با خدای خود سخن کن، دژخیم از پس پرده با آهن تاخته بر آمد مرد حرمت خانه ی دوست نگهداشت و از مجادله پرهیز نمود. کسان خویش بر گرفت به سوی شمال عالم هجرت کرد، آنجا دست هایی به یاری دراز شده بود و امید رهایی می رفت.

تصور سوم:

مرد در میانه راه فرستاده ای را به سوی دست های یاری طلب گسیل کرد، فرستاده رسید، دست ها او را در آغوش گرفتند، فرستاده نامه نوشت و ارباب خویش را به سوی شمال عالم جهان فرخواند که اینجا جهان در انتظار توست. فرستاده درست نوشته بود؛ جهان در انتظار مرد بود. جهانی خالی از دست های مردمان.

فرستاده سر بر آستان خداوند نهاد، دستی از آستین شب در آمد و فرستاده را به دامان دژخیمان فروخت. فرستاده چون ستاره ای شب افروز در آسمان شهر شمالی خاموش شد. بی آنکه لب به طراوت دنیا خوش کرده باشد.

تصور چهارم:

مرد در نزدیکی شهر شمالی غروب فرستاده را در آسمان شب تماشا کرد. قدم به راه گذاشت تا حقیقت نامه و غروب را بجوید. مرد صدایی را می شنوید که او را به شهر شمالی فرا میخواند. همان صدایی که در نامه فرستاده مستور بود. جهان در انتظار توست. جهانی خالی از دست های مردمان.

تصور پنجم:

مرد در آستانه ی شهر شمالی به دشتی پنهان قدم نهاد. دشتی پر از لاله های سرخ که در زیر یک بیابان تاریک پنهان شده بود. یک دوست مرد را با خنجری آخته در آن دشت سرخ سکنی داد. مرد برای آن یار خفته دعا کرد.

تصور ششم:

دژخیم دست های مردمان را به سوی مرد فرستاد، دست های مردم گردآگرد مرد حلقه بستند. مرد و اصحابش در میان حقله ای از طوفان سرخ در انتظار تقدیر نشستند. دستی بر آمد و گفت یا از مایی و یا بر مایی، مرد ایستاد فردا را به او نمایاند و فرمود: به خدا سوگند از شما نبوده ام، نیستم و نخواهم بود.

تصور هفتم:

آفتاب از شرق عالم بر آمد و بر سرزمین تف دیده ی بیابان لاله ها سایه افکند. فرستاده ای از دژخیم رسید، دست مردم حلقه را تنگ کرد. دوست خفته بیدار شد. مرد در میان دست ها ایستاد و فرمود از شما نیستم، نبوده ام و نخواهم بود. تیغ ها آخته شد. دوستان مرد را در نوردید و مرد بر آستان دوستان خویش گریست. سپس ایستاد نگاهی به دوستان در خون خفته اش نمود و فرمود: از شما نبوده ام، نیستم و نخواهم بود.

تیغ های آخته بر آمدند و بر جان پسر مرد نشستند. تیرها هم، چوب ها و حتی قیچی های زنان. پسر مرد از جان دل فریاد زد. پدر فریاد جان سوز پسر را شنید. مرد بر بالین پسر آمد. مرد مُرد. سپس ایستاد نگاهی دستان خونین مردمان انداخت. دژخیم را لعنت فرستاد، و فرمود: از شما نبوده ام، نیستم و نخواهم بود.

تیغ های آخته زهر آگین شدند. برادر مرد را در میان گرفتند. مرد برادر را خواند تا تقدیر را به آرزوی خنکای آبی زلال رقم زند. برادر دوید، آب را در میان گرفت. دست بر گردن آب برد و آب را کشان کشان به آستان برادر می کشید. دژخیم از راه رسید. دست برادر را برید. برادر آب را به دست دیگرش سپرد. دژخیم دست دیگر را گسست. برادر آب را به دهان گرفت. دژخیم چشم برادر را خاموش کرد. برادر آب را با دندان می کشید. آب در میان کارزار از وفای برادر می گریست. آب از شرم خود مرگ را طلب نمود. دژخیم آب را تاب نیاورد و او را کشت. برادر تقدیر را رقم زد. دژخیم فرق او را شکافت. برادر بر زمین افتاد. گونه اش بر خاک تف دیده ی بیابان نشست. و شاید گونه اش شکست. همچون دلش که شکسته بود. مرد در رسید. برادر را به دامان کشید. مرد می گریست ، برادر پای بر زمین می کشید، گویی همچنان شرمنده بود. دردی که شرم بر جانش می گذاشت دردهای دیگر را بی اثر کرده بود. مرد صورت برادر را به صورت خود چسپاند. مرد شکست و فرو ریخت. سپس ایستاد، در نگاه دژخیم چشم دوخت. از چشمانش خون می چکید. فریاد زد از شما نیستم، نبوده ام و نخواهم بود. برادر همانجا در زمان آرام گرفت. برادر دیگر باز نگشت. مرد باز آمد. دستاری به سر بست. به سوی میدان روانه شد در حالی که قنداقی در دست داشت. دژخیم تیغ کشید. مرد فرزندش را به آسمان نشان داد. آسمان فرزند را در آغوش کشید. مرد دست های خالی اش را بالا برد. سپس روی به دژخیمان کرد. و فرمود: از شما نیستم، نبوده ام و نخواهم بود. دژخیم روانه شد. طوفان سرخ در گرفت.مرد در میان توفان سرخ ایستاد. دست ها مرد را در میان خود فشرندند. پنچه هاشان را در جان مرد فرو بردند. مرد فریاد کشید از شما نیستم، نبوده ام و نخواهم بود. پنجه ها سینه مرد را شکافتند. مرد فریاد کشید: از شما نیستم نبوده ام و نخواهم بود. دست ها قلب مرد را می فشردند. مرد فریاد می کشید: از شما نیستم، نبوده ام و نخواهم بود. دژخیم بر سینه مرد نشست. گفت یا از مایی و یا بر مایی، مرد خندید و گفت از شما نیستم، نبوده ام و نخواهم بود. دژخیم سر از پیکر مرد جدا ساخت. مرد جان سپرد، پس از آن بر نیزه ای نشست و مدام می گفت: از شما نبوده ام، نیستم و نخواهم بود.

این تصورات بیش از آنکه مظلومانه باشد، غرور انگیز است و اگر اصالت را در چیزی می جویی داستان مردی را بخوان که از دژخیم نبود و سر بر آستان او فرود نیاورد حتی به قیمت دوستان و پسر و برادرش. حتی به قیمت تمام خاندانش. مرثیه را باید ایستاده خواند. داستان سلحشوران را باید بر قله های کوه های سر سخت و سر افراز فریاد نمود. مظلومیتی را باید سرود که از سینه ی یک مرد با وفا می چکید. مظلومیت را باید با اقتدار از چشمان مردی روایت کرد که دژخیم را سر برید. باید بر این همه مردانی گریست که ما از آن تهی هستیم. ما باید بر تهی دستی خود بگرییم. ما می گرییم چرا که رشک می بریم بر مردی که در چشمان خون بار و فریبنده ی دژخیم نگریست، بر آن آب دهان افکند ، او را لعن کرد و لحظه ای زیر بار خفت او آسایش نجست. ما از سر رشک خود می گرییم. رشک به بلندای قامت یک مرد. مردی که همچنان در آسمان فریاد می کشد که از دژخیم نیستم، نبوده ام و نخواهم بود.


۰ نظر ۱۹ تیر ۹۷ ، ۱۲:۰۷
زندانی زندانی

امروز سالروز شهادت سید مرتضی آوینی، سید شهیدان اهل قلم است. به مناسبت سری به یادداشت شهید معروف به "یک راه طی شده" زدم. با آنکه برای چندمین بار بود که این پاراگراف معروف را می خواندم، دیدم که به سه اصل اساسی از آموزش عالی ما در آن اشاره شده است. تا به حال به این موضوع دقت نکرده بودم و گفت شاید برای شما هم جالب باشد. سه اصلی که آقا سید مرتضی به آن اشاره می کند این هاست: «مباحثات بیهوده در باره چیزهایی که نمی دانیم»، «تظاهر به دانایی هرگز جایگزین دانایی نمی شود» و «دانایی نیز با تحصیل فلسفه حاصل نمی‌آید».

بنده به عنوان فارغ التحصیل سیستم آموزش عالی کشورم به خصوص در حوزه ی علوم انسانی به جرأت می توانم قسم یاد کنم که بسیاری از فعالیت های ما در دوران تحصیل بر همین سه اصل بنا شده بود. و البته دانشجویان کمترین نقش را در این گناه بزرگ دارند. ما به کرّات متوجه می شدیم که اساتید در باره ی چیزهایی سخن می گویند که بویی از حقیقت آن نبرده اند و اساسا هیچ گاه به عمق آن ناندیشیده اند. بارها و بارها یادگرفتیم که باید به دانایی تظاهر کنیم تا آنجا که در برگه های امتحانی برای کسب نمره کامل توضیحات بی ربطی را ذیل سوال می نوشتیم تا استاد محترم قانع شوند که ما به مقام دانایی رسیده ایم. شاید جواب سوال را می شد در یک پاراگراف داد اما اگر به اندازه ی یک صفحه سیاه نمی کردیم، قطعا نمره ی کامل یا نزدیک به کامل را دریافت نمی نمودیم.

و در باره ی اصل آخر می شود ساعت ها کتاب نوشت. می شود گفت عمر بسیاری از جوانان این مرز و بوم به تحصیل فلسفه گذشت بی آنکه بدانند چرا فلسفه می خوانند. ساعت ها فلسفه خواندیم تا بدانیم، غافل از آنکه دانایی صفتی انسانی است که با قرائت و کتابت به دست نمی آید. به همان نسبت که امکان دارد کسی بواسطه ی خواندن و نوشتن از گرسنگی نجات یابد، به همان اندازه ممکن است با قرائت و کتابت دانا شود. فلسفه لازم است اما نه برای آنکه بخوانی تا دانا شوی. شاید بیشتر برای آن است که بخوانی تا از کسب دانایی بواسطه ی خواندن ناامید گردی. "فلسفه درست" به دلیل آنکه به تعقل وابسطه است می تواند به رشد انسان یاری رساند، اما قطعا چنان سید شهیدان اهل قلم می نویسد دانایی نیز با تحصیل فلسفه حاصل نمی آید.

درود بر روان پاک بی تکلفی که بر کرانه های ازلی و ابدی وجود قدم نهاد.

۱ نظر ۲۰ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۱۰
زندانی زندانی

بر مبنای یک امر عقلانی، برای شناخت هر پدیده ای به چگونگی پدید آمدن و عوامل موثر در پیدایش آن پرداخته می شود. از اینجاست که تاریخ به معنای عام آن-یعنی جستجو در بنیان ها و گذشته زمانی و غیر زمانی- اهمیت می یابد.

خداوند منان نیز در کتب آسمانی بدین امر پرداخته است. ما در تمامی کتب آسمانی شاهد روایت هایی از ماجرای خلقت و رسالت انبیا در طول حیات بشر هستیم. تفاسیر گوناگونی از بیان این روایت ها می شود، لکن به نظر میرسد یکی از اصلی ترین دلایل، بیان سابقه ی دین و چگونگی بسط جریان دینی در میان بشر است. بدین واسطه انسان با مقایسه عملکرد انبیا و صالحان در طول زمان و در میان امت های گوناگون، می تواند با در کنار هم  قرار دادن اشتراکات، به اصول اصلی جریان دینی بر آمده از وحی دست بیابد.

از این میان و با توجه به روایت های موجود به چند اصل اساسی می توان دست یافت؛ اول آنکه بنای دستگاه الهی در هدایت بشر بر انتخاب آزاد و از سر آگاهی نهاده شده است. این اصل می تواند راهگشای بسیاری از شبهات باشد. مثلا آیا خدا وند نمی توانست مانع به شهادت رسیدن اولیاء خود در میان امت های گوناگون شود؟ پاسخ آن است که اگر بنا بود که هدایت انسان با جبر از آسمان تحقق یابد اصولا مختار آفریدن انسان کاری عبس بود و این از ساحت حضرت باری به دور است. انسان مختار آفریده شد تا بتواند به کمالی دست یابد که فرشتگان از دست یافتن به آن -بواسطه نداشتن چنین اختیاری- محرومند. و قرار دادن امکان چنین کمالی به انسان که در نگاه اول ضعیف ترین مخلوق، نادان، عجول و خون ریز به نظر میرسد، از لطف بی نهایت خداوند است. خدای متعال از سر رحمت و محبت خویش چنین عطای بی مثالی را به انسان نموده است.

باز گردیم به اصل جبری نبودن هدایت. این اصل حکمت بسیاری از اعمال و روش های نمایندگان دستگاه وحی را بر ما روشن میسازد. یکی از این حکمت ها، بهره نجستن صالحان از خیانت و فریب در راه مبارزه خود با طواغیت است. چرا که فریب با هدایت در تضاد است. از این روست که پیامبر عظیم الشان اسلام در ماجرای مرگ فرزندشان، ارتباط خورشید گرفتگی با این رخ داد را نفی می کنند. چرا که بنای دستگاه الهی بر روشنگری، هدایت خالص و بدور از هر گونه ناپاکی و فریب است.

بواسطه اصل جبری نبودن هدایت، اصل دیگری تبیین میگردد و آن اصل مبارزه فرهنگی است.  مبارزه صالحان در تمامی دوران ها در درجه اول یک مبارزه فرهنگی است.اگر بنا باشد که انسان از سر آگاهی و اختیار سر بر آستان هدایت الهی بساید، باید دچار آگاهی درونی شود و آگاهی درونی با مبارزه فرهنگی صالحان قابل تحقق است. از این رو کودتا و یا ترور(ر.ک: حرکت های حقیقی) جایی در قاموس صالحان نداشته و نخواهد داشت. در این باب در یادداشتی با عنوان"عاشورا حرکتی فعالانه و مدبرانه" اشاره شد، که قیام حضرت سیدالشهدا نیز یک قیام فرهنگی بوده است.

سوالی که شاید در اینجا مطرح شود این است که اگر بنا بر مبارزه فرهنگی قرار داده شده است علت در گیری صالحان با حاکمان و فعالیت های سیاسی آنان چه چیست؟ پاسخ اول این است که فعالیت فرهنگی در قاموس صالحان برخلاف تصور غرب زده ی ما یک فعالیت غیر سیاسی نیست. بر اثر تفکرات ناصحیح انحرافی، برخی بر این گمانند که فرهنگ یک پدیده به اصطلاح سکولار است در صورتی که چنانچه در ادامه توضیح خواهیم داد اصولا هیچ امر سکولاری در تفکر دینی وجود ندارد.پاسخ دوم این است که اصولا حاکمان ظلم بیش از آنکه از فعالیت های سیاسی یا مبارزات مسلحانه بر هزر باشند از مبارزه فرهنگی در هراسند. چرا که سیاست را می توان با سیاست پاسخ داد و گلوله را با گلوله اما اگر انسانی دچار آگاهی شد به منبع نور الهی متصل میشود و دیگر هرگز خاموش نخواهد شد. و این تنها نور آگاهی است که می تواند ظلمت طاغوت را در نوردد و پایه های حکومت او را نابود سازد. آنچه امروز در امپراتوری رسانه ای جهان کفر شاهد آنیم، تلاش جبهه ی کفر در مقابله با همین مبارزه فرهنگی صالحان است. و باید دانست که گر چه امروز طاغوت به مدد ماشین زدگی امروزین گستره وسیعی از ابزار تبلیغاتی و رسانه ای را در مقابل جبهه ی حق فراهم کرده است اما این موضوع مختص به دوران ما نیست و در ادوار پیش از این نیز در اشکال گوناگون سابقه داشته است.

اصل بعدی اصل مبارزه اجتماعی است.  چنانکه از روایت های دینی روشن می نماید، مخاطب دعوت صالحان در تمام دوران ها اجتماع و نه افراد بوده اند. شاید گاهی به واسطه ی شکل یافتن جامعه از افراد دعوت های فردی نیز مورد توجه قرار گرفته باشد اما رویکرد همواره به اجتماع بوده است. از این رو یکی از اصلی ترین مخاطبان دعوت انبیاء همواره حاکمان و برزرگان اقوام به عنوان عوامل اصلی جهت گیری های اجتماعی بوده اند. از اینجاست که برخی اعمال صالحان قابل فهم است. مثلا در ماجرای اعطای بیشتر رسول مکرم اسلام به ابوسفیان و اعتراض برخی از مسلمانان ما باید به این اصل دقت داشته باشیم. توجه ویژه صالحان به بزرگان اقوام نه به خاطر، جایگاه مادی آنان و یا تایید مقام و عملکرد آنان بوده است بلکه به دلیل تاثیر ویژه ای است که آنان بر جامعه ی خود داشته اند.

این اصل، اصل بسیار مهمی است که بسیاری از مباحث دیگر را شکل می دهد و بسیاری از رویکردها را نفی خواهد کرد. در این میان یکی از مباحث که ریشه در این اصل دارد، محبث اساسی سیاسی بودن دین است. چنانکه اشاره شد مخاطب صالحان در طول دوران ها اقوام و اجتماعات بوده است و حکومت که موضوع علم سیاست است وابسطه به زندگی اجتماعی انسان هاست. نه حکومت بدون اجتماع تشکیل می یابد و نه اجتماع بدون حکومت پایدار می شود. نتیجه آنکه نمی شود مخاطب را اجتماع قرار داد و به حاکمان و حکومت ها بی اعتنا بود و برنامه ای برای اداره جامعه ارائه نکرد.

یکی از رویکرد هایی که بواسطه این اصل مردود شناخته می شود و از ابتلائات ما در قرون پیاپی بوده است رویکرد عرفان انزواگراست. چنین رویکردهایی که فردیت را محور نگرش خود قرار میدهند بواسطه این اصل مردود شناخته می شوند.

از مجموع این مباحث روشن می شود که هدف از تلاش صالحان در قرون پیآپی از حیات بشر، تحقق جامعه ای توحیدی بر پایه اراده ی انسان های اجتماع بواسطه یک مبارزه فرهنگی است.نکته ای که باید بدان توجه نمود این است که اساس مبارزه در منش صالحان بر اساس مبارزه فرهنگی بنا شده است اما این بدان معنا نیست که مبارزه سیاسی و نظامی محکوم باشد. هر گاه که جامعه به بیداری دست یافت و گرد حضور صالحان حلقه بست، بر آن ولی الهی فرض است که مبارزه سیاسی خود را دو چندان نموده و در صورت لزوم بر طاغوت بتازد.

نکته ی دیگری که از این اصول بر می آید ایده ی مردم نهاد بودن حکومت صالحان است. جامعه ای که بر پایه ی بیداری افراد بنا میشود، بواسطه آگاهی تک تک همان افراد به خوبی و با کمترین هزینه اداره خواهد شد. از این رو تفسیر اموری مانند اهتمام به همسایه، خمس،  امر به معروف و نهی از منکر، زکات و بسیاری از دیگر احکام چندان دشوار نخواهد بود.

امید است آفتاب دولت یار هر چه زود تر برآید و پیش از آن نسیم بیداری بر ما بوزد.

۰ نظر ۲۶ مهر ۹۶ ، ۱۵:۲۶
زندانی زندانی

داستان پر غرور و جانکاه عاشورا حکایت مفصلی است که هر کس به اندازه ظرف وجودی خود از آن بهره می برد.

لکن در سالیان گوناگون روایت های متفاوتی از حرکت حضرت اباعبدالله علیه السلام شده است تا آنجا که گاه در گفته های مارکسیست ها از ایشان با تعبیر "شهید بزرگ خلق های خاورمیانه" یاد شده و گاه به ایشان تهمت مذاکره با نمایندگان یزید شرابخوار زده شده است. به واسطه همین قضاوت های "از ظن خویش" صادر شده، در روزهای مختلف تاریخ بعضا بر دیگر امامان شیعه خورده گرفته اند که ایشان با حاکمان سازش نموده اند.

لکن نگاه تاریخی صحیح به عمکرد امامان شیعه تطابق کامل روش حضرت سیدالشهدا علیه السلام با امامان قبل و بعد از ایشان را نمایان می سازد.

اصل ماجرا این است که روش مبارزه دستگاه توحید از ابتدای تاریخ پیامبران تا زمان قیام مهدی موعود عج الله تعالی فرجه الشریف بر مبارزه فرهنگی-سیاسی نهاده شده است و هیچگاه خبری از قیام مسلحانه گروهکی، ترور یا کودتا در منش انبیاء و اوصیاء آنان نیست. از این رو مبارزه حضرت اباعبدالله علیه السلام هیچ تفاوتی از نظر ساختاری با مبارزه دیگر امامان و انبیاء نداشته است.

توضیح مطلب اینکه هدف دستگاه توحید تنبه انسان و متقاعد ساختن او در تبعیت از خدای متعال است. حکومتی که از سر زور یا بر پایه ی جهل مردم باشد هیچگاه مورد پسند و تایید دستگاه توحیدی نیست. چه آنکه رسول اکرم صلی الله علیه و آله ارتباط خورشید گرفتگی با فوت فرزند خویش را تکذیب نمودند و امیرالمومنین علیه السلام در دوران غربت که جامعه از ایشان حمایت نکرد، اقدام به کودتا ننمود.

شاهد تطابق نکته بالا با قیام اباعبدالله علیه السلام این است که ایشان در زمان خلافت معاویه همان روشی را دنبال نمودند که برادر بزرگوارشان امام حسن مجتبی علیه السلام اتخاذ کرده بودند. پس از مرگ معاویه، یزید که علنا فاسق بود و حتی ظواهر اسلام را رعایت نمیکرد بر مسند خلافت نشست. فسق علنی یزید  خبر از اراده ی او برای ترویج کفر و فساد در جامعه میداد و این یعنی تلاش برای اسلام زدایی علنی در جامعه اسلامی که یکی از پیامد های آن تبدیل شدن مبارزه فرهنگی به جرمی نابخشودنی در جامعه بود. یزید نه تنها قصد تصاحب حکومت، بلکه رویای کودتای فرهنگی-عقیدتی در جامعه اسلامی را در سر می پروراند. شواهد  فراوانی بر این سخن در گفتار و رفتار او در جنایت عاشورا ، به آتش کشیدن کعبه و ماجرای حَرّه می توان یافت.

امام علیه السلام از بیعت با یزید استنکاف نمودند و با این هدف از مدینه به سوی مکه خارج شدند. وقتی نامه های کوفیان به ایشان رسید و مسلم صحت نامه ها را قبل از غربت و شهادتش تایید نمود، حجت شرعی بر امام تمام شد و ایشان راهی کوفه شدند. همان حجتی که امیرالمومنین علیه السلام در هنگام هجوم مردم برای بیعت با ایشان از آن یاد نمودند: «اگر به خاطر حضور توده هاى بیعت کننده و اتمام حجّت بر من به خاطر وجود یار و یاور نبود و نیز به خاطر عهد و پیمانى که خداوند از دانشمندان و علماى هر امّت گرفته که در برابر پرخورى ستمگر و گرسنگى ستمدیده و مظلوم سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر پشتش مى افکندم».

خبر شهادت مسلم امام علیه السلام را از حرکت به سوی کوفه باز نداشت چرا که با توجه به کثرت نامه ها و تایید مسلم، احتمال میرفت بر علیه مسلم توطئه شده باشد و با حضور امام این توطئه خنثی گردد. این انگیزه تا آنجا ادامه داشت که امام علیه السلام در چند منزل مانده به کربلا، با لشکر حر مواجه شدند. حر دستور داشت که امام علیه السلام را تعقیب کند. در میان مکالمات اولیه امام علیه السلام علت حرکت به سوی کوفه را خیل نامه های کوفیان عنوان میدارند. اما حر میگوید که او نامه ای ننوشته است. پس از آنکه حر به عنوان نماینده حکومت، با هدف زیر نظر داشتن امام علیه السلام ، چند منزل ایشان را همراهی کرد (حتی نقل است در این فاصله حر در نمازهای یومیه به امام اقتدا می نمود) نامه ای به حر رسید که به او دستور می داد امام علیه السلام را در بیابانی بی آب و علف متوقف سازد. حر مانع حرکت کاروان امام علیه السلام شد و در اینجا نزاع کلامی میان امام علیه السلام و حر در گرفت و امام علیه السلام از حرکت به سوی کوفه منصرف شده عنوان داشتند که ما به کوفه نخواهیم رفت و سوی شرق سفر خواهیم نمود. اما حر مانع شد و دلیل ممانعتش را حکم رسیده از حاکم کوفه عنوان داشت. پس از این عمر سعد به کربلا رسید و دستور رسیده از شام را به امام علیه السلام رساند. حکم این است که یا بیعت یا مرگ. در اینجاست که امام علیه السلام مرگ را برتر از بیعت با یزید میدانند.

از این روایت تاریخی چند نکته آشکار میگردد:

اول- هدف اصلی امام علیه السلام از خروج از مدینه عدم بیعت با یزید بود و نه قیام مسلحانه.

دوم- علت حرکت به سوی کوفه تمام شدن حجت بواسطه نامه های کوفیان و تایید مسلم بود.

سوم- امام علیه السلام پس از ناامید شدن از کوفیان، قصد هجرت به مکان دیگری را نمودند، اما لشکر حر مانع شد،که اگر مانع ایشان نمی شدند ایشان به مقصد دیگری هجرت می نمودند. بنابراین قصد قیام مسلحانه در اولویت نبوده است.

چهارم- امام علیه السلام هنگامی شهادت را برگزید که میان بیعت با یزید یا شهادت یکی را باید انتخاب می نمود.

از تمامی سخنان بالا این نتیجه حاصل میشود که امام علیه السلام نیز مانند تمام کارگزاران دستگاه توحید، در پی یک مبارزه فرهنگی-سیاسی برای بیدار نمودن مردم، از بیعت با یزید استنکاف نمودند. پس از آن قصد نمودند تا بواسطه هجرت از مدینه، محل مناسبی را برای ارشاد مردم و ادامه مبارزه فرهنگی-سیاسی با حکومت مرکزی بیابند. امام و تمام کسانی که امام علیه السلام را از این سفر باز میداشتند، تلحیلشان این بود که یزید از درخواست بیعت کوتاه نخواهد آمد و امام علیه السلام را تعقیب میکند، اما تکلیف امام علیه السلام بر مبنای عقل و شرع بر هجرت بود؛ اگر موفق به یافتن مکانی امن برای ادامه مبارزه فرهنگی-سیاسی خود می شدند که چه بهتر، اما اگر دوباره با اقدامات حکومت مواجه می گشتند، باز به تکلیف خود عمل کرده بودند.

نکته دیگر که لازم است بدان اشاره شود، این است که امام علیه السلام به قصد نپذیرفتن بیعت خروج کردند و نه برای کودتا یا ترور. اگر نامه های کوفیان حقیقی بود و خبر از بیداری باطن آنان میداد -و این به معنای به نتیجه رسیدن مبارزات فرهنگی-سیاسی دستگاه اهل بیت علیهم السلام در دوران خلفاء ، دوران حکومت امیرالمومنین و معاویه بود- قطعا امام علیه السلام بر علیه یزید قیام می نمودند، اما وقتی پوچی دعوت کوفیان کاملا آشکار شد، ایشان قصد ادامه گریز از بیعت با یزید را پی گرفتند، اما لشکر حر و پس از او عمر سعد مانع از این اقدام شدند.

بر این مبنا امام علیه السلام نه تنها خود را به مهلکه نیفکند، بلکه آن را با تدبیر درست به تاخیر انداختند. امام علیه السلام صبر ننمود تا لشکر شام به مدینه برسد یا ایشان را در مکه ترور کنند و در واقع منفعلانه عمل نکردند، بلکه فعالانه گزینه های موجود را پیگیری فرمودند. ابتدا از مدینه خارج شدند و به مکه رفتند و در مکه با احتمال قطعی ترور و شکسته شدن حرمت کعبه مواجه شدند. گزینه ی بعد هجرت به کوفه ای بود که اهالی اش برای ایشان نامه نگاشته بودند. ایشان این گزینه را نیز تا جای ممکن پیگیری نمودند. پس از آنکه از این گزینه نیز منصرف شدند، قصد هجرت به جای دیگری را نمودند. وقتی با این گزینه نیز مخالفت شد، ایشان به موعظه لشکر کوفه پرداختند و تلاش کردند ابن سعد را از جنگ منصرف نمایند. امام علیه السلام حتی در طول روز عاشورا نیز تا آخرین لحظات، فعالانه در تلاش برای تغییر نظر لشکر کوفه کوشیدند و آنان را موعظه کردند(و نه مذاکره به معنای بده بستان سیاسی. امام هرگز از موضع عدم بیعت با یزید کوتاه نیامدند).

میبینید که اتهام به "مهلکه افکندن خویش"دروغ بزرگی است که از ساحت حضرت اباعبدالله علیه السلام به دور است. ایشان تمامی گزینه های موجود را بررسی نمودند و تلاش کردند بستری برای فعالیت فرهنگی-سیاسی خود فراهم سازند. اما این خوی ددمنشانه، زورگو و مستکبرانه یزید بود که باعث شهادت امام علیه السلام شد. بلی؛ امام علیه السلام تلاش نمودند تا آنجا که ممکن است هم بر سر موضع خود (که عدم بیعت با یزید بود) بمانند و هم جان و ناموس خود را حفظ کنند، اما آنجا که میان پذیرش بیعت با یزید و سکوت در برابر اسلام زدایی او و نابودی تمام اسلام یا شهادت خویش و اسارت خاندانشان مخیر شدند، ایثارگرایانه و از سر اخلاص و عبودیت جان و ناموس خویش را فدای زنده نگهداشتن اسلام نموند.سلام خدا بر او روزی که زاده شد و روزی که به شهادت رسید و روزی که زنده برانگیخته می‌شود.


۱ نظر ۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۶:۴۰
زندانی زندانی

متن پیش رو مقاله ای است درباره ی ارزش ذاتی هنر که به درخواست یکی از دوستان جهت چاپ در یکی از نشریه های نوشتاری کشور نگاشته شد، اما با تغییرات سازمانی آن نشریه هیچ گاه به عرصه ی چاپ نرسید. امید است بیان آن در این صفحه برای خوانندگان محترم مفید فایده باشد:

هنر که ریشه در عمق تاریخ تمدن بشری دارد همواره محور گفتگوهای فراوانی قرار گرفته است. یکی از پر تکرارترین موضوعات درباره ی هنر مسئله ی ارزش ذاتی هنر است. این سوال همواره مطرح بوده است که آیا هنر به نفس ذات خویش و بدون در نظر گرفتن پیامی که یک اثر هنری گسترش میدهد، می تواند ارزشمند باشد؟ و اگر می توان چنین ارزشی را در نظر گرفت، چگونه باید درباره ی آن به قضاوت نشست.

برای پاسخ این سوال، که هر چند صباحی در سخنرانی مسئول یا هنرمندی عود می کند باید به مسائل مبنایی هنر توجه نمود و با ظرافتی خاص به بررسی موضوع پرداخت.

هنر مهارتی همراه با خلاقیت است که در تطور تاریخی خود دارای شیوه نامه های منظمی با استفاده از شاخصه های زیبایی شناختی می گردد. به عنوان مثال در هنر آواز سنتی ایران که یکی از ریشه دار ترین هنر های کشور ماست، مهارتی وجود دارد که می توان از آن به ایجاد آوایی موزون با استفاده از تارهای صوتی یک فرد انسانی یاد کرد و خلاقیتی لازم است که به وسیله ی آن هنرمند تشخیص می دهد که از مهارت تولید آوا در چه جایی باید استفاده نماید. این هنر در طول تاریخ خود سینه به سینه منتقل می شود و در نهایت امروز با استفاده از شاخصه های زیبایی شناختی دارای دستگاه های آوازی با گوشه هایی تعریف شده می گردد.

برای هر هنری می توان دو گونه ارزش در نظر گرفت . یکی ارزشی است که با توجه به محتوای آن هنر سنجیده می شود و دیگری ارزشی است که می توان آن را بر اساس شیوه نامه ها و معیارهای هنری، ارزیابی کرد.

برای مثال  یک آواز را از دو منظر می توان سنجید. یکی از لحاظ محتوایی که از شعر و مفهوم آن به مخاطب منتقل می شود و دیگری از منظر رعایت کردن باید ها و ملزومات دستگاه آوازی که آن شعر در آن دستگاه خوانده شده است.

اینکه می توان یک اثر هنری را براساس مفاهیم محتوایی آن ارزش گذاری نمود نگاهی است که غالبا پذیرفته شده و هر فرهنگ و عقیده ای بر اساس هنجارهای خود همواره به آن مبادرت می ورزد و محل دعوا در این نوشتار نیست.

اما سوال اینجاست که آیا هنری که مفاهیم ضد ارزشی منظور ارزش های پذیرفته شده فرهنگی است که هنر مزبور در بستر آن شکل یافته و بی شک این ارزش ها می تواند در جوامع گوناگون متفاوت باشد را گسترش می دهد آیا با توجه به شیوه نامه های آن هنر و معیارهای هنر شناختی، دارای ارزش است؟ و مهمتر آنکه آیا این ارزش باید محترم شناخته شود؟

به عنوان مثال  اگر خواننده ای شعر مبتذلی را انتخاب نمود که در تمام ابیات آن امر به دروغ، خیانت و ظلم شده باشد اما این شعر با مهارتی مثال زدنی و شگفت انگیز و با دقتی فراوان به صورت کاملا صحیح در یک دستگاه آوازی به اجرا در بیاید، آیا باید از آن هنرمند به علت مهارت بالای هنری اش تجلیل به عمل آورد؟ بی شک اگر با معیار های هنر شناختی به سراغ این اثر برویم باید برترین جایزه های هنری را در مراسمی با شکوه به آن خواننده اعطا نمود اما محل دقیق دعوا اینجاست که معیارهای هنر شناختی تا کجا می توانند محترم باشند ؟ و آیا باید برای معیارهای هنرشناختی ارزشی حقیقی در نظر گرفت؟

بی شک انسان ها بر اساس یک قوه ی فطری از توانایی های هنری استقبال می کنند و هر چه این توانایی شگفت انگیزتر باشد به همان میزان تحسین مشاهده کنندگان را بیشتر بر می انگیزد.

نکته­ی جالبی که وجود دارد این است که کلید حل مسئله در سوالی است که همواره پاسخ بسیاری از پرسش ها را معین می نماید. و آن سوال این است که آیا انسان از حیات خود هدف خاصی را دنبال می کند یا تنها برای زیستن می زید؟

اگر انسان ها در حیات خود هدفی داشته باشند باید نسبت هر پدیده ای را با آن هدف معین نمایند. در واقع در جوامعی که انسان ها بدون هدف و سردرگم و مبهوت به زندگی ادامه می دهند، معیارهای هنرشناختی می تواند دوایی بر درد بیهودگی حیات باشد و در آنجا بی شک خیری خواهد بود که مانع بسیاری از ناهنجاری ها مانند خودکشی خواهد شد.

اما در جوامعی که در حیات خود هدفی را دنبال می کنند باید نسبت هنر با آن هدف معین شود. اگر آنچنان که در بسیاری از جوامع هدف از زندگانی؛ کمال بشر است، باید به این سوال مهم پاسخ داد که یک هنر ضد ارزشی چه کمکی به انسان برای رسیدن به این هدف والا می کند؟ آیا به صرف اینکه ما از مهارت ویژه ی یک انسان به وجد می آییم کافی است تا هدف جامعه را به یکباره رها سازیم و تمام توان خود را مصروف حمایت از آن هنر و معیارهای هنرشناسانه نماییم؟

حقیقت این است که هنر بدون معیارهای هنرشناختی بی هویت است. در واقع همین معیارهاست که هنر را برای بشر جذاب می سازد و در بستر همین جذابیت است که می توان مفاهیم گوناگون را به عمق جان بشر روانه ساخت. هنر بدون معیارهای شکل یافته اش در طول تاریخ، ناکارآمد و بی ارزش می نماید اما تا آن هنگام که نسبت یک اثر هنری تام و تمام با هدف زندگانی بشر معین نشده باشد نمی توان آن را ارزشمند و مفید دانست.

پس آنچنان که می بینید آنچه بسیاری از جوامع غربی و برخی غرب زدگان از آن با عنوان «ارزش ذاتی» هنر یاد می کنند، ریشه در انسان گرایی امروزین جوامع غربی دارد. هنر تنها در جوامعی می تواند ارزش ذاتی داشته باشد، که حیات بشری بی هدف و انسان پوچگرا انگاشته شود. و این همه نقطه ی مقابل حرکتی است که انبیاء الهی همت بر آن گماشتند و بی شک اینگونه پندارها با باورهای مردم مسلمان کشور ما سازگار نخواهد بود. به امید آن روز که میهنمان هنرمندانی متعهد را در عرصه ی خویش به نظاره بنشیند که قدم در راه سعادت و کمال بشری می نهند.

۱ نظر ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۶
زندانی زندانی

هر انسانی که شهادتین را از سر اخلاص بر زبان جاری می سازد، در زمره مسلمانان وارد می شود و مسلمان آن کسی است که در برابر خدای متعال تسلیم باشد. این بدان معناست که اسلام از لحظه ی شروع بار تکلیف را بر شانه ی انسان می نهد و از این روست که مسلمانی مساوی است با تکلیف مداری.

این تکلیف در طول دوران حیات بشر با دو چهره خود را به ما می شناساند، گرچه در حقیقت ذات خود یک معنا دارد و آن هم بندگی خدای متعال است. چهره نخست "عمل فردی" ایمان آورندگان  و چهره دیگر "عمل اجتماعی" آنان است. قسم اول حوزه ی عمل به فروع دین و قسم دوم قلمروی اصول دین است. عمل فردی انسان در حوزه ی فروع دین همواره موضع تبلیغ مبلغان بوده است و بیان آن روشن می نماید اما اینکه چگونه عمل اجتماعی ما با اصول دین مرتبط می شود، محل سوال است. توضیح آنکه خداوند توحید، معاد و عدالت خود را به واسطه ی نبوت و امامت در جامعه تسری می دهد. بروز حقیقی توحید و معاد و عدالت الهی در حکومتی است که انبیا و امامان بر پا می سازند. و از این رو پذیرفتن ولایت حق یا ولایت باطل که اصل و اساس عمل اجتماعی مسلمین است نسبت آنان را با اصول دین بر قرار می سازد. نکته ای که بیان آن از ابتدا ضروری می نمود این است که عمل فردی و عمل اجتماعی فرد تأثیری متقابل دارند، چه آنکه حضرت اباعبدالله در روز عاشورا فرمود که کوفیان از آن روی بدین هلاکت افکنده شدند که شکم هاشان را از حرام پر نمودند. این بدان معناست که کوتاهی در انجام تکالیف فردی انسان را از انجام تکالیف اجتماعی خویش باز می دارد. همچنین عمل به تکالیف اجتماعی و پذیرفتن ولایت انبیا و امامان باعث می گردد فرد در مسیر عمل به تکالیف فردی خود گام بردارد. لکن باید دانست که این تکلیف اجتماعی فرد است که عافیت او را رقم خواهد زد، چه آنکه رسول اکرم فرمود که نماز و حج بی ولایت علی بن ابیطالب سودی نخواهد داشت. و در روز حشر نیز این عمل به تکلیف اجتماعی انسان است که موجب شفاعت در کوتاهی های عمل فردی او می گردد. پس شفاعت را اینگونه باید معنا نمود که فرد با پذیرفتن ولایت حق که همان ولایت رسول اکرم و وصی او است، در عمل به تکالیف خود در حوزه اصول دین توفیق می یابد و بدین واسطه کاستی های عمل او در حوزه ی فروع دین مورد بخشش و جبران الهی قرار میگیرد.

حاصل آنکه تاکیدات فراوان در بیان معصومین در رابطه با ولایت امیرالمومنین از آن روست که تحقق توحید جز با برقرار شدن حکومت صالحان میسر نیست و آیا دین چیزی جز پذیرفتن سلطه ی حقیقی الله بر عالم است؟ ولایت امیرالمومنین از آن روی چنین پر اهمیت است که مجرای تسری حکومت الهی در زندگانی تک تک افراد جامعه است و این مهم بدست نمی آید مگر آنکه امام معصوم عنان امور جامعه را با برپا نمودن دولت خویش بدست گیرد. به همین دلیل دین اصولا و اساسا یک امر سیاسی است. آنان که اسلام را به حوزه ی تکالیف فردی منحصر نمودند و می نمایند با هر لباس و هر مقام فقهی، اخلاقی و عرفانی که خود را معرفی می نمایند یا ندانسته و یا به عمد عمله ی دست طاغوت بوده و هستند. اسلام بدون حکومت اسلام بدون تسری توحید در جامعه و زندگی فرد فرد مسلمانان است، اسلام بدون حکومت نماز بدون توحید و حج بدون معبود است، انگار که آدمی سر به سجده بگذارد اما حکومت مسجود را نپذیرفته باشد و حقیقتا چنین چیزی را اسلام نمی توان خواند.

۰ نظر ۰۳ تیر ۹۶ ، ۱۸:۲۹
زندانی زندانی

در این روزگار سرگشتگی اگر جوانان و حق طلبان با چشمانی آبله دار آرمان خویش را در آن مبارز آمریکای جنوبی می یابند، اما ما فرزندان اسلام تمام آرمان خویش را در علی علیه السلام یافتیم. ما مردی را در دل تاریخ به نظاره نشستیم که جوانی خویش را به مبارزه با جهل و استکبار گذراند و باقی عمرش را به ستیز با فقر و یاری یتیمان و ضعفا صرف نمود. ما خلیفه ای را شناختیم که حقی برتر از دیگران برای خویش و برادرش و دخترش در حکومت تصاحب نکرد و حتی به واسطه ی طغیان دوستان قدیمش حاضر نشد دست از انصاف بر کشد.

ای علی جان، ای امیر همه ی ایمان آورندگان تاریخ! ما تمام آرمان خواهی خویش را در شما یافتیم. ما مجاهدت و مبارزه با زورگویی و یاری رساندن به خلق مستضعف را از شما آموختیم. ما دیدیم که عدالت علی در خانه ای او نیز حکم فرماست. ما مرد مجاهدی را شناختیم که مجاهدتش باعث نشد تا فرزندانش راه بی تقوایی بپویند. اصلا اگر درست بنگریم، در می یابیم که آرمان خواهی را از حقیقتی به نام علی علیه السلام ساخته اند.

و امروز روز رستگاری اوست. روزی است که مجاهد خستگی ناپذیر تاریخ، از رنج آرمان خواهی خود آزاد شد. مبارک باد بر تو ای پدر، رهایی از رنج تمام زخم های کهنه ی پیکرت و زخم های همیشه تازه ی روحت که شیطان و شیطانیان بر شما روا داشتند.

۱ نظر ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۴
زندانی زندانی

حضور در نماز جمعه یکی از دشواری های شیرین روزگار ماست. شیرین است چرا که هنوز حال و هوای مراسمات اوایل انقلاب در آن جاری است و دشوار می نماید چرا که افق خطیبان با آنچه از تریبون های نماز جمعه انتظار می رود، تفاوت دارد.

همین جمعه ی گذشته خطیب بزرگواری در لابلای سخنان خود در جهت تعریف از امام و انقلاب اسلامی مثالی از فیلسوف فرانسوی میشل فوکو آورد. امام جمعه ی موقت جمله را با حلاوت فراوان بر زبان راند و جمعیت نیز بعد از آن تکبیر گفت. دو نکته در این میان باقی است. نکته اول آنکه اصولا بعید می دانم این خطیب گرامی داستان فوکو و انقلاب اسلامی را دقیق و تا انتها خوانده باشد. شاید این جمله را در کتابی دیده یا فردی دیگر برایش بازخوانی کرده است. او احتمالا نمی داند که فوکو این سخنان را قبل از پیروزی انقلاب عنوان داشته است و پس از پیروزی انقلاب مردم ایران، در نامه ای سرگشاده به نخست وزیر دولت موقت و همچنین در مقاله ای با عنوان "طغیان بی حاصل" به انتقاد از انقلاب اسلامی می پردازد و در مقاله ی خود اعدام های انقلابی سران رژیم پهلوی را با جنایات ساواک مقایسه نموده است.

اما نکته ی دوم این است که اصولا چرا خطیبان مذهبی ما از دانشمندان و اندیشمندان غربی شاهد مثال می آورند؟ دو گونه پاسخ می توان برای این پرسش یافت؛ نخست آنکه سخنان غرب نشینان را از باب اعتراف دشمنان بیان می دارند. این روی خوش قصه است اما در برخی موارد تیزهوشی لازم در آن مشهود نیست. پر واضح است که نمی توان از نیرنگ بیگانگان غافل ماند و بی شک برای چنین استفاده ای باید نسبت به مقصود هر سخن دشمن آگاه شد و سپس از آن استفاده نمود.

اما دلیل ناخوشایند دوم آن است که خطیبان مذهبی ما یا  دچار غرب زدگی اند و یا خود را در مواجهه با مردمان غرب زده ای می بینند که از سخن هر انسان غرب نشینی خوششان می آید و در نتیجه برای اثبات سخنان خود دست به دامن اندیشمندان غربی می شوند. اگر خودشان غرب زده باشند که در صلاحیتشان باید تردید نمود اما اگر به دلیل غرب زدگی مردمان چنین می کنند باید بدانند که ناخواسته ولایت طاغوت را پذیرفته اند و بر برتری او گردن نهاده اند. و کیست که نداند پذیرفتن ولایت طاغوت شاهراه ورود به آتش غضب الهی است. چنان که خدای متعال می فرماید:«اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ وَ الَّذینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُماتِ أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ».

ای کاش به جای این همه غرب زدگی و سود جستن از غرب زدگی مردمان، همت به زدودن این فضای مسموم شیطانی می گماشتیم. ای کاش به جای بهره جستن از غفلت خلق ، آنان را به صبح آگاهی نوید می دادیم. اما باید بدانیم که خداوند چنین تبلیغ پلیدی را از ما نخواهد پذیرفت. چرا که مسیر صالحان از هر آنچه به طاغوت آلوده باشد، منزه است.

۱ نظر ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۵۴
زندانی زندانی

مفهوم تنهایی، یکی از مفاهیمی است که انسان از ابتدای حیات خویش با آن آشنا می شود. اما تنها بودن معنایی دارد و تنها ماندن معنایی دیگر. تنها بودن می تواند در برخی موارد دشوار نباشد و یا حتی برخی اوقات، یک انتخاب لذت بخش به حساب بیاید. اما تنها ماندن همیشه تلخ است و تلخ تر آن است که در این تنها ماندن تو در جای درست خویش ایستاده باشی. وقتی که انسان در نظام عالم در مسیر جریان رودخانه ی حقیقت گام بر می دارد و همان کاری را می کند که باید انجام دهد و دیگران بر خلاف مسیر راستی و درستی، او را تنها می گذارند، درد تنها ماندن تبدیل به یک داغ جگرسوز می شود. داغی که میراث جبهه ی موحدان تاریخ است. سلام بر نوح آن هنگام که از پس سال ها دعوت به حقیقت، در میان قوم خویش تنها ماند و جز اندکی به او ایمان نیاوردند. درود بر ابراهیم آن پادشاه سرزمین راستی ها و پدر موحدان آن دم که یکه و تنها بر آتش افکنده شد. سلام بر موسی آن هنگام که برای مبارزه با دشمنان خدا تنها ماند. درود بر عیسی آن دم که در میان بنی اسرائیل بی یاور رها گشت. و صلوات خداوند بر محمد مصطفی همو که در میان امت خویش تنها ماند و آخرین و بارز ترین وصیت و تنها مزد نبوتش را در کربلا پرداختند. و جان عالم به فدای علی علیه السلام و همسر مکرمش و فرزندان شهیدش که مظلوم ترین تنها ماندگان تاریخ اند. اما از این میان نمی توان از غربت سالار شهیدان سخن نگفت. سلام خدا بر اباعبدالله، آن یکه ی تنها مانده، آن سرو رشید عبودیت که در میدان قتلگاه چنان تنها ماند که فرشتگان عرش تحمل خویش از کف دادند. سلام بر آن مظلوم که دست بر عرش خدا داشت اما به نیزه شکسته ای تکیه زده بود و دست بر محاسن مبارک غرقه در خونش می کشید و در دهلیز تاریخ فریاد مظلومیت خویش را سر داد و فرمود: «هل من ناصر ینصرنی؟، هل من معین یعیننی؟ هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله؟ هل من موحد یخاف الله فینا؟ هل من مغیث یرجوا الله فی اغاثتنا؟» ای حسین جان، چشم حقیقت بین می خواست تا ببیند که شما چگونه در پی نجات دشمنانت از آتش دوزخ بودی و کیست که نداند حضرتتان از هر یاری جستنی بی نیاز بود. اما مقصود، نمایش غربت موحدان در دل تاریخ است. این غربت و مظلومیت همان بذری است که از دل آخر الزمان خواهد رویید و سیاهی تاریخ طاغوتیان را در هم خواهد شکست.

ای مسافران کربلا! امروز اگر تنها مانده اید، و اگر در جای درستی از عالم ایستاده اید و یکه رهایتان کرده اند، خرسند باشید که پا در مسیری نهاده اید که به صبح ظهور ختم خواهد شد. همان صبح دل انگیزی که خداوند به واسطه ی آن فرشتگان خویش را در اندوه کربلا التیام بخشید. درود خدا بر تمام تنها ماندگان تاریخ صالحان، همان ها که گاه حتی نامشان در میان غوغای ابلیسیان فراموش شد و چون گنجی در دل تاریخ باقی ماند تا در زمانه ی خویش بر ملا شود.

۰ نظر ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۹
زندانی زندانی