افکار یک زندانی

« الدنیا سجن المومن »

افکار یک زندانی

« الدنیا سجن المومن »

افکار یک زندانی

هر توانی را تکلیفی است و گاه بر توان مشاهده ، تکلیف توصیف نموده اند،چون چنین باشد،آنچه را می یابم باز خواهم گفت ، لیک می دانم که "سید"،قبیله ام را آموخت که جز از برای خدا ننگارید پس به امید آن روز که نماینده ی او (جل جلاله) به ملاقات دیوار نوشته هایم بیاید و آنچه را نیک می داند باقی گذارد که او خود باقی مانده ای زندانی است.

۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است

من برای نگاشتن نقد بر رخ دیوانه مردد بودم. این تردید از سالن سینما شروع شد. نمی دانستم که بنویسم یا نه. علت تردید من تلاشی بود که در فیلم دیده میشد. در سینمای خاله بازی ما این چنین تلاش هایی ستودنی است. حداقل از فیلم بر می آید که کارگردان و تهیه کننده برای کار خودشان ارزش قائل بوده و تلاششان را برای ارائه ی یک اثر خوب بکارگرفته اند و البته این تلاش در جشواره جواب خودش را گرفت.

اما فیلم . این فیلم بر پایه ی مسئله ی بسیار مهم تعلیق در سینما بنا گذاشته شده است. اصولا ایجاد تعلیق های واقعی بسیار دشوار است. نه تنها در سینما ی ما که همیشه تعلیق هایش تبدیل به داستان های لو رفته ی کسالت بار می شود بلکه در سینمای پر قوت جهانی نیز ایجاد یک تعلیق تمام عیار کار دشواری است و هر چه بیشتر پیش می رویم و تماشاگران حرفه ای تر و باهوش تر می شوند این کار سخت تر و سخت تر می شود.

داستان رخ دیوانه جذاب و گیرا شروع می شود اما با افتادن در اپیزود بندی ها، داستان لو می رود. این مسئله برای خود من در سینما اتفاق افتاد. من با فیلم همراه بودم تا آنجا که اپیزود بندی ها جدی شد . وقتی فیلم شما را به عقب و جلو می برد و روال داستانی معمولش را از دست می دهد، شما می فهمید که حقه ای در کار است. و راحتترین کار این است که بعید ترین حالت داستان را بیابید تا بتوانید آخر قصه را بخوانید.

علت این اپیزود بند آن است که ما  با یک سینمای تجربی طرفیم و نه یک سینمای علمی از سر آگاهی. تعلیق در سینما شاید یکی از شگفت انگیز ترین و جادویی ترین تأثیرات فیلم باشد. اما نباید فراموش کرد که تعلیق نیز جزئی از فیلم است و نباید سوار بر فیلم و قصه شود. مشکل رخ دیوانه همین جاست. سازندگان فیلم از هول حلیم داخل دیگ افتاده اند. جذابیت تعلیق و امکان تعلیق داستان، آن ها را فریب داده و کار از دستشان خارج شده است. وقتی شما پی در پی دچار تعلیق می شوید دیگر حس باور پذیریتان از دست می رود. باور پذیر بودن بی شک یکی از اصلی ترین اصول هر فیلم خوب است. این اتفاق به طور خاص در اپیزود آخر کاملا مشهود است . حتی ساده ترین مخاطب هم دیگر می داند که فیلمساز قصد دارد دوباره قصه را بچرخاند. شاید نتواند حدس بزند که چگونه اما خود آگاه در انتظار تعلیق است و در انتظار تعلیق بودن،‌ماهیت تعلیق را از بین می برد و بی شک لطف تعلیق در غافلگیری آن است.

فیلمساز برای آنکه بتواند تعلیق های متعددی در داستان ایجاد کند، دست به اپیزود بندی زده است و هر بار قصه را به گونه ای دیگر روایت می کند. و این خود باعث می شود که داستان لو برود و بیننده نسبت حقه ی فیلم به خودآگاهی برسد.

نکته ی دیگر که به فیلم آسیب می زند این است که حرف های دروغین شخصیت های فیلم به نمایش در می آید. شما شاید باور کنید که این شخصیت دروغ می گوید اما انتظار ندارید کارگردان نیز به شما دروغ بگوید. این مضحکانه ترین و انزجار بر انگیز ترین نوع ایجاد تعلیق است که مستوجب ناسزای مخاطب می گردد. مثلا آنجا که پیروز می خواهد به دروغ به دیگران بگوید که صبح در محل وقوع قتل  پلیس را دیده است، فیلم ماشین های پلیس را به ما نشان می دهد. این مسئله را، هم می توان بر نقص قصه بار کرد و هم بر منزجر ترین نوع ایجاد تعلیق یعنی دروغ گویی به مخاطب از سوی فیلمساز.

بهتر این بود که روند گیرای فیلم ادامه می یافت و بدون اپیزود بندی و با تکیه بر یک یا حداکثر دو تعلیق داستان فیلم ادامه می یافت و فیلم پس از اوج خود، به تکمیل قصه و پایان خود می پرداخت.کاملا مشهود است کارگردان دلش نیامده  بازی با مخاطب را رها سازد و فیلم را در یک شیب منطقی به پایان ببرد. و از این رو فیلم با پایانی سرسری و تعلیق گرا ، به پایان می رسد.

با همه این اوصاف باز هم تماشای رخ دیوانه در سینمای ایران امید بخش و خوشایند است. ما در سینمای ایران همواره درگیر اصول اولیه میشویم و کارمان به بحث برسر تعلیق و این حرف ها نمی رسد. امیدوارم بازی های خوب رخ دیوانه  با روایتی سلیس تر در آثار بعدی فیلمساز، ما را به آینده ی سینمای ایران امیدوارتر سازد.


۰ نظر ۰۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۰:۱۳
زندانی زندانی

چندی پیش در پی یک کار اداری مجبور به سفری یک روزه به موطن کودکی هایم شدم. عصر یک روز بهاری وقتی از پله های اتوبوس پای بر زمین گذاشتم، همه چیز با من حرف داشتند. مثل شاکی هایی که بدهکارشان را یافته باشند.

وقتی از اتوبوس پایین آمدم هوای عصر بهاری موطنم، مرا بازگرداند به دورانی که بعد از ظهر ها از درب مدرسه خارج می شدم و به سوی خانه می رفتم. شاید هم مسیر بودن راه ترمینال تا خانه با راه مدرسه تا خانه نیز بی تاثیر نبود. اما  برایم عجیب بود که  سایه های شهرمان هم برای من حس متفاوتی ایجاد می کرد. ما بقی هم شهری های قدیم، بی توجه به هوا، سایه ، مسیر و دیوارها عبور می کردند و با شتاب به سوی مقصود خود در حرکت بودند اما این روند برای من مانند یک فیلم آهسته شده اتفاق می افتاد. هر چیزی و هر صحنه ای پیوستی داشت از گذشته ای که در آن زیسته بودم. هر خیابان، فهرستی بود از خاطرات گذشته؛ هر مغازه و هر میدان نیز.

من در میان این صحنه، عابری بودم ساکت یا شاید گنگی خواب دیده. گویی دلم می خواست که همراهی داشتم تا در همان آن، تمام خاطراتم را برایش باز می گفتم و از انباشته شدن آنان بر روحم می کاستم. اما کسی نبود و من ساکت و محتوم- از تماشای این حقایق نادیدنی برای دیگران- عبور می کردم.

این همه ی ماجرا نبود. داستان در پیچ منتهی به کوچه یمان اوج گرفت. وقتی پا در بن بست تو در توی محله گذاشتم، خودم را دیدم، وقتی که هفت سال یا کمتر داشتم و با یک تکه چوب، در پی بازی های جنگجویانه ی دوران کودکی، در محله ی پشتیمان رژه می رفتم. خودم را دیدم که کمی بزرگ تر شده ام و با لباس خانه در کوچه در پی یک توپ پلاستیکی چند لایه، می دویدم. بچه محل هایمان را دیدم که لبه ی دیوار نشسته اند. من به جای ساختمان های بلند محلمان همان چاله ی خاکی قدیم را می دیدم. چاله ای که بعد ها پر شد و دورانی خرابه ای بود با یک دیوار آجری بلند که بالا رفتن از آن -و دیدن وسایل کودکی که در آن سوی دیوار افتاده بود- آرزویم بود.

من چیز هایی را می دیدم که هیچ عابر دیگری نمی دید و شاید مکاشفه همین باشد. من احساس کردم در گذشته خود گیر کرده ام. من که همیشه رو به آینده داشته ام و خودم را همچنان در امیدهای پس از این می جویم، در گرداب یک شهر گیر افتاده بودم. بغض ها پیاپی راه گلویم را می بستند. و من چاره ای جز قورت دادن آن ها نداشتم.

آن روز فهمیدم که محتوم یعنی چه. محتوم من بودم در هنگام گذر از شهری که از من طلبکار بود. از کسی که در آن زیسته بود و خاطراتی سنگین را بر دوش شهر رها ساخته و به سوی آینده و موفقیت ها و آرزو هایش گریخته بود. و حقیقتا این هم مسئله ای است که انسان با خاطراتش و گذشته اش چگونه باید رفتار کند؟ آیا باید رو به آینده از کنارشان گذشت و از آنان غافل بود یا باید پای در بند آنان نمود و آینده را در گذشته یافت؟

۰ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۳:۰۹
زندانی زندانی