افکار یک زندانی

« الدنیا سجن المومن »

افکار یک زندانی

« الدنیا سجن المومن »

افکار یک زندانی

هر توانی را تکلیفی است و گاه بر توان مشاهده ، تکلیف توصیف نموده اند،چون چنین باشد،آنچه را می یابم باز خواهم گفت ، لیک می دانم که "سید"،قبیله ام را آموخت که جز از برای خدا ننگارید پس به امید آن روز که نماینده ی او (جل جلاله) به ملاقات دیوار نوشته هایم بیاید و آنچه را نیک می داند باقی گذارد که او خود باقی مانده ای زندانی است.

شنیدن نام فیلم به شما این نوید را می دهد که فیلمی درباره مسئله ی پرچالش مهاجرت خواهید دید. اما پس از تماشای فیلم به این نتیجه می رسید که اساس فیلم بر مبنای دیگری بنا شده است.

در رابطه با فیلم لاتاری به چند نکته می توان اشاره نمود. نکته اول موضوعی است که فیلم حول محور آن شکل گرفته است. استفاده جنسی از دختران ایرانی در کشورهای خلیج فارس و به خصوص دبی. سوال اول که باید پرسید این است که این موضوع چقدر جدی است؟ به بیان دیگر اگر چالش های پیش روی جمهوری اسلامی و یا حتی ایرانیان سراسر جهان را اولویت بندی کنیم، تجارت فحشا آن هم در کشورهای خلیج فارس جایگاه چندم را به خود اختصاص خواهد داد؟ این مسئله بیش از آنکه یک چالش بنیادی و جدی باشد یه سوژه ی ژنالیستی است که گه گاهی باعث شهرت برخی افراد می شود.

مسئله دوم بازی ناشیانه ما در زمین حریف است. چهل سال از پیروزی انقلاب اسلامی می گذرد و حدود سی صد سال از تاریخ معاصر ایران. در هیچ کدام از این سال ها روابط ما با کشورهای همسایه و به خصوص کشورهای خلیج فارس چالش پیش روی کشور ما نبوده است. اگر سری به کتاب های تاریخ بزنیم، به اذعان دوست و دشمن در خواهیم یافت که اصلی ترین چالش های فرامرزی ایران در طول تاریخ معاصر بعد از دوران صفویه مواجهه با روس، انگلیس، آمریکا و رژیم صهیونیستی بوده است. حالا سوال اینجاست که چرا بخشی از جامعه ی سیاسی و بسیاری از روشنفکران در تلاش اند تا از دولت های دون پایه ی حاشیه خلیج فارس دشمنان اساسی برای ایران بتراشند؟ بی شک سود این دشمن تراشی در جیب دشمنان اصلی ملت ایران خواهد رفت. حتی به صورت شفاف تر می توان گفت که دعوا بر سر نام خلیج فارس یک چالش بی اهمیت برای ما و همسایگان و یک طراحی پرسود برای کشورهای استعمارگر منطقه است. نام خلیج فارس در اسناد گذشته موجود است. حالا شما فرض کنید یک کشور تازه تاسیس که حتی بیش از آنکه دارای یک ملت کهن باشد دارای چند قبیله نوکیسه است به جای به کار بردن نام کامل خلیج فارس بگوید خلیج یا خلیج عربی، آن کسی نام خلیج را مشخص می کند که دست برتر را در خلیج فارس داشته باشد. خلیج فارس یک آبراه استراتژیک است که منافع زیادی در آن وجود دارد. ما در زمینه ایجاد امنیت و حفظ مرز ها به برکت تلاش نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی امروز دست برتر را در خلیج فارس دارا هستیم اما اگر راستش را بخواهید در زمینه ذخائر گازی و نفتی از همسایگان کم بزاعت خود نیز عقب تریم. حالا شما فرض کنید اسم خلیج فارس هر چیزی باشد اما ما نفع درستی از آن نبریم؛ این مسئله چه سودی برای ملت ما خواهد داشت؟

پر واضح است که روشنفکران و فیلم سازان بر اساس مشهورات و بدون توجه به اساس و پایه این دعوا با آن مواجهه می شوند و گروه تازه کار مهدویان نیز از این قاعده مستثنی نیست. دلیل پرداختن مهدویان و تیمش به این ماجرا تلاش برای در اوج ماندن و جلب توجه مخاطبان و به دست آوردن جوایز و شنیدن صدای دست جامعه ی روشنفکر سینمای ایران است. مهدویان و تیم اش نمی توانند از نگاه های جامعه ی روشنفکری سینما چشم بپوشند. آن ها دوست ندارند مانند سلحشور و طالبی به عنوان سینماگران انقلابی مورد آزار جامعه ی روشنفکر و سطحی نگر سینما قرار بگیرند. از همین رو تلاش می کنند تا خود را به افکار آنان نزدیک سازند و از حامیان خود نیز دور نشوند. این دقیقا همان مسیری است که ابراهیم حاتمی کیا با ساختن دعوت آن را پیمود.

نکته دیگر در مورد لاتاری شخصیت "موسی" است. موسی تلاشی نافرجام برای نزدیک شدن به "حاج کاظم" آژانس شیشه ای است. انسانی مجاهد که پس از دوران مجاهد به گوشه ای خزیده است و در کشاکش یک واقعه ی اجتماعی پا به عرصه می گذارد و با همان اصول گذشته خود به یکه تازی در میدان می پردازد. اما اصولا باید گفت که گویی خود فیلم ساز نیز اعتقاد چندانی به "موسی" ندارد. و این یکی از دلایلی است که موسی نمی تواند شکوه کاظم آژانس را بدست آورد. موسی در نهایت انسانی عصبی است که فحش می دهد. با رفقای قدیمش که با او همکاری می کنند و حرمتش را نگه می دارند تندخو است. مانند حاج کاظم ماشینش را می فروشد اما عمق فکری حاج کاظم را ندارد. موسی عصبی است. موسی پرخاشگر است. موسی مثل داعشی ها خون می ریزد و بعد در مقابل دوربین ها فریاد می کشد. حاج کاظم مصمم است. ادعا می کند که هر چند دقیقه یک نفر را خواهد کشت. زمان که می گذر صاحب آژانس مسافرتی را به اتاقی دیگر می برد و صدای گوله به گوش می رسد. بعد اما مشخص می شود که او کسی را نکشته است. او حتی سلاح همرزمش "اصغر" را از فشنگ خالی کرده است. قضاوتی که مخاطب درباره حاج کاظم می کند با قضاوتی که درباره موسی خواهد کرد متفاوت است. موسی بیشتر به قیصر کیمیایی شبیه است تا حاج کاظم. در نهایت فیلم به شما می آموزد که می توانید روش معقول مرتضی لاتاری یا همان سلحشور آژانس را داشته باشید یا روش پر تنش و منجر به نابودی موسی را. در پایان فیلم این مرتضی است که به موقع جان امیرعلی را نجات می دهد و برای گنگستربازی های بی دلیل موسی افسوس می خورد. اما شما هیچگاه از شخصیت سلحشور در آژانس خوشتان نخواهد آمد.

در پایان باید گفت که امیدهای بیشتری به مهدویان بسته شده بود. او در لاتاری تلاش کرد که همه را راضی نگه دارد. همه از جمله حامیان گذشته و دوستان روشنفکر سینما و همچنین مخاطبانی که روزگاری با قیصر کیمیایی خاطره بازی کرده بودند. مهدویان هم مانند حاتمی کیا در دوران اوج آیینه اش؛ سید مرتضی آوینی را گم کرده است. شاید بتوان ریشه این ماجرا را در تلاطم ها و موضع گیری های سیاسی جستجو نمود اما به هر حال مهدویان امیدهای نزدیک شدن به سینمای اشراقی را در برابر شهرت و جایزه به فراموشی سپرده است. به امید احیای دوباره اخرین روزهای زمستان در سینماگر جوان انقلاب اسلامی محمد حسین مهدویان.


۱ نظر ۰۳ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۰۶
زندانی زندانی

تصور اول:

هنگامی که دژخیمان طغیان کرد، مرد را گفتند که یا با مایی و یا بر مایی، مرد دست بر گریبان دژخیمان برد او را بر زمین کوبید و فریاد کشید که به خدا قسم از شما نبوده ، نیستم و نخواهم بود. تیغ برکشیدند تا او را در همان تصور اول از میان بردارند اما مرد به سوی خانه ی خداوند هجرت نمود.

تصور دوم:

مرد در خانه خدا بود، دل مهیا کرد تا با خدای خود سخن کن، دژخیم از پس پرده با آهن تاخته بر آمد مرد حرمت خانه ی دوست نگهداشت و از مجادله پرهیز نمود. کسان خویش بر گرفت به سوی شمال عالم هجرت کرد، آنجا دست هایی به یاری دراز شده بود و امید رهایی می رفت.

تصور سوم:

مرد در میانه راه فرستاده ای را به سوی دست های یاری طلب گسیل کرد، فرستاده رسید، دست ها او را در آغوش گرفتند، فرستاده نامه نوشت و ارباب خویش را به سوی شمال عالم جهان فرخواند که اینجا جهان در انتظار توست. فرستاده درست نوشته بود؛ جهان در انتظار مرد بود. جهانی خالی از دست های مردمان.

فرستاده سر بر آستان خداوند نهاد، دستی از آستین شب در آمد و فرستاده را به دامان دژخیمان فروخت. فرستاده چون ستاره ای شب افروز در آسمان شهر شمالی خاموش شد. بی آنکه لب به طراوت دنیا خوش کرده باشد.

تصور چهارم:

مرد در نزدیکی شهر شمالی غروب فرستاده را در آسمان شب تماشا کرد. قدم به راه گذاشت تا حقیقت نامه و غروب را بجوید. مرد صدایی را می شنوید که او را به شهر شمالی فرا میخواند. همان صدایی که در نامه فرستاده مستور بود. جهان در انتظار توست. جهانی خالی از دست های مردمان.

تصور پنجم:

مرد در آستانه ی شهر شمالی به دشتی پنهان قدم نهاد. دشتی پر از لاله های سرخ که در زیر یک بیابان تاریک پنهان شده بود. یک دوست مرد را با خنجری آخته در آن دشت سرخ سکنی داد. مرد برای آن یار خفته دعا کرد.

تصور ششم:

دژخیم دست های مردمان را به سوی مرد فرستاد، دست های مردم گردآگرد مرد حلقه بستند. مرد و اصحابش در میان حقله ای از طوفان سرخ در انتظار تقدیر نشستند. دستی بر آمد و گفت یا از مایی و یا بر مایی، مرد ایستاد فردا را به او نمایاند و فرمود: به خدا سوگند از شما نبوده ام، نیستم و نخواهم بود.

تصور هفتم:

آفتاب از شرق عالم بر آمد و بر سرزمین تف دیده ی بیابان لاله ها سایه افکند. فرستاده ای از دژخیم رسید، دست مردم حلقه را تنگ کرد. دوست خفته بیدار شد. مرد در میان دست ها ایستاد و فرمود از شما نیستم، نبوده ام و نخواهم بود. تیغ ها آخته شد. دوستان مرد را در نوردید و مرد بر آستان دوستان خویش گریست. سپس ایستاد نگاهی به دوستان در خون خفته اش نمود و فرمود: از شما نبوده ام، نیستم و نخواهم بود.

تیغ های آخته بر آمدند و بر جان پسر مرد نشستند. تیرها هم، چوب ها و حتی قیچی های زنان. پسر مرد از جان دل فریاد زد. پدر فریاد جان سوز پسر را شنید. مرد بر بالین پسر آمد. مرد مُرد. سپس ایستاد نگاهی دستان خونین مردمان انداخت. دژخیم را لعنت فرستاد، و فرمود: از شما نبوده ام، نیستم و نخواهم بود.

تیغ های آخته زهر آگین شدند. برادر مرد را در میان گرفتند. مرد برادر را خواند تا تقدیر را به آرزوی خنکای آبی زلال رقم زند. برادر دوید، آب را در میان گرفت. دست بر گردن آب برد و آب را کشان کشان به آستان برادر می کشید. دژخیم از راه رسید. دست برادر را برید. برادر آب را به دست دیگرش سپرد. دژخیم دست دیگر را گسست. برادر آب را به دهان گرفت. دژخیم چشم برادر را خاموش کرد. برادر آب را با دندان می کشید. آب در میان کارزار از وفای برادر می گریست. آب از شرم خود مرگ را طلب نمود. دژخیم آب را تاب نیاورد و او را کشت. برادر تقدیر را رقم زد. دژخیم فرق او را شکافت. برادر بر زمین افتاد. گونه اش بر خاک تف دیده ی بیابان نشست. و شاید گونه اش شکست. همچون دلش که شکسته بود. مرد در رسید. برادر را به دامان کشید. مرد می گریست ، برادر پای بر زمین می کشید، گویی همچنان شرمنده بود. دردی که شرم بر جانش می گذاشت دردهای دیگر را بی اثر کرده بود. مرد صورت برادر را به صورت خود چسپاند. مرد شکست و فرو ریخت. سپس ایستاد، در نگاه دژخیم چشم دوخت. از چشمانش خون می چکید. فریاد زد از شما نیستم، نبوده ام و نخواهم بود. برادر همانجا در زمان آرام گرفت. برادر دیگر باز نگشت. مرد باز آمد. دستاری به سر بست. به سوی میدان روانه شد در حالی که قنداقی در دست داشت. دژخیم تیغ کشید. مرد فرزندش را به آسمان نشان داد. آسمان فرزند را در آغوش کشید. مرد دست های خالی اش را بالا برد. سپس روی به دژخیمان کرد. و فرمود: از شما نیستم، نبوده ام و نخواهم بود. دژخیم روانه شد. طوفان سرخ در گرفت.مرد در میان توفان سرخ ایستاد. دست ها مرد را در میان خود فشرندند. پنچه هاشان را در جان مرد فرو بردند. مرد فریاد کشید از شما نیستم، نبوده ام و نخواهم بود. پنجه ها سینه مرد را شکافتند. مرد فریاد کشید: از شما نیستم نبوده ام و نخواهم بود. دست ها قلب مرد را می فشردند. مرد فریاد می کشید: از شما نیستم، نبوده ام و نخواهم بود. دژخیم بر سینه مرد نشست. گفت یا از مایی و یا بر مایی، مرد خندید و گفت از شما نیستم، نبوده ام و نخواهم بود. دژخیم سر از پیکر مرد جدا ساخت. مرد جان سپرد، پس از آن بر نیزه ای نشست و مدام می گفت: از شما نبوده ام، نیستم و نخواهم بود.

این تصورات بیش از آنکه مظلومانه باشد، غرور انگیز است و اگر اصالت را در چیزی می جویی داستان مردی را بخوان که از دژخیم نبود و سر بر آستان او فرود نیاورد حتی به قیمت دوستان و پسر و برادرش. حتی به قیمت تمام خاندانش. مرثیه را باید ایستاده خواند. داستان سلحشوران را باید بر قله های کوه های سر سخت و سر افراز فریاد نمود. مظلومیتی را باید سرود که از سینه ی یک مرد با وفا می چکید. مظلومیت را باید با اقتدار از چشمان مردی روایت کرد که دژخیم را سر برید. باید بر این همه مردانی گریست که ما از آن تهی هستیم. ما باید بر تهی دستی خود بگرییم. ما می گرییم چرا که رشک می بریم بر مردی که در چشمان خون بار و فریبنده ی دژخیم نگریست، بر آن آب دهان افکند ، او را لعن کرد و لحظه ای زیر بار خفت او آسایش نجست. ما از سر رشک خود می گرییم. رشک به بلندای قامت یک مرد. مردی که همچنان در آسمان فریاد می کشد که از دژخیم نیستم، نبوده ام و نخواهم بود.


۰ نظر ۱۹ تیر ۹۷ ، ۱۲:۰۷
زندانی زندانی

در کشاکش انتخابات ریاست جمهوری دوازدهم، به بهانه ی نامزد شدن سید ابراهیم رئیسی برخی پای پرونده ی اعدام های سال 67 را به میان کشیدند.

این مبارزه ی منفی سیاسی در حالی شکل گرفت که بسیاری از کسانی که آن را اداره می کردند یا به دلیل نفع سیاسیشان در برابر آن سکوت کردند، می دانستند که اصل ماجرا چیست.

سازمان مجاهدین خلق نه پس از انقلاب که از سال های آغاز کار خود، پایه ای ویران داشت. روی آوردن به مبارزه به دلیل قلیان احساسات و همراه شدن آن با نابختگی های ناشی از ضعف اندیشه موجب شد، تا عده ای جوان دغدغه مند مبارزه ی مسلحانه را راهکار برخورد با دستگاه ستمشاهی بپندارند. امروز بر کسی پوشیده نیست که مبارزه ی مسلحانه آنان، به جای آنکه کمکی به تحقق اهداف انقلاب کرده باشد، بیشتر دستاویزی برای سرکوب تمامی مجاهدان انقلاب اسلامی توسط ساواک بوده است.

اما مبارزه ی مسلحانه گونه ای جذاب از مبارزه بود که حس هیجان و بزرگی را در جوانان جویای نام آن زمان ها بیدار می کرد. شاید اگر این عمل با تدبیر بیشتری همراه بود  در برخی موارد می توانست مفید فایده باشد، اما عملا نیروی بسیاری از جوانان آن روزها را که می توانستند در تنویر افکار عمومی نقش به سزایی ایفا کنند،  از میان برد. همچنین فضای خانه های تیمی نیز از لحاظ تربیتی نمی توانست برای سرمایه های انسانی جامعه مفید باشد. این در حالی است که حتی برخی خود برزگ بینی‌ها به نام مدیریت، عملا باب دیکتاتوری را برای مسئولان ارشد سازمان باز کرده بود.

شکل گرفتن سازمان مجاهدین بر اساس احساسات و بدون مبانی حقیقی فکری باعث شد تا این جریان، بارها و بارها دچار تصفیه ی داخلی و انحرافات گوناگون شود. پس از شکل گیری انقلاب و از آنجایی که امام بنای کار را بر اندیشه درست و حرکت معقول قرار داده بودند، سازمان مجاهدین که اصولا بر مبنای ماجراجویی و زبان اسلحه بنا شده بود، فضای انقلاب را برای خود نمایی خود تنگ می دید. همین امر باعث شد تا آنان در مسیر بر آورده شدن اهدافشان یعنی رسیدن به قدرت و ارضاء خواسته های نفسانی خود، بار دیگر چاره را در مبارزه ی مسلحانه با نظام اسلامی بجویند. مبارزه ای که خون بی‌گناهان در آن نادیده گرفته شد و بسیاری از نخبگان صالح ملت، در آن به شهادت رسیدند. حرکت سازمان مجاهدین تا آنجا سطحی بود که حتی افراد را به دلیل شباهت ظاهری به نیروهای انقلاب ترور می کردند.

در نهایت اما ترورهای بی‌رحمانه منافقین با عمل به هنگام نیروهای انقلاب در سراشیبی شکست قرار گرفت و سازمان باز برای ادامه ی حیات خود و بر آورده شدن امیال رهبرانش دست خیانت در دستان دشمن خارجی نهاد و هم پیاله صدام خون خوار در کشتار مدافعان کشور و آزار و اذیت اسیران ایرانی شد. بی شک روزهای مزدوری برای انسان پلیدی به نام صدام تاریک ترین دوران حیات سازمان مجاهدین بود و تاریخ هیچگاه آن را فراموش نخواهد کرد. این عمل خیانتکارانه موجب شد تا ملت ایران به خوبی چهره پلید سازمان مجاهدین را بشناسد. حتی افرادی که عقیده ای به انقلاب نداشتند اگر اندکی روح میهن پرستی در آنان بود همین قدر که سازمان مجاهدین را یار و یاور صدام می دیدند، آب دهان بر چهره ی کریه منافقین می انداختند.

امروز هم پس از گذشت تمامی این سال‌ها و پوسیده شدن سازمان مجاهدین از درون، این فرقه منحرف، همچنان قلاده دشمنان انقلاب را به گردن دارد. اما شگفت آنجاست که برخی به بهانه دستیابی به قدرت، نیروهای انقلاب را به دلیل مبارزه با فتنه گری منافقین شماتت می کنند. روز های نشستن بر صندلی ها چرمی به زودی به پایان خواهد رسید و همچنان که صاحبان قبلی این صندلی ها جایشان را به مستأجران کنونی داده‌اند، ساکنان کنونی نیز جایشان را لاجرم به دیگران خواهند سپرد اما تاریخ فراموش نخواهد کرد که برخی از این صندلی ها بوی تعفن حمایت از ناحق را می دهند. شاید برخی خود به صراحت چنین سخنانی را بر زبان نرانده باشند اما همین اندازه که به بهای دستیابی به قدرت، حاضر به سکوت و نیش خند شدند باید بدانند که مسندشان بوی متعفن همراهی با ظالم را می دهد.

همانگونه که تاریخ خیانت های قاجار و پهلوی را فراموش نخواهد کرد، بی شک حمایت عده ای از پای مال شدن خون هزاران شهید ترور را نیز فراموش نخواهد کرد. عمل اجتماعی انسان اگر به خطا برود تا قرن ها بعد ویرانی به جای خواهد گذاشت و بی شک ویرانی نیز پاسخی جز لعن آیندگان در بر نخواهد داشت.

 


۱ نظر ۰۹ تیر ۹۷ ، ۱۱:۲۷
زندانی زندانی

در چند روز اخیر رسانه های بسیاری به ابعاد مختلف نامه اصلاح طبان به حاکمیت نظام برای مذاکره مستقیم و بدون قید و شرط با دونالد ترامپ رئیس جمهور منفور آمریکا پرداخته اند. اما سوال اصلی اینجاست که چرا اصلاح طلبان دست به نگارش چنین نامه ای زده اند؟ آیا آنان از جو اجتماعی موجود بر علیه ترامپ در کشور بی خبر اند؟ آیا نمی دانند این کار با واکنش افکار عمومی و مخالفت آنان در جو پس از نقض برجام مواجه خواهد شد؟ و اگر به چنین مواردی آگاهند به چه دلیل دست به ایجاد چنین بازی رسانه ای زده اند؟

پاسخ سوالات فوق روشن است. اصلاح طلبان و دیگر نگارندگان و امضاء کنندگان نامه مذکور به خوبی از فضای ضد استکباری پس از نقض برجام آگاهی دارند. آنان می دانند که هنوز جوهر بدعهدی آمریکا در برجام بر صفحه ذهن مخاطبان ایرانی خشک نشده است و عموم ایرانیان در حالت انزجار از سیاست های مستکبرانه دولت آمریکا به سر می برند. اما دلیل نوشتن نامه یک هماهنگی کامل برای  طرحی بلند مدت است. در همین جا مناسب است که به دوگونه هماهنگی اشاره شود. گونه اول هماهنگی به این صورت است که کاخ سفید بر اساس برنامه های مدون خود برخی افراد هم جهت را از طریق واسطه های گوناگون در داخل و خارج کشور برای پیش برد اهدافش به خط می کند. اما در گونه دوم افرادی در داخل کشور هستند که آنچنان قرابت فکری و ذهنی و عقیدتی با گردانندگان کاخ سفید دارند که بدون نیاز به هماهنگی به تحقق اهداف کاخ سفید یاری می رسانند. پر واضح است که در قیاس بد و بدتر گونه دوم بسیار خطرناک تر و بی شرمانه تر است اگر چه ممکن است بتواند از اتهام جاسوسی مستقیم مبرا باشد.

افرادی که نامه مذاکره با ترامپ را منتشر نمودند و در رسانه های جمعی آن را مطرح ساختند در حال فضاسازی برای اثر بخش شدن تحریم های آمریکا در ماه های آینده هستند. این افراد به خوبی آگاهند که در برهه کنونی طرح آنان با مخالفت افکار عمومی مواجه خواهد شد اما در تلاش اند تا فضایی را ایجاد نمایند که پس از اعمال تحریم ها و در اوج فشار اقتصادی پس از آن بتوانند به این فضا رجوع کنند. نگارندگان این نامه تلاش می کنند تا تابوی مذاکره با دولت گستاخ آمریکا را در جامعه بشکنند و نگاشتن این نامه گام اولی است که به مرور زمان و با افزایش فشارهای اقتصادی چهره حق به جانب تری به خود خواهد گرفت. نگاشتن این نامه آغاز یک وسوسه ی شیطانی است که در آینده وقتی جامعه در زیر فشارهای اقتصادی قرار می گیرد و فضای روانی جامعه مشوش می شود، به گونه ای فریبکارانه کاملا معقول به نظر خواهد رسید. این روند همان چیزی است که پیش از این نیز برخی سیاسیون به واسطه آن خود را به قدرت رساندند و با وعده بر طرف شدن تحریم ها باب مذاکره مستقیم با آمریکا را در آن گشودند.

توصیه ای که برای مقابله با این طرح فریبکارانه می شود بالابردن هزینه ی چنین فضا سازی هایی برای سیاسیون و روشنگری گسترده در سطح جامعه است. باید رسانه ملی به جای کتمان ماجرا به صورت بسیار گسترده و کاملا روشنگرانه به تحلیل این طرح بپردازد و افکار عمومی را از پشت پرده چنین پیشنهاداتی آگاه سازد.


۱ نظر ۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۱۳
زندانی زندانی

امروز سالروز شهادت سید مرتضی آوینی، سید شهیدان اهل قلم است. به مناسبت سری به یادداشت شهید معروف به "یک راه طی شده" زدم. با آنکه برای چندمین بار بود که این پاراگراف معروف را می خواندم، دیدم که به سه اصل اساسی از آموزش عالی ما در آن اشاره شده است. تا به حال به این موضوع دقت نکرده بودم و گفت شاید برای شما هم جالب باشد. سه اصلی که آقا سید مرتضی به آن اشاره می کند این هاست: «مباحثات بیهوده در باره چیزهایی که نمی دانیم»، «تظاهر به دانایی هرگز جایگزین دانایی نمی شود» و «دانایی نیز با تحصیل فلسفه حاصل نمی‌آید».

بنده به عنوان فارغ التحصیل سیستم آموزش عالی کشورم به خصوص در حوزه ی علوم انسانی به جرأت می توانم قسم یاد کنم که بسیاری از فعالیت های ما در دوران تحصیل بر همین سه اصل بنا شده بود. و البته دانشجویان کمترین نقش را در این گناه بزرگ دارند. ما به کرّات متوجه می شدیم که اساتید در باره ی چیزهایی سخن می گویند که بویی از حقیقت آن نبرده اند و اساسا هیچ گاه به عمق آن ناندیشیده اند. بارها و بارها یادگرفتیم که باید به دانایی تظاهر کنیم تا آنجا که در برگه های امتحانی برای کسب نمره کامل توضیحات بی ربطی را ذیل سوال می نوشتیم تا استاد محترم قانع شوند که ما به مقام دانایی رسیده ایم. شاید جواب سوال را می شد در یک پاراگراف داد اما اگر به اندازه ی یک صفحه سیاه نمی کردیم، قطعا نمره ی کامل یا نزدیک به کامل را دریافت نمی نمودیم.

و در باره ی اصل آخر می شود ساعت ها کتاب نوشت. می شود گفت عمر بسیاری از جوانان این مرز و بوم به تحصیل فلسفه گذشت بی آنکه بدانند چرا فلسفه می خوانند. ساعت ها فلسفه خواندیم تا بدانیم، غافل از آنکه دانایی صفتی انسانی است که با قرائت و کتابت به دست نمی آید. به همان نسبت که امکان دارد کسی بواسطه ی خواندن و نوشتن از گرسنگی نجات یابد، به همان اندازه ممکن است با قرائت و کتابت دانا شود. فلسفه لازم است اما نه برای آنکه بخوانی تا دانا شوی. شاید بیشتر برای آن است که بخوانی تا از کسب دانایی بواسطه ی خواندن ناامید گردی. "فلسفه درست" به دلیل آنکه به تعقل وابسطه است می تواند به رشد انسان یاری رساند، اما قطعا چنان سید شهیدان اهل قلم می نویسد دانایی نیز با تحصیل فلسفه حاصل نمی آید.

درود بر روان پاک بی تکلفی که بر کرانه های ازلی و ابدی وجود قدم نهاد.

۱ نظر ۲۰ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۱۰
زندانی زندانی

انتقاد دولت و دولتمردان از رسانه ی ملی سکه ی رایجی است که دیگر جذابیتی ندارد. بارها و بارها شخص رئیس جمهور و مشاوران و معاونان وی از عملکرد صدا و سیما انتقاد نموده اند.

در یکی از همین انتقادات رئیس دولت اعتدال در مورد رویکرد رسانه ملی به دولت عنوان نموده بود: «... رسانه ها خیلی به دولت کمک نمی کنند. صداوسیما در انتقادها ـ که ما انتقادها را قبول داریم ـ صددرصد از فرصت انتقاد به دولت استفاده می کند... اما در بیان خدمات دولت نمی دانم چطور است که زبان حرکت نمی کند که بیاید و بگوید که دولت چه کرده، خدمات دولت چه بوده....»، وی افزوده بود: «لابد مشکلی وجود دارد، یا دوربین های صداوسیما مشکلی دارد و یا در فرستنده هایشان یک مشکلی است.»

سوال اینجاست که در این میان مقصر اصلی کیست؟ آیا حقیقتا رسانه ی ملی قصد تخریب دولت را دارد؟ یا آنکه دولتمردان حس نامناسبی نسبت به برنامه های رسانه ی ملی پیدا کرده اند؟

پاسخ را می توان در یک نمونه ی واضح جستجو نمود. در این روز ها و به مناسبت سالگرد پیروزی انقلاب، مستندی از سیمای جمهوری اسلامی پخش می شود به نام «روزگار رضاخانی». بخش عمده ای از این مستند، لاجرم به بازتاب عملکرد دولت خبیث انگلیس در دوران پهلوی اول می پردازد.

 پرداختن به این مسئله بطور مشخص رویکردی مخرب نسبت به دستاورد های دولت تدبیر و امید دارد. در شرح این نکته باید دقت نمود که دولت انگلستان به عنوان یکی از دول اصلی اروپایی، نقش مهمی در به وجود آمدن رویکردهای کنونی، در حوزه ی روابط خارجی دارد. رویکردهایی که به موجب آن مهمترین دستاورد دولت یعنی برجام شکل گرفته است.

در ماه های اخیر و با روی کار آمدن دولت جمهوری خواه ترامپ در آمریکا، این دستاورد بزرگ بواسطه ی کینه توزی برخی افراد تندرو در داخل آمریکا به خطر افتاده است. در این اوضاع دولت همواره تلاش نموده تا با توسل به دوستان اروپایی، جلیقه ی نجاتی برای برجام فراهم سازد و از غرق شدن این دستاورد منحصر به فرد در کینه توزی جمهوری خواهان آمریکا جلوگیری نماید.

در این شرایط تلویزیون با پخش چنین مستند هایی به مردم ایران یادآوری می کند که انگلیس در طول سال های فراوان به قتل و غارت این ملت همت گماشته است. اینگونه برنامه ها در هیچ پلانی به مخاطب این پیام را نمی دهد که رویکرد جهان غرب نسبت به ایران با روی کار آمدن دولت تدبیر و امید تغییر کرده باشد. مخاطبان ممکن است با خود بیندیشند که برخی دولتمردان دوران پهلوی اول نیز در معاملات خود با دولت انگلستان احساس بدست آوردن یک معاهده ی برد-برد را داشته اند.

برنامه هایی از این دست، دقت لازم را در تحلیل اوضاع از دیدگاه دولت تدبیر و امید ندارند. از منظر دولت باید به صورت بسیار فنی به این نکته اشاره نمایند که نابسامانی کنونی توافق برجام نه به دلیل خوی استکباری نهفته در تاریخ دنیای غرب و کشورهای استعماری، بلکه تنها به دلیل روی کارآمدن دولت تندروی جمهوری خواه در آمریکاست. دولت بارها تاکید کرده بود که امضای وزیر خارجه ی دولت دموکرات آمریکا می تواند ضمانت خوبی برای اجرایی شدن برجام باشد. لکن از بد روزگار به صورت کاملا غیر طبیعی و شاید به دلیل دخالت های روسیه، دولتی در آمریکا روی کار آمد که همان رویکردهای خبیثانه ی تاریخی دولت های غربی را دنبال می نمود.

اگر این دقت در تحلیل از دست برود، آنگاه مخاطبان ممکن است میان معاهده ی برجام و قرارداد های نفتی انجام شده در دوران پهلوی، قیاس باطلی را از دیدگاه دولت، انجام دهند. از این رو لازم است قرائت تاریخ در اوضاع کنونی به گونه ی باشد تا با برنامه های دولت به خصوص در حوزه ی سیاست خارجی متناقض به نظر نرسد. شاید به این واسطه روابط دولت و رسانه ی ملی ترمیم شود.

۰ نظر ۰۹ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۱۵
زندانی زندانی

امسال در میان موج خروشان مردم علم هایی وجود داشت که خبر از یک پیش بینی محقق شده می داد. در دست جوانی کم سن و سال عکس یک پیرمرد سیه چرده به چشم می خورد. بله او تمثال مبارک شیخ آزادگان آفریقایی شیخ زکزاکی بود. در این سال های منتهی به چهل سالگی انقلاب اسلامی، راهپیمایان در مراسم جشن انقلاب، تصاویری از شیخ عیسی قاسم، شیخ حسن نصرالله و شهید شیخ نمر را نیز در دست داشتند. در کنار این تصاویر، پرچم های زرد رنگی در آسمان به اهتزار در آمده بود که نام لشکرهای زینبیون و فاطمیون بر آن نقش داشت.

مردم ایران امسال جشن انقلابی را بر پا نمودند که طنین صدای آن از شرق تا آسیای میانه و از غرب تا آفریقا و آمریکای لاتین شنیده شده است.

هنوز انقلاب به یک سالگی نرسیده بود که خمینی کبیر دم از صدور انقلاب می زد. این در حالی بود که شاه هنوز به حیات منحوس خود ادامه می داد و بازگشت او به واسطه ی یک کودتای قریب الوقوع -مانند آنچه در 28 مرداد سال 1332 واقع شد- دور از انتظار نبود. کشور در التهاب فتنه های محلی ضد انقلاب از ترکمن صحرا تا کردستان و خوزستان در تلاطم بود. اما هیچ یک از این بی ثباتی ها اثری در کلام نافذ رهبر انقلاب نوپای مردم ایران نداشت.

در روزهای پر تب و تابی که انقلاب هنوز سازمان دفاعی منسجمی در خود نداشت، چشم نافذ پیر جماران در عمق زمان نگریست و بواسطه ی ضمیری روشن، فرمان صدور انقلاب را جاری نمود. آن روزها عده ای خناس، انقلاب را به کشورگشایی و طمع به خاک دیگر کشورها متهم می نمودند و عده ای صدور انقلاب را رویایی از سر غرور یک پیروزی اتفاقی قلمداد می کردند. اما امام در پاسخ فرمود:

« صدور انقلاب به لشکرکشی نیست بلکه می خواهیم حرف مان را به دنیا بزنیم»( صحیفةنور،جلد 19،صفحة 242،تاریخ 11/8/64)

اکنون خمینی کبیر از میان ما رخت بر بسته و انقلابش بی آنکه دستگاه تبلیغاتی منسجمی آن را پشتیبانی کرده باشد؛ در میان مردمان قاره ی سیاه ریشه دوانده است. حضور انقلاب اسلامی ایران در منطقه نیز آنچنان بارز می نماید که مستکبران عالم بر آن صحه می گذارند.

امروز مردمانی از افغانستان، پاکستان، عراق، بحرین، عربستان، سوریه، لبنان، فلسطین، یمن، نیجریه، بولیوی و ونزوئلا آشکارا پای سخن انقلاب اسلامی نشسته اند و در دل آرزوی گسترش این شجره ی طیبه را می پرورانند.

آرمانی که حضرت روح الله آن را سر دست گرفت، در حقیقت ذات خود یک کنش فرهنگی شتابان است، که چون امواج خروشان اقیانوس، راه خود را در رسیدن به سواحل تشنه می یابد. او خود بر این حقیقت واقف بود و از این رو تحقق آن را حتمی می دانست. او همچنان در میان ماست چرا که هنوز مبارزه ادامه دارد:

«ما انقلابمان را به تمام جهان صادر می کنیم، چرا که انقلاب ما اسلامی است و تا بانگ: لا اله الّا اللّه و محمد رسول اللّه بر تمام جهان طنین نیفکند مبارزه هست و تا مبارزه در هر جای جهان علیه مستکبرین هست، ما هستیم» (صحیفه امام، ج ۱۲، ص ۱۴۸)

۱ نظر ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۴۷
زندانی زندانی

از هر حادثه ی ناگواری می توان در کنار اندوه ها و دشواری ها، تجاربی کسب نمود که چراغ راه چالش های آینده باشد. در پی آشوب های چند روز گذشته در خبرها آمد که رئیس جمهور کشور فرانسه طی تماس تلفنی با رئیس جمهور روحانی خواستار خویشتنداری مقامات ایران در برخورد با معترضان شده است.

 با توجه به سابقه ی علاقمندی روشنفکران غرب گرای ما به فرانسه، به عنوان قطب اعظم روشنفکری در اروپا در گذشته ، همواره دولت های غربگرایی که در ایران بر سر کار آمده اند - از حضرات گربه صفت قاجار  تا  دولت های اصلاح طلب و اعتدال گرا- همگی با ادب و احترام با عبارت "کشور فرانسه" برخورد کرده اند. همیشه با علاقه ی بسیار بار سفر به فرانسه را می بندند و طوری به این سفر دیپلماسی می روند که همه ی عالم می فهمند که آقایان، چه رغبت و علاقه ای به نام "فرانسه" دارند. اما سوال اینجاست که نتیجه ی این همه ارادت و عشق و علاقه ی بی نهایت چه بوده است؟

 ما در تاریخ روابط خارجی خود هیچگاه با فرانسه مشکل تاریخی نداشته ایم. با وجود اینکه فرانسه یکی از کشورهای استعمارگر اروپایی بوده و هست؛ اما هیچگاه مانند آمریکا، انگلیس، روسیه و حتی پرتغال سابقه ی استعماری در کشور ما  نداشته است. علاوه بر این به خاطر ارادت فراوان روشنفکران و همچنین حضور حضرت روح الله در دوران تبعید در فرانسه ، ما همواره با ادب و احترام با آنان برخورد کرده ایم. حتی در برخی از موارد از نفوذ خود در جبهه ی مقاومت برای آزادی گروگان های فرانسوی بهره جسته ایم. اما نتیجه ی این همه حسن نیت ما چه چیزی بوده است؟ ما چه دستاوردی از این همه احترام به یک کشور اروپایی داشته ایم؟ کجای ماجراهای سخت انقلاب اسلامی فرانسه به کمک ما آمده است؟

 پس از انقلاب اسلامی، فرانسه با پناه دادن به مخالفان انقلاب نو پای مردم ایران عملا به پناهگاهی برای متخاصمان و مرکزی برای فرماندهی خباثت های آنان بدل شد؛ از مرغ طوفان گرفته تا عروس فراری و آن مردک خود فروخته ی منافق و اتباع نابخردش. این بدطینتان تا مرفق که چه عرض کنم ، تا کتف دستشان به خون مردان و زنان و کودکان ایرانی آغشته است. و همچنان هم با فراغ بال در کشور فرانسه که ادعای مبارزه با تروریسم را دارد، به دشمنی هایشان علیه ملت ما ادامه می دهند. از این ها که بگذریم، ما خاطرات تلخ دیگری هم از این کشور مورد ستایش دوستان ساده اندیش خود داریم. از این میان می توان به حمایت فراوان فرانسه از صدام منحوس در 8 سال جنگ تحمیلی اشاره نمود. یکی دیگر از این خاطرات ورود خون های آلوده به ایدز به کشور ما از همین آقای باکلاس فرانسه است. اما اگر به دنبال شاهکارهای کشور مثلا خوش نام فرانسه، در همین سال های نزدیک می گردید، می شود یادی بکنیم از معامله خودرو سازان ما با فرانسه و رفتار آنان پس از تحریم ها و عمل نکردنشان به تعهدات و در نتیجه مشکلات فراوان بعدی آن. این اواخر هم که همه می دانند؛ "موسیو فرانسه" نقش پلیس بد را در مذاکرات هسته ای موسوم به برجام بازی می کرد.

 این ها را گفتم تا برسم به این نقطه که کرنش ما در برابر دنیای غرب حتی فرانسه که  ما او را کشوری محترم و خوش فکر و آزاد اندیش می پنداریم، نتیجه ای جز خسارت برای ملت عزیز، زجر کشیده و فداکار ما به بار نیاورده است. و آیا زمان آن نرسیده که ما این صمغ تلخ را از دهان خود بیرون بیندازیم و مدام آن را زیر دندان های خود نشخوار نکنیم؟ تا کی و تا کجا؟ آیا ما باید وقتی از خواب غفلت بیدار شویم که خانه هایمان با خاک یکسان شده و زیرساخت های این خانه ی دوست داشتنی مانند عراق ، سوریه و یمن نابود شده باشد؟ آیا وقت آن نرسیده است که ما سفر وزیر خارجه ی فرانسه را به خاطر دخالت در امور داخلی کشورمان به تاخیر بیندازیم پیش از آنکه ریاست جمهوری وقیح فرانسه پس از گفتگوی تلفنی با رئیس جمهور کشورمان اعلام کند که سفر وزیر خارجه ی خود را به کشور ما به تعویق انداخته است؟ تا کجا باید یک تجربه ی تلخ را مدام تکرار کنیم و به امیال روشنفکرانه ی مشتی غرب زده ی خودباخته احترام بگذاریم؟ این بی ادبی ها و نابخردی ها کجا به پایان خواهد رسید؟

 

۰ نظر ۲۳ دی ۹۶ ، ۱۲:۵۹
زندانی زندانی

یکی از آثار تصویری سینمای آمریکا که تماشای آن خالی از لطف نیست، فیلم "دشمنان ملت"(Public Enemies) اثر "مایکل مان" است. این فیلم بی شک از بهترین آثار در ژانر گنگستری است. داستان فیلم درباره ی بخشی از زندگانی "جان دیلینگر" -یکی از مشهورترین سارقان آمریکایی در اوایل دهه ی 1930 میلادی- است. شخصیت جان دلینگر که به سرقت مسلحانه از بانک شهرت دارد، قهرمان داستان است. اما سوالی که پیش میآید این است که چگونه می شود یک سارق مسلح به عنوان قهرمان یک فیلم مطرح شود؟ جواب این سوال در متن داستان به مخاطب داده می شود. جان دلینگر یک سارق مسلح است که بی جهت آدم نمی کشد، در کارش حرفه ای و دارای عواطف است و تنها پول بانکداران متمول را می دزدد و نسبت به دوستان و همکاران قدیمی خود وفادار است.

 اما این ها همه برای قهرمان شدن یک جانی مسلح کافی نیست. نکته ی مهم آنجا مطرح می شود که فیلم به شما می آموزد که در دنیای کثیف مدرن دو گونه مجرم وجود دارد، یک سری مجرمان حقیقی مانند دلینگر که مسئولیت اقداماتشان را می پذیرند و مشخصا به عنوان یک گنگستر مشغول به فعالیتند و در سوی دیگر مجرمان حقوقی که بر مسند قدرت نشسته اند و به صورت سازمان یافته و با استفاده از قوانین و مقامات دولتی و انتظامی دست به جنایت های گسترده ی سازمان یافته می زنند.

 داستان فیلم اصولا درباره ی همین مقوله است که دوران گنگسترهای خرده پا که گاها منش های جوانمردانه نیز در وجودشان بود به سر می رسد و با ظهور سازمان های امنیتی مانند اف بی آی جنایت کاران حقوقی دست به از میان بردن امثال دلینگر می زنند تا آرامش بازار فاسدشان بر هم نخورد و حتی شاید ژست مبارزه با فساد، آن ها را از قضاوت های عمومی دور بدارد. فیلم به شما می آموزد که حتی جنایتکاران سنتی بهتر از جنایتکاران دوران مدرن هستند و آن قدر بهتر که شما در پایان فیلم همزمان با مرگ جان دلینگر بغض گلویتان را می فشارد.

من کشوری میشناسم به نام ناریا که همه چیزش برعکس کشور ماست. حتی اسمش هم(!). ناریا جایی است که  وقتی شما وارد بانک های آن میشوید دلتان می خواهد برای آسودگی روح جان دلینگر و همکارانش فاتحه بخوانید و وقتی برای دریافت یک وام کوچک مجبور می شوید پشت میز رئیس بانک زانو بزنید و التماس کنید و او با اشاره ی چشم به شما می فهماند که حسابتان خالی است و نمی تواند کوچکترین جوانمردی در حق شما داشته باشد، چشم به درب بانک می دوزید تا شاید جان دلینگری دیگر وارد شود و با آن کفش های ورنی براقش روی میز آقای رئیس بایستد و با قنداق مسلسل تامسونش به دهان رئیس بانک بکوبد و حداقل به شما بگوید که می توانید در مقابلش روی پاهایتان بایستید و لازم نیست که همچنان روی زانوهایتان سر تعظیم فرود بیاورید.

در کشور ناریا بانکداری، مصداق روشن و مسلم فساد سازمان یافته ی حقوقی است که هیچ کس مسئولیتش را به عهده نمی گیرد. صد بار هم که مدیرعاملانش را در میادین اصلی شهر با گیوتین گردن بزنند، باز هم سازمان به قوت خود باقی است و ذره ای از زر پرستی خود کوتاه نخواهد آمد. در ناریا این بانکدارانند که به رئیس جمهور ها می فهمانند قیمت مسکن و دلار و هر چیز دیگری که به پول این مایه ی حیات- مربوط است را آن ها  مشخص می کنند.

اما عجیب ترین نکته در بانک های ناریا آن جاست که همه به صحت ساختار آن صحه می گذارند و همه می دانند که آن چه در حال اتفاق است به هیچ وجه درست نیست. و مهمتر آنکه هیچ کس مالک این همه سرمایه ی تجمیع شده نمی باشد. "هیچ کس" و چقدر هوشمندانه، چرا که به هیچ کس نه می توان مظنون شد، نه می توان متهمش کرد، نه می شود دستگیرش نمود، نه می شود از او بازجویی کرد و حتی نمی توان او را به دست قضات با صداقت(!) و درستکار(!) ناریا سپرد. "هیچ کس" همان کسی است که بخش عمده ای از سیاه بختی های مردم ناریا به گردن اوست.

"هیچ کس" همان روح مدرنی است که قرار بود، کشور ناریا را از قحطی و فقر نجات دهد. سوغاتی که دانش آموختگان مدرسه ی نونفلاراد از سفر به آپورا برای مردمان خود به ارمغان آوردند.

این روایت تلخ نمونه ای است از داستان نا خوشایند حکومت آدم آهنی ها بر مردمانی که آن ها را ساخته اند. مردم ناریا همیشه می پنداشتند که مگر می شود آدم آهنی ها بر آنان حکومت بیابند، حال آنکه تکنیک پرورانده شده در دستان شیطان، همان معنای آدم آهنی است. تکنیکی که سازمان را آنچنان ناخودآگاه و قوی بر روح یک جامعه مسلط می سازد که همه ی انسان های حقیقی، محتوم به فرمانبرداری از اربابان نادیدنی آن می شوند.

دوران مدرن دوران وارونگی نام ها و آدم هاست. در دوران مدرن سازمان ها بر آدم ها حکومت می کنند و جانیان مسلح قهرمانان ملت ها می شوند. در دوران وارونگی اگر بخواهید درست بیندیشید، باید وارونه بیندیشید و وارونه اندیشیدن رنج انگیز است. و این رنج سرمنشأ طلوع صبحی است که در آن مردی ظهور خواهد کرد، مردی که زمان و زمانه او را فریاد می کنند.


۲ نظر ۲۲ آذر ۹۶ ، ۲۳:۲۶
زندانی زندانی

تحقق رویای هر کسی دوران پادشاهی اوست و اگر رویای شب های سپید آدمی سفر به سرزمین آسمانی کربلا باشد آنگاه می شود برای دو سه روزی پادشاه دنیای خود باشی، پادشاهی بی هیچ حکومت و مردمی، بی هیچ فرمان بر و فرمان فرمایی، پادشاهی بی دغدغه ی هیچ دشمن و هیچ جانشینی.این است که سفر به کربلا حس ناب پادشاهی را در عمق جان عاشقانش جای میدهد.

اصلا دلت نمی خواهد به هیچ بنی بشری بیندیشی و به هیچ تبختری اعتنا نمایی. تو پادشاه خودت هستی و سرزمینت اشغال ناشدنی است.روی ابرها راه می روی و حتی آنچنان عمیق و مقتدری که اندوه بازگشت هم قلعه ی وجود تو را تسخیر نخواهد کرد.

من هم اکنون در دوران پادشاهی این نامه را می نویسم، پس سلام بر سرزمینی که تنها یک پادشاه دارد و هزاران پادشاه دیگر و درود بر دوران بی اندوهی که تا ابد در خاطر هر عاشقی پا برجاست.

نوشته شده در سرزمین کربلا.

۱ نظر ۰۲ آذر ۹۶ ، ۱۳:۲۴
زندانی زندانی

سلام بر صفر، سلام بر غم های پیآپی او، سلام بر محمد مصطفی صل الله علیه و آله و بر سبط اکبرش، حسن بن علی علیه السلام. سلام بر پاره ی تن رسول الله، امام رئوفِ غریبان. سلام بر مشهد الرضا. سلام بر آخرین روز ده ی دوم ماه صفر. سلام بر اربعین. سلام بر گذرنامه هایی که از شوق بی قرارند. سلام بر کوله های خسته ای که جان دوباره یافته اند. سلام بر مردان و زنانی که محیای سفر شده اند. سلام بر قدم های پیاده و گام های بلندی که تا آسمان سفر می کنند. سلام بر آن مرد عرب که با پیاله ای بر دست، در انتظار زائران است. سلام بر آن دخترک عرب که جرعه ای آب را نذر رفاقتش با حضرت رباب کرده است. سلام بر موکب های سیاه پوشی که عزادارند و سر خوش؛ عزادار غمی به پهنه ی تاریخ و سر خوش از هبوط ملائکه ی الهی . سلام بر آن زخم ها که در راه دوست بر قدم های عاشقان می نشیند. سلام بر سوزش بی اهمیتی که تو را از راه باز نمی دارد. سلام بر خرده ریز های سفره ی نذری که به مقام خویش می بالند. سلام بر ستون های آخر. سلام بر حرم پاسدار حریم ارباب و بر گنبدی که به پیشواز زائران صاحب خود می آید. سلام بر ورودی های شهر بلا. سلام بر شوق لحظه های ورود. سلام بر سلام خسته ای که در بین الحرمین می دهند. سلام بر لک لبیکی که در پاسخ به هل من ناصر حسین علیه السلام به عرش می رسد. سلام بر زیارت نامه ی اربعین. سلام بر اشک سلام اول. سلام بر دعا برای سلامتی مادری یا شفای پسری. سلام بر آن نگاه دنباله داری که ضریح به قدم های زائران دارد. سلام بر روضه ی منوری که چون جزیره ای در میان دریای نوکران استقرار یافته است. سلام بر تمام دعاهای مستجاب زیر بقه ی مبارک. سلام بر سلام آخر. سلام بر اشک جدایی. سلام بر حرارتی که در سینه هاست و هرگز خاموش نخواهد شد.. سلام بر اندوه زینب در لحظه ی وداع، اندوهی که هرگز از کربلا نرفته است. سلام بر امید بازگشت در لحظه ی خداحافظی. سلام بر اربعین و اصحابش. سلام بر تمام سربازانی که تقدیرشان این بود که در آخرالزمان به یاری امام غربشان بشتابند. سلام بر حسین و بر علی بن حسین و بر اولاد حسین و بر اصحاب حسین. 

۱ نظر ۰۲ آبان ۹۶ ، ۰۹:۴۵
زندانی زندانی

بر مبنای یک امر عقلانی، برای شناخت هر پدیده ای به چگونگی پدید آمدن و عوامل موثر در پیدایش آن پرداخته می شود. از اینجاست که تاریخ به معنای عام آن-یعنی جستجو در بنیان ها و گذشته زمانی و غیر زمانی- اهمیت می یابد.

خداوند منان نیز در کتب آسمانی بدین امر پرداخته است. ما در تمامی کتب آسمانی شاهد روایت هایی از ماجرای خلقت و رسالت انبیا در طول حیات بشر هستیم. تفاسیر گوناگونی از بیان این روایت ها می شود، لکن به نظر میرسد یکی از اصلی ترین دلایل، بیان سابقه ی دین و چگونگی بسط جریان دینی در میان بشر است. بدین واسطه انسان با مقایسه عملکرد انبیا و صالحان در طول زمان و در میان امت های گوناگون، می تواند با در کنار هم  قرار دادن اشتراکات، به اصول اصلی جریان دینی بر آمده از وحی دست بیابد.

از این میان و با توجه به روایت های موجود به چند اصل اساسی می توان دست یافت؛ اول آنکه بنای دستگاه الهی در هدایت بشر بر انتخاب آزاد و از سر آگاهی نهاده شده است. این اصل می تواند راهگشای بسیاری از شبهات باشد. مثلا آیا خدا وند نمی توانست مانع به شهادت رسیدن اولیاء خود در میان امت های گوناگون شود؟ پاسخ آن است که اگر بنا بود که هدایت انسان با جبر از آسمان تحقق یابد اصولا مختار آفریدن انسان کاری عبس بود و این از ساحت حضرت باری به دور است. انسان مختار آفریده شد تا بتواند به کمالی دست یابد که فرشتگان از دست یافتن به آن -بواسطه نداشتن چنین اختیاری- محرومند. و قرار دادن امکان چنین کمالی به انسان که در نگاه اول ضعیف ترین مخلوق، نادان، عجول و خون ریز به نظر میرسد، از لطف بی نهایت خداوند است. خدای متعال از سر رحمت و محبت خویش چنین عطای بی مثالی را به انسان نموده است.

باز گردیم به اصل جبری نبودن هدایت. این اصل حکمت بسیاری از اعمال و روش های نمایندگان دستگاه وحی را بر ما روشن میسازد. یکی از این حکمت ها، بهره نجستن صالحان از خیانت و فریب در راه مبارزه خود با طواغیت است. چرا که فریب با هدایت در تضاد است. از این روست که پیامبر عظیم الشان اسلام در ماجرای مرگ فرزندشان، ارتباط خورشید گرفتگی با این رخ داد را نفی می کنند. چرا که بنای دستگاه الهی بر روشنگری، هدایت خالص و بدور از هر گونه ناپاکی و فریب است.

بواسطه اصل جبری نبودن هدایت، اصل دیگری تبیین میگردد و آن اصل مبارزه فرهنگی است.  مبارزه صالحان در تمامی دوران ها در درجه اول یک مبارزه فرهنگی است.اگر بنا باشد که انسان از سر آگاهی و اختیار سر بر آستان هدایت الهی بساید، باید دچار آگاهی درونی شود و آگاهی درونی با مبارزه فرهنگی صالحان قابل تحقق است. از این رو کودتا و یا ترور(ر.ک: حرکت های حقیقی) جایی در قاموس صالحان نداشته و نخواهد داشت. در این باب در یادداشتی با عنوان"عاشورا حرکتی فعالانه و مدبرانه" اشاره شد، که قیام حضرت سیدالشهدا نیز یک قیام فرهنگی بوده است.

سوالی که شاید در اینجا مطرح شود این است که اگر بنا بر مبارزه فرهنگی قرار داده شده است علت در گیری صالحان با حاکمان و فعالیت های سیاسی آنان چه چیست؟ پاسخ اول این است که فعالیت فرهنگی در قاموس صالحان برخلاف تصور غرب زده ی ما یک فعالیت غیر سیاسی نیست. بر اثر تفکرات ناصحیح انحرافی، برخی بر این گمانند که فرهنگ یک پدیده به اصطلاح سکولار است در صورتی که چنانچه در ادامه توضیح خواهیم داد اصولا هیچ امر سکولاری در تفکر دینی وجود ندارد.پاسخ دوم این است که اصولا حاکمان ظلم بیش از آنکه از فعالیت های سیاسی یا مبارزات مسلحانه بر هزر باشند از مبارزه فرهنگی در هراسند. چرا که سیاست را می توان با سیاست پاسخ داد و گلوله را با گلوله اما اگر انسانی دچار آگاهی شد به منبع نور الهی متصل میشود و دیگر هرگز خاموش نخواهد شد. و این تنها نور آگاهی است که می تواند ظلمت طاغوت را در نوردد و پایه های حکومت او را نابود سازد. آنچه امروز در امپراتوری رسانه ای جهان کفر شاهد آنیم، تلاش جبهه ی کفر در مقابله با همین مبارزه فرهنگی صالحان است. و باید دانست که گر چه امروز طاغوت به مدد ماشین زدگی امروزین گستره وسیعی از ابزار تبلیغاتی و رسانه ای را در مقابل جبهه ی حق فراهم کرده است اما این موضوع مختص به دوران ما نیست و در ادوار پیش از این نیز در اشکال گوناگون سابقه داشته است.

اصل بعدی اصل مبارزه اجتماعی است.  چنانکه از روایت های دینی روشن می نماید، مخاطب دعوت صالحان در تمام دوران ها اجتماع و نه افراد بوده اند. شاید گاهی به واسطه ی شکل یافتن جامعه از افراد دعوت های فردی نیز مورد توجه قرار گرفته باشد اما رویکرد همواره به اجتماع بوده است. از این رو یکی از اصلی ترین مخاطبان دعوت انبیاء همواره حاکمان و برزرگان اقوام به عنوان عوامل اصلی جهت گیری های اجتماعی بوده اند. از اینجاست که برخی اعمال صالحان قابل فهم است. مثلا در ماجرای اعطای بیشتر رسول مکرم اسلام به ابوسفیان و اعتراض برخی از مسلمانان ما باید به این اصل دقت داشته باشیم. توجه ویژه صالحان به بزرگان اقوام نه به خاطر، جایگاه مادی آنان و یا تایید مقام و عملکرد آنان بوده است بلکه به دلیل تاثیر ویژه ای است که آنان بر جامعه ی خود داشته اند.

این اصل، اصل بسیار مهمی است که بسیاری از مباحث دیگر را شکل می دهد و بسیاری از رویکردها را نفی خواهد کرد. در این میان یکی از مباحث که ریشه در این اصل دارد، محبث اساسی سیاسی بودن دین است. چنانکه اشاره شد مخاطب صالحان در طول دوران ها اقوام و اجتماعات بوده است و حکومت که موضوع علم سیاست است وابسطه به زندگی اجتماعی انسان هاست. نه حکومت بدون اجتماع تشکیل می یابد و نه اجتماع بدون حکومت پایدار می شود. نتیجه آنکه نمی شود مخاطب را اجتماع قرار داد و به حاکمان و حکومت ها بی اعتنا بود و برنامه ای برای اداره جامعه ارائه نکرد.

یکی از رویکرد هایی که بواسطه این اصل مردود شناخته می شود و از ابتلائات ما در قرون پیاپی بوده است رویکرد عرفان انزواگراست. چنین رویکردهایی که فردیت را محور نگرش خود قرار میدهند بواسطه این اصل مردود شناخته می شوند.

از مجموع این مباحث روشن می شود که هدف از تلاش صالحان در قرون پیآپی از حیات بشر، تحقق جامعه ای توحیدی بر پایه اراده ی انسان های اجتماع بواسطه یک مبارزه فرهنگی است.نکته ای که باید بدان توجه نمود این است که اساس مبارزه در منش صالحان بر اساس مبارزه فرهنگی بنا شده است اما این بدان معنا نیست که مبارزه سیاسی و نظامی محکوم باشد. هر گاه که جامعه به بیداری دست یافت و گرد حضور صالحان حلقه بست، بر آن ولی الهی فرض است که مبارزه سیاسی خود را دو چندان نموده و در صورت لزوم بر طاغوت بتازد.

نکته ی دیگری که از این اصول بر می آید ایده ی مردم نهاد بودن حکومت صالحان است. جامعه ای که بر پایه ی بیداری افراد بنا میشود، بواسطه آگاهی تک تک همان افراد به خوبی و با کمترین هزینه اداره خواهد شد. از این رو تفسیر اموری مانند اهتمام به همسایه، خمس،  امر به معروف و نهی از منکر، زکات و بسیاری از دیگر احکام چندان دشوار نخواهد بود.

امید است آفتاب دولت یار هر چه زود تر برآید و پیش از آن نسیم بیداری بر ما بوزد.

۰ نظر ۲۶ مهر ۹۶ ، ۱۵:۲۶
زندانی زندانی

دیشب پس از چندی نمایش های  تبلیغاتی، بالاخره رئیس جمهور جدید آمریکا به قول خودشان راهبرد جدید شیطان بزرگ را در قبال جمهوری اسلامی ایران عنوان کرد. چند نکته در این باب به نظر می رسد که در ادامه بدان ها اشاره می شود:

·        برنامه آمریکا مشخصا، "بی خاصیت کردن برجام برای ایران" است و این طرح از همان روز اجرایی شدن برجام کلید خورد. پس زیاد هم راهبرد جدیدی نیست. آمریکا و هم پیمانانش(برخلاف تصور خامی که پاستور درباره ی دیگر طرف های مذاکره کننده دارد و معتقد است که اروپا بر سر پیمان خواهد ماند) از ابتدا می دانستند که بازی را چگونه پیش خواهند برد. ماجرا از آنجایی شروع شد، که برخلاف توصیه های مکرر پیرفرزانه ی انقلاب، اقدامات از هم زمانی لازم برخوردار نبود. آن ها به خوبی گام اول را برداشتند و اقدامات ایران را قبل از اقدامات خود قرار دادند. ایران بر اساس برجام اقدامات غیر قابل بازگشت خود را انجام داد (برخلاف اظهارات نادرست آقایان هم وطن، راکتور اراک دیگر باز نخواهد گشت مگر آنکه راکتور جدیدی ساخته شود و زمانی را که ما از دست دادیم و انگیزه هایی که لگد کوب ندانم کاری آقایان شد و تجربه ی تلخ یک فریب خوردگی بزرگ، هرگز بازگشت پذیر نیست) و بعد با دهانی باز منتظر ماند تا طرف مقابل لقمه نانی که حق او بود را درون دهانش قرار دهد. از اینجا بود که گام دوم کلید خورد؛ گام دوم "بی خاصیت کردن برجام برای ایران" بود. این طرح جنبه های گوناگونی داشت از جمله این که ما تحریم ها را بر می داریم ولی فضای روانی منفی حاکم بر بانک های جهانی را تشدید می کنیم. بدین گونه بانک های جهانی نه از سر ترس از قانون نوشته شده تحریم ها بلکه بواسطه ی فضای روانی موجود، به خودی خود با ایران همکاری نخواهند کرد. در ادامه ی این نقشه، شوی تبلیغاتی کری بود که به همراه وزیر خارجه ی ما به اروپا سفر می کرد و با بانکداران جلسه می گذاشت. این یعنی سلب مسئولیت از خود. جنبه ی دیگر نقشه ی "بی خاصیت کردن برجام برای ایران"، تصویب تحریم های جدید بواسطه ی موضوعات جدید بود. تحریم هایی موازی با تحریم های لغو شده. جالب اینجاست که مقامات ایرانی در این زمینه حق را به طرف مقابل می دهند. به عنوان مثال یکی از آقایان گفته بود شما به ما اجازه ی مذاکره در همه ی زمینه ها را ندادید که ما تحریم ها را در همه ی زمینه ها لغو کنیم. این موضوعات که آقایان می خواهند در مورد آن مذاکره کنند تا بلکه تحریم های گوناگون لغو شود، آن قدر زیاد است که شامل تمامی مواضع مسقل و اساسی ما خواهد بود و عملا دیگر چیزی از انقلاب اسلامی ایران باقی نخواهد ماند. امروز اما ما با جنبه ی جدیدی از پرژوه ی "بی خاصیت کردن برجام برای ایران"  روبه رو هستیم. آمریکا می خواهد دوباره به فشارهای قبل از برجام باز گردد. آن ها آنقدر تنگ نظرند که حتی حاضر نیستند، فشارها را در لایه های زیرین حفظ کنند بلکه می خواهند همان جو فشار قبل از برجام  در رسانه ها را بازگردانند. به نظر ساکنان جدید کاخ سفید برجام دیگر بیش از این نمی تواند دستاوردی برای آمریکا و همپیماناش داشته باشد و زمان آن رسیده که ایران حق حساب جدیدی بپردازد تا آمریکا دوباره جو فشار را بر او حاکم نکند. در واقع تنها دستاورد برجام برای ما این بوده است که هر روز در سازمان ملل علیه برنامه ی هسته ای ما (تنها در این زمینه چرا که همین برنامه برای مسئله ی حقوق بشر، موشک های دفاعی و موضع گیری های منطقه ای ما در حال اجراست) بیانه ای تهدید آمیز قرائت نمی شده است. حالا آقای ترامپ می گوید، زمان شما تمام شده و باید سکه ای جدید در جیب ما بیندازید. دقیقا مانند همان اسب های فلزی که در کودکی سوار می شدیم تا برای چند لحظه ما را شاد نگه دارد.

·        نمی دانم چه کسی می گوید که آقای ترامپ انسان احمقی است؟ او دیشب با زیرکی عبارت خلیج عربی را به کار برد. وی به وسیله ی این عبارت جنگ عربی-فارسی را شعله ور کرد و ما و ملت های عرب خلیج فارس را به جان هم انداخت. دعوا بر سر نام این خلیج که تکلیفش هم خیلی خیلی روشن است، دودش به چشم مردم منطقه می رود و سودش به جیب کارخانه های اسلحه سازی آمریکا و همپیمانانش. و جای تاسف دارد که از همه ی حرف های او، این جمله است که در شبکه های اجتماعی رگ غیرت ما را به جوش آورده است. او به این واسطه توپ را به زمین ما و دیگر کشورهای مسلمان عرب همسایه انداخت. انگار نه انگار که این آمریکا و هم پیمانان او هستند که در دو قرن گذشته، پدر تمام مردم عرب و غیر عرب  این منطقه را در آورده اند. اسم هر کوچه یک بار برای همیشه در شهرداری ثبت می شود اما هر یک از ساکنان کوچه وقتی می خواهد به کسی آدرس بدهد، می گوید که از کوچه ی ما که رد شدی صد متر بالاتر. این مسئله زیاد مهم نیست. لطفا دیگر این دعوا را ادامه ندهیم.

·        آقایان مسئول! لطفا از خواب خرگوشی بیدار شوید. آمریکا کودک ده ساله نیست که با رفتار ملایم ما به خود بیاید و از کرده ی ناثواب خود پشیمان شود. آمریکا قداره بند بی ناموسی است که در محله ی ما مست و لایعقل قمه کشیده است و در پی خواهران و مادران ما-مردم مسلمان منطقه ی غرب آسیا- گردن کشی می کند. آقای وزیر خارجه! شما لطفا به جنگ فارسی عربی دامن نزنید. برادران مسئول! لطفا کمی هم رگ غیرتتان در مقابل زورگویی آمریکا بجنبد. مردم هوشیار همیشه در صحنه! امروز مسئله ما خلیج فارس یا خلیج عربی نیست، حکایت امروز داستان قصه ی پر غصه ی برجام است. آمریکا چهار سال است که ما را سر کار گذاشته و امروز دارد به ریشمان می خندد. خدایا بیداری کرامت فرما، ما همه خوابیم. 

۱ نظر ۲۲ مهر ۹۶ ، ۱۱:۴۲
زندانی زندانی

داستان پر غرور و جانکاه عاشورا حکایت مفصلی است که هر کس به اندازه ظرف وجودی خود از آن بهره می برد.

لکن در سالیان گوناگون روایت های متفاوتی از حرکت حضرت اباعبدالله علیه السلام شده است تا آنجا که گاه در گفته های مارکسیست ها از ایشان با تعبیر "شهید بزرگ خلق های خاورمیانه" یاد شده و گاه به ایشان تهمت مذاکره با نمایندگان یزید شرابخوار زده شده است. به واسطه همین قضاوت های "از ظن خویش" صادر شده، در روزهای مختلف تاریخ بعضا بر دیگر امامان شیعه خورده گرفته اند که ایشان با حاکمان سازش نموده اند.

لکن نگاه تاریخی صحیح به عمکرد امامان شیعه تطابق کامل روش حضرت سیدالشهدا علیه السلام با امامان قبل و بعد از ایشان را نمایان می سازد.

اصل ماجرا این است که روش مبارزه دستگاه توحید از ابتدای تاریخ پیامبران تا زمان قیام مهدی موعود عج الله تعالی فرجه الشریف بر مبارزه فرهنگی-سیاسی نهاده شده است و هیچگاه خبری از قیام مسلحانه گروهکی، ترور یا کودتا در منش انبیاء و اوصیاء آنان نیست. از این رو مبارزه حضرت اباعبدالله علیه السلام هیچ تفاوتی از نظر ساختاری با مبارزه دیگر امامان و انبیاء نداشته است.

توضیح مطلب اینکه هدف دستگاه توحید تنبه انسان و متقاعد ساختن او در تبعیت از خدای متعال است. حکومتی که از سر زور یا بر پایه ی جهل مردم باشد هیچگاه مورد پسند و تایید دستگاه توحیدی نیست. چه آنکه رسول اکرم صلی الله علیه و آله ارتباط خورشید گرفتگی با فوت فرزند خویش را تکذیب نمودند و امیرالمومنین علیه السلام در دوران غربت که جامعه از ایشان حمایت نکرد، اقدام به کودتا ننمود.

شاهد تطابق نکته بالا با قیام اباعبدالله علیه السلام این است که ایشان در زمان خلافت معاویه همان روشی را دنبال نمودند که برادر بزرگوارشان امام حسن مجتبی علیه السلام اتخاذ کرده بودند. پس از مرگ معاویه، یزید که علنا فاسق بود و حتی ظواهر اسلام را رعایت نمیکرد بر مسند خلافت نشست. فسق علنی یزید  خبر از اراده ی او برای ترویج کفر و فساد در جامعه میداد و این یعنی تلاش برای اسلام زدایی علنی در جامعه اسلامی که یکی از پیامد های آن تبدیل شدن مبارزه فرهنگی به جرمی نابخشودنی در جامعه بود. یزید نه تنها قصد تصاحب حکومت، بلکه رویای کودتای فرهنگی-عقیدتی در جامعه اسلامی را در سر می پروراند. شواهد  فراوانی بر این سخن در گفتار و رفتار او در جنایت عاشورا ، به آتش کشیدن کعبه و ماجرای حَرّه می توان یافت.

امام علیه السلام از بیعت با یزید استنکاف نمودند و با این هدف از مدینه به سوی مکه خارج شدند. وقتی نامه های کوفیان به ایشان رسید و مسلم صحت نامه ها را قبل از غربت و شهادتش تایید نمود، حجت شرعی بر امام تمام شد و ایشان راهی کوفه شدند. همان حجتی که امیرالمومنین علیه السلام در هنگام هجوم مردم برای بیعت با ایشان از آن یاد نمودند: «اگر به خاطر حضور توده هاى بیعت کننده و اتمام حجّت بر من به خاطر وجود یار و یاور نبود و نیز به خاطر عهد و پیمانى که خداوند از دانشمندان و علماى هر امّت گرفته که در برابر پرخورى ستمگر و گرسنگى ستمدیده و مظلوم سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر پشتش مى افکندم».

خبر شهادت مسلم امام علیه السلام را از حرکت به سوی کوفه باز نداشت چرا که با توجه به کثرت نامه ها و تایید مسلم، احتمال میرفت بر علیه مسلم توطئه شده باشد و با حضور امام این توطئه خنثی گردد. این انگیزه تا آنجا ادامه داشت که امام علیه السلام در چند منزل مانده به کربلا، با لشکر حر مواجه شدند. حر دستور داشت که امام علیه السلام را تعقیب کند. در میان مکالمات اولیه امام علیه السلام علت حرکت به سوی کوفه را خیل نامه های کوفیان عنوان میدارند. اما حر میگوید که او نامه ای ننوشته است. پس از آنکه حر به عنوان نماینده حکومت، با هدف زیر نظر داشتن امام علیه السلام ، چند منزل ایشان را همراهی کرد (حتی نقل است در این فاصله حر در نمازهای یومیه به امام اقتدا می نمود) نامه ای به حر رسید که به او دستور می داد امام علیه السلام را در بیابانی بی آب و علف متوقف سازد. حر مانع حرکت کاروان امام علیه السلام شد و در اینجا نزاع کلامی میان امام علیه السلام و حر در گرفت و امام علیه السلام از حرکت به سوی کوفه منصرف شده عنوان داشتند که ما به کوفه نخواهیم رفت و سوی شرق سفر خواهیم نمود. اما حر مانع شد و دلیل ممانعتش را حکم رسیده از حاکم کوفه عنوان داشت. پس از این عمر سعد به کربلا رسید و دستور رسیده از شام را به امام علیه السلام رساند. حکم این است که یا بیعت یا مرگ. در اینجاست که امام علیه السلام مرگ را برتر از بیعت با یزید میدانند.

از این روایت تاریخی چند نکته آشکار میگردد:

اول- هدف اصلی امام علیه السلام از خروج از مدینه عدم بیعت با یزید بود و نه قیام مسلحانه.

دوم- علت حرکت به سوی کوفه تمام شدن حجت بواسطه نامه های کوفیان و تایید مسلم بود.

سوم- امام علیه السلام پس از ناامید شدن از کوفیان، قصد هجرت به مکان دیگری را نمودند، اما لشکر حر مانع شد،که اگر مانع ایشان نمی شدند ایشان به مقصد دیگری هجرت می نمودند. بنابراین قصد قیام مسلحانه در اولویت نبوده است.

چهارم- امام علیه السلام هنگامی شهادت را برگزید که میان بیعت با یزید یا شهادت یکی را باید انتخاب می نمود.

از تمامی سخنان بالا این نتیجه حاصل میشود که امام علیه السلام نیز مانند تمام کارگزاران دستگاه توحید، در پی یک مبارزه فرهنگی-سیاسی برای بیدار نمودن مردم، از بیعت با یزید استنکاف نمودند. پس از آن قصد نمودند تا بواسطه هجرت از مدینه، محل مناسبی را برای ارشاد مردم و ادامه مبارزه فرهنگی-سیاسی با حکومت مرکزی بیابند. امام و تمام کسانی که امام علیه السلام را از این سفر باز میداشتند، تلحیلشان این بود که یزید از درخواست بیعت کوتاه نخواهد آمد و امام علیه السلام را تعقیب میکند، اما تکلیف امام علیه السلام بر مبنای عقل و شرع بر هجرت بود؛ اگر موفق به یافتن مکانی امن برای ادامه مبارزه فرهنگی-سیاسی خود می شدند که چه بهتر، اما اگر دوباره با اقدامات حکومت مواجه می گشتند، باز به تکلیف خود عمل کرده بودند.

نکته دیگر که لازم است بدان اشاره شود، این است که امام علیه السلام به قصد نپذیرفتن بیعت خروج کردند و نه برای کودتا یا ترور. اگر نامه های کوفیان حقیقی بود و خبر از بیداری باطن آنان میداد -و این به معنای به نتیجه رسیدن مبارزات فرهنگی-سیاسی دستگاه اهل بیت علیهم السلام در دوران خلفاء ، دوران حکومت امیرالمومنین و معاویه بود- قطعا امام علیه السلام بر علیه یزید قیام می نمودند، اما وقتی پوچی دعوت کوفیان کاملا آشکار شد، ایشان قصد ادامه گریز از بیعت با یزید را پی گرفتند، اما لشکر حر و پس از او عمر سعد مانع از این اقدام شدند.

بر این مبنا امام علیه السلام نه تنها خود را به مهلکه نیفکند، بلکه آن را با تدبیر درست به تاخیر انداختند. امام علیه السلام صبر ننمود تا لشکر شام به مدینه برسد یا ایشان را در مکه ترور کنند و در واقع منفعلانه عمل نکردند، بلکه فعالانه گزینه های موجود را پیگیری فرمودند. ابتدا از مدینه خارج شدند و به مکه رفتند و در مکه با احتمال قطعی ترور و شکسته شدن حرمت کعبه مواجه شدند. گزینه ی بعد هجرت به کوفه ای بود که اهالی اش برای ایشان نامه نگاشته بودند. ایشان این گزینه را نیز تا جای ممکن پیگیری نمودند. پس از آنکه از این گزینه نیز منصرف شدند، قصد هجرت به جای دیگری را نمودند. وقتی با این گزینه نیز مخالفت شد، ایشان به موعظه لشکر کوفه پرداختند و تلاش کردند ابن سعد را از جنگ منصرف نمایند. امام علیه السلام حتی در طول روز عاشورا نیز تا آخرین لحظات، فعالانه در تلاش برای تغییر نظر لشکر کوفه کوشیدند و آنان را موعظه کردند(و نه مذاکره به معنای بده بستان سیاسی. امام هرگز از موضع عدم بیعت با یزید کوتاه نیامدند).

میبینید که اتهام به "مهلکه افکندن خویش"دروغ بزرگی است که از ساحت حضرت اباعبدالله علیه السلام به دور است. ایشان تمامی گزینه های موجود را بررسی نمودند و تلاش کردند بستری برای فعالیت فرهنگی-سیاسی خود فراهم سازند. اما این خوی ددمنشانه، زورگو و مستکبرانه یزید بود که باعث شهادت امام علیه السلام شد. بلی؛ امام علیه السلام تلاش نمودند تا آنجا که ممکن است هم بر سر موضع خود (که عدم بیعت با یزید بود) بمانند و هم جان و ناموس خود را حفظ کنند، اما آنجا که میان پذیرش بیعت با یزید و سکوت در برابر اسلام زدایی او و نابودی تمام اسلام یا شهادت خویش و اسارت خاندانشان مخیر شدند، ایثارگرایانه و از سر اخلاص و عبودیت جان و ناموس خویش را فدای زنده نگهداشتن اسلام نموند.سلام خدا بر او روزی که زاده شد و روزی که به شهادت رسید و روزی که زنده برانگیخته می‌شود.


۱ نظر ۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۶:۴۰
زندانی زندانی

اگر اهل تماشای فیلم های کلاسیک و به طور کلی فیلم های تاریخ سینما باشید قطعا با این حرف موافقید که بعضی فیلم ها شاید فیلم های بسیار خوبی نباشند اما قطعا فیلم های بسیار مهمی هستند. این اهمیت می تواند به دلیل خلق یک تکنیک خاص و یا بیان یک موضوع پر اهمیت و یا حتی یک موقعیت زمانی مکانی ویژه باشد. شاید بسیاری بر این عقیده باشند که یتیم خانه ایران فیلم بسیار خوبی نیست یا در برخی موارد اصلا شایستگی های لازم را ندارد اما قطعا نمی توانند اهمیت فروان این فیلم را برای ساکنان جغرافیای ایران و حتی جغرافیای مستعمرات مستقیم و غیر مستقیم دویست سال گذشته جهان کتمان کنند.

یتیم خانه از موضوع پر اهمیت خود حیات میگیرد و قطعا برای جویندگان حقیقت ماندگار خواهد شد. گرچه می توان از نظر فنی نقد فراوان بر جنبه های گوناگون فیلم چه در جهت مثبت(مانند صنحه پردازی بسیار خوب) یا منفی عنوان کرد اما داستان غم انگیزی که فیلم از آن پرده بر میدارد آنقدر بزرگ است که بر تمامی جنبه های دیگر کار سایه می اندازد. مثل این می ماند که فردی در میان یک خیابان ایستاده باشد و فریادزنان از یک رسوایی بزرگ سخن بگوید، آیا به نظر شما هیچ کسی در این میان به جنبه های بلاغی کلام او توجه خواهد کرد؟

در کنار تمام مجاهدت های فراوانی که برای بیان یک حقیقت مکتوم شده است باید گفت شاید اگر در انتخاب بازیگران دقت بیشتری شده بود و یا حتی اگر از بخشی از شخصیت ها مانند کارکترهای روشنفکری صرف نظر  شده بود، می شد زمان بیشتری برای قصه پردازی مهیا نمود. این نکته ای است که کارگردان باید بدان توجه کند، چرا که در کارهای قبلی او نیز دغدغه ی بیان حجم زیادی از حقایق، سرعت و اضطراب ناخوشایندی را به آثار او منتقل کرده بود. شاید بهتر آن است که ما بخش مهم حقیقت را داستان گونه تر بگوییم تا بخواهیم در زمان محدود یک سینمایی، چند حقیقت را بگنجانیم.

به امید آنکه تعهد به ارزش های ایرانی اسلامی در سینمای ما بیشتر از فانتزی های غربی پسند مورد توجه قرار گیرد و باز به امید آنکه سینمای متعهد ما هر چه بیشتر به قصه گویی روی بیاورد.

۱ نظر ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۱۶
زندانی زندانی

مکروا و مکر الله والله خیر الماکرین، شهادت دلیر مرد خطه نجف آباد، شهید مجاهد «محسن حججی» داستان عجیبی است که باید آن را در دفتر معجزات انقلاب اسلامی ثبت نمود.

مقدمه سخن آن است که لشکر طاغوت، همواره بر پایه جهالت نادانان و عناد منافقین و کفار بنا شده است. در طول ماه های منتهی به شهادت محسن حججی دست های نابخرد بسیاری، سر خوش از برآمدن دوباره ی اندیشه پوسیده سازش با قدرت های مستکبر، سودای ضربه زدن به انقلاب اسلامی را در سر می پروراندند و از آنجا که می پنداشتند دروازه ی عبور از آرمان های انقلاب با مجاهدت پاسداران ولایت بسته نگه داشته شده است، ابتدا دست برآوردند تا پنجه بر چهره پر نور و خاک گرفته طلایه داران جهاد و سازندگی بر کشند، اما هر بار سفیر الهی در رسید و زمستان را زدود و سیاهی را بر چهره سیه رویان سیه دل باقی گذاشت.

چندی پیش ابلهان حیران در وادی قدرت به نام آزادی و به طمع رای چند منافق ضد انقلاب، زبان به کنایه چرخاندند که سپاه با اندیشه ی جنگ طلبی و بواسطه ی موشک های خود، آسایش مردم را  به مخاطره افکنده است تا آنکه واقعه ی خونین مجلس رخ نمود و دل های امت به سوی پاسداران امنیت، بیش از پیش خاشع شد و در ادامه داستان آن چند موشک غرور آفرین، خاک ذلت بر آستان بد اندیشان افکند، تا آنجا که گویندگان آن سخنان سخیف به افتخارات لشکر خدا طمع نمودند و خود را محور تحولات موشکی کشور نامیدند.

زمانه ای چند نگذشته بود که دوباره سپاه را به طعن دولت تفنگدار نامیدند و او را مانع رشد اقتصاد خواندند، در حالی که خود به ظلمی که در کلامشان جاری می شد، واقف بودند.

چرخ گیتی چرخید تا آنکه یک جوان پاسدار در میان اشقیاء گرفتار آمد و کفتاران سر خوش از شکار شیر کوشیدند تا دل های امت مسلمان را به نمایش اسارت و مظلومیت آن دلیر مرد بیازارند، اما باز سفیر الهی در رسید و خدا در چشمان محسن نمایان شد و در لنز دوربین نگریست و مکر طاغوت به یکباره فرو ریخت. آن جوان سلحشور که بر آمده از دمیدن روح الله در وجود پاک انقلاب اسلامی است چون مسیح به آسمان سفر نمود اما پیش از هجرت خویش به اجر اسارت رسید و پس از شهادت بر پیکر بی جانش اهانت شد و این همه ما را به یاد آفتاب می اندازد و شگفتا از این سعادت و چنان برکتی که در آن نهفته بود.

حاصل این همه زخم زبان و داغ اما این شد که خداوند عزیز سپاه خود را در دل امت مسلمان محبوب تر ساخت و عناد جاهلان و معاندان را به مکر خویش به افتخاری دیگر، برای انقلاب و یارانش بدل نمود، باشد که زنده دلان پند گیرند و در آیات الهی بیندیشند.

۱ نظر ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۱۴
زندانی زندانی

متن پیش رو مقاله ای است درباره ی ارزش ذاتی هنر که به درخواست یکی از دوستان جهت چاپ در یکی از نشریه های نوشتاری کشور نگاشته شد، اما با تغییرات سازمانی آن نشریه هیچ گاه به عرصه ی چاپ نرسید. امید است بیان آن در این صفحه برای خوانندگان محترم مفید فایده باشد:

هنر که ریشه در عمق تاریخ تمدن بشری دارد همواره محور گفتگوهای فراوانی قرار گرفته است. یکی از پر تکرارترین موضوعات درباره ی هنر مسئله ی ارزش ذاتی هنر است. این سوال همواره مطرح بوده است که آیا هنر به نفس ذات خویش و بدون در نظر گرفتن پیامی که یک اثر هنری گسترش میدهد، می تواند ارزشمند باشد؟ و اگر می توان چنین ارزشی را در نظر گرفت، چگونه باید درباره ی آن به قضاوت نشست.

برای پاسخ این سوال، که هر چند صباحی در سخنرانی مسئول یا هنرمندی عود می کند باید به مسائل مبنایی هنر توجه نمود و با ظرافتی خاص به بررسی موضوع پرداخت.

هنر مهارتی همراه با خلاقیت است که در تطور تاریخی خود دارای شیوه نامه های منظمی با استفاده از شاخصه های زیبایی شناختی می گردد. به عنوان مثال در هنر آواز سنتی ایران که یکی از ریشه دار ترین هنر های کشور ماست، مهارتی وجود دارد که می توان از آن به ایجاد آوایی موزون با استفاده از تارهای صوتی یک فرد انسانی یاد کرد و خلاقیتی لازم است که به وسیله ی آن هنرمند تشخیص می دهد که از مهارت تولید آوا در چه جایی باید استفاده نماید. این هنر در طول تاریخ خود سینه به سینه منتقل می شود و در نهایت امروز با استفاده از شاخصه های زیبایی شناختی دارای دستگاه های آوازی با گوشه هایی تعریف شده می گردد.

برای هر هنری می توان دو گونه ارزش در نظر گرفت . یکی ارزشی است که با توجه به محتوای آن هنر سنجیده می شود و دیگری ارزشی است که می توان آن را بر اساس شیوه نامه ها و معیارهای هنری، ارزیابی کرد.

برای مثال  یک آواز را از دو منظر می توان سنجید. یکی از لحاظ محتوایی که از شعر و مفهوم آن به مخاطب منتقل می شود و دیگری از منظر رعایت کردن باید ها و ملزومات دستگاه آوازی که آن شعر در آن دستگاه خوانده شده است.

اینکه می توان یک اثر هنری را براساس مفاهیم محتوایی آن ارزش گذاری نمود نگاهی است که غالبا پذیرفته شده و هر فرهنگ و عقیده ای بر اساس هنجارهای خود همواره به آن مبادرت می ورزد و محل دعوا در این نوشتار نیست.

اما سوال اینجاست که آیا هنری که مفاهیم ضد ارزشی منظور ارزش های پذیرفته شده فرهنگی است که هنر مزبور در بستر آن شکل یافته و بی شک این ارزش ها می تواند در جوامع گوناگون متفاوت باشد را گسترش می دهد آیا با توجه به شیوه نامه های آن هنر و معیارهای هنر شناختی، دارای ارزش است؟ و مهمتر آنکه آیا این ارزش باید محترم شناخته شود؟

به عنوان مثال  اگر خواننده ای شعر مبتذلی را انتخاب نمود که در تمام ابیات آن امر به دروغ، خیانت و ظلم شده باشد اما این شعر با مهارتی مثال زدنی و شگفت انگیز و با دقتی فراوان به صورت کاملا صحیح در یک دستگاه آوازی به اجرا در بیاید، آیا باید از آن هنرمند به علت مهارت بالای هنری اش تجلیل به عمل آورد؟ بی شک اگر با معیار های هنر شناختی به سراغ این اثر برویم باید برترین جایزه های هنری را در مراسمی با شکوه به آن خواننده اعطا نمود اما محل دقیق دعوا اینجاست که معیارهای هنر شناختی تا کجا می توانند محترم باشند ؟ و آیا باید برای معیارهای هنرشناختی ارزشی حقیقی در نظر گرفت؟

بی شک انسان ها بر اساس یک قوه ی فطری از توانایی های هنری استقبال می کنند و هر چه این توانایی شگفت انگیزتر باشد به همان میزان تحسین مشاهده کنندگان را بیشتر بر می انگیزد.

نکته­ی جالبی که وجود دارد این است که کلید حل مسئله در سوالی است که همواره پاسخ بسیاری از پرسش ها را معین می نماید. و آن سوال این است که آیا انسان از حیات خود هدف خاصی را دنبال می کند یا تنها برای زیستن می زید؟

اگر انسان ها در حیات خود هدفی داشته باشند باید نسبت هر پدیده ای را با آن هدف معین نمایند. در واقع در جوامعی که انسان ها بدون هدف و سردرگم و مبهوت به زندگی ادامه می دهند، معیارهای هنرشناختی می تواند دوایی بر درد بیهودگی حیات باشد و در آنجا بی شک خیری خواهد بود که مانع بسیاری از ناهنجاری ها مانند خودکشی خواهد شد.

اما در جوامعی که در حیات خود هدفی را دنبال می کنند باید نسبت هنر با آن هدف معین شود. اگر آنچنان که در بسیاری از جوامع هدف از زندگانی؛ کمال بشر است، باید به این سوال مهم پاسخ داد که یک هنر ضد ارزشی چه کمکی به انسان برای رسیدن به این هدف والا می کند؟ آیا به صرف اینکه ما از مهارت ویژه ی یک انسان به وجد می آییم کافی است تا هدف جامعه را به یکباره رها سازیم و تمام توان خود را مصروف حمایت از آن هنر و معیارهای هنرشناسانه نماییم؟

حقیقت این است که هنر بدون معیارهای هنرشناختی بی هویت است. در واقع همین معیارهاست که هنر را برای بشر جذاب می سازد و در بستر همین جذابیت است که می توان مفاهیم گوناگون را به عمق جان بشر روانه ساخت. هنر بدون معیارهای شکل یافته اش در طول تاریخ، ناکارآمد و بی ارزش می نماید اما تا آن هنگام که نسبت یک اثر هنری تام و تمام با هدف زندگانی بشر معین نشده باشد نمی توان آن را ارزشمند و مفید دانست.

پس آنچنان که می بینید آنچه بسیاری از جوامع غربی و برخی غرب زدگان از آن با عنوان «ارزش ذاتی» هنر یاد می کنند، ریشه در انسان گرایی امروزین جوامع غربی دارد. هنر تنها در جوامعی می تواند ارزش ذاتی داشته باشد، که حیات بشری بی هدف و انسان پوچگرا انگاشته شود. و این همه نقطه ی مقابل حرکتی است که انبیاء الهی همت بر آن گماشتند و بی شک اینگونه پندارها با باورهای مردم مسلمان کشور ما سازگار نخواهد بود. به امید آن روز که میهنمان هنرمندانی متعهد را در عرصه ی خویش به نظاره بنشیند که قدم در راه سعادت و کمال بشری می نهند.

۱ نظر ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۶
زندانی زندانی

فیلم هایی که محمد حسین مهدویان میسازد علاوه بر جنبه های گوناگون سینما، هیجان پیگیری یک تجربه ی جدید سینمایی را نیز به دنبال دارد. او از یک سریال با فضای بازسازی مستند شروع به کار نمود. پس از آن کوشید تا تجربه ی خود را روی پرده ی نقره ای سینما به پیش ببرد و اکنون به سراغ سینمای داستانی رفته است. اما سینمای داستانی او نیز حال و هوای همان بازسازی مستند را دنبال می کند، در این میان هوشمندی کارگردان و همکارانش قابل تحسین است، چرا که آنان به سراغ داستانی رفته اند که توانایی و کشش فضای مستند گونه ی سبک ایشان را تامین می نماید. در گام بعد با دقتی فراوان بیشتر صحنه ها را باز(لانگ شات) تصویر برداری کرده اند. اهمیت این موضوع آنجا مشخص می شود که بدانید وقتی شما دوربین را روی دست میگیرید و از جانب ناظری مینگرید که در یک فضای مستند قرار دارد، اگر تصاویر را بسته بگیرید، لرزش دوربین شما ذهن مخاطب را آزار خواهد داد. گرچه مهدویان سعی نموده از تصاویر بسته بپرهیزد اما آنجا که ناچار چنین کرده است، مخاطب دچار تردید میشود چه آنکه میبیند بازیگر به وضوح در حال بیان دیالوگ است اما نمای دوربین و لرزش آن فضای مستند را تداعی می کند.تفصیل این نکته پژوهش مستقلی در باب تفاوت جایگاه مخاطب در سینمای داستانی و مستند را می طلبد. اینکه آیا اصولا منظر مخاطب در مستند به عنوان ناظر بیرونی با زاویه دید او در روایت داستانی به عنوان کسی که خود را در جایگاه قهرمان داستان تداعی می کند متفاوت است یا آنکه بیننده در هر دو روایت از جایگاه یکسانی برخوردار است.

در مجموع می توان گفت گروه محمد حسین مهدویان یک گام موفق دیگر را به سوی هدف خود در تحقق تجربه ای متفاوت و تاثیر گذار بر مبنای میراث جاودانه ی سیدمرتضی آوینی در اثر فاخر و ماندگار روایت فتح برداشته اند. امید آن است که تجربه ی آنان در عرصه ی سینما امیدها را برای تحقق سینمای اشراقی زنده نگه دارد، گرچه تا رسیدن به آن منزل هزاران فرسخ فاصله است.

۱ نظر ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۵:۲۱
زندانی زندانی

هر انسانی که شهادتین را از سر اخلاص بر زبان جاری می سازد، در زمره مسلمانان وارد می شود و مسلمان آن کسی است که در برابر خدای متعال تسلیم باشد. این بدان معناست که اسلام از لحظه ی شروع بار تکلیف را بر شانه ی انسان می نهد و از این روست که مسلمانی مساوی است با تکلیف مداری.

این تکلیف در طول دوران حیات بشر با دو چهره خود را به ما می شناساند، گرچه در حقیقت ذات خود یک معنا دارد و آن هم بندگی خدای متعال است. چهره نخست "عمل فردی" ایمان آورندگان  و چهره دیگر "عمل اجتماعی" آنان است. قسم اول حوزه ی عمل به فروع دین و قسم دوم قلمروی اصول دین است. عمل فردی انسان در حوزه ی فروع دین همواره موضع تبلیغ مبلغان بوده است و بیان آن روشن می نماید اما اینکه چگونه عمل اجتماعی ما با اصول دین مرتبط می شود، محل سوال است. توضیح آنکه خداوند توحید، معاد و عدالت خود را به واسطه ی نبوت و امامت در جامعه تسری می دهد. بروز حقیقی توحید و معاد و عدالت الهی در حکومتی است که انبیا و امامان بر پا می سازند. و از این رو پذیرفتن ولایت حق یا ولایت باطل که اصل و اساس عمل اجتماعی مسلمین است نسبت آنان را با اصول دین بر قرار می سازد. نکته ای که بیان آن از ابتدا ضروری می نمود این است که عمل فردی و عمل اجتماعی فرد تأثیری متقابل دارند، چه آنکه حضرت اباعبدالله در روز عاشورا فرمود که کوفیان از آن روی بدین هلاکت افکنده شدند که شکم هاشان را از حرام پر نمودند. این بدان معناست که کوتاهی در انجام تکالیف فردی انسان را از انجام تکالیف اجتماعی خویش باز می دارد. همچنین عمل به تکالیف اجتماعی و پذیرفتن ولایت انبیا و امامان باعث می گردد فرد در مسیر عمل به تکالیف فردی خود گام بردارد. لکن باید دانست که این تکلیف اجتماعی فرد است که عافیت او را رقم خواهد زد، چه آنکه رسول اکرم فرمود که نماز و حج بی ولایت علی بن ابیطالب سودی نخواهد داشت. و در روز حشر نیز این عمل به تکلیف اجتماعی انسان است که موجب شفاعت در کوتاهی های عمل فردی او می گردد. پس شفاعت را اینگونه باید معنا نمود که فرد با پذیرفتن ولایت حق که همان ولایت رسول اکرم و وصی او است، در عمل به تکالیف خود در حوزه اصول دین توفیق می یابد و بدین واسطه کاستی های عمل او در حوزه ی فروع دین مورد بخشش و جبران الهی قرار میگیرد.

حاصل آنکه تاکیدات فراوان در بیان معصومین در رابطه با ولایت امیرالمومنین از آن روست که تحقق توحید جز با برقرار شدن حکومت صالحان میسر نیست و آیا دین چیزی جز پذیرفتن سلطه ی حقیقی الله بر عالم است؟ ولایت امیرالمومنین از آن روی چنین پر اهمیت است که مجرای تسری حکومت الهی در زندگانی تک تک افراد جامعه است و این مهم بدست نمی آید مگر آنکه امام معصوم عنان امور جامعه را با برپا نمودن دولت خویش بدست گیرد. به همین دلیل دین اصولا و اساسا یک امر سیاسی است. آنان که اسلام را به حوزه ی تکالیف فردی منحصر نمودند و می نمایند با هر لباس و هر مقام فقهی، اخلاقی و عرفانی که خود را معرفی می نمایند یا ندانسته و یا به عمد عمله ی دست طاغوت بوده و هستند. اسلام بدون حکومت اسلام بدون تسری توحید در جامعه و زندگی فرد فرد مسلمانان است، اسلام بدون حکومت نماز بدون توحید و حج بدون معبود است، انگار که آدمی سر به سجده بگذارد اما حکومت مسجود را نپذیرفته باشد و حقیقتا چنین چیزی را اسلام نمی توان خواند.

۰ نظر ۰۳ تیر ۹۶ ، ۱۸:۲۹
زندانی زندانی

در این روزگار سرگشتگی اگر جوانان و حق طلبان با چشمانی آبله دار آرمان خویش را در آن مبارز آمریکای جنوبی می یابند، اما ما فرزندان اسلام تمام آرمان خویش را در علی علیه السلام یافتیم. ما مردی را در دل تاریخ به نظاره نشستیم که جوانی خویش را به مبارزه با جهل و استکبار گذراند و باقی عمرش را به ستیز با فقر و یاری یتیمان و ضعفا صرف نمود. ما خلیفه ای را شناختیم که حقی برتر از دیگران برای خویش و برادرش و دخترش در حکومت تصاحب نکرد و حتی به واسطه ی طغیان دوستان قدیمش حاضر نشد دست از انصاف بر کشد.

ای علی جان، ای امیر همه ی ایمان آورندگان تاریخ! ما تمام آرمان خواهی خویش را در شما یافتیم. ما مجاهدت و مبارزه با زورگویی و یاری رساندن به خلق مستضعف را از شما آموختیم. ما دیدیم که عدالت علی در خانه ای او نیز حکم فرماست. ما مرد مجاهدی را شناختیم که مجاهدتش باعث نشد تا فرزندانش راه بی تقوایی بپویند. اصلا اگر درست بنگریم، در می یابیم که آرمان خواهی را از حقیقتی به نام علی علیه السلام ساخته اند.

و امروز روز رستگاری اوست. روزی است که مجاهد خستگی ناپذیر تاریخ، از رنج آرمان خواهی خود آزاد شد. مبارک باد بر تو ای پدر، رهایی از رنج تمام زخم های کهنه ی پیکرت و زخم های همیشه تازه ی روحت که شیطان و شیطانیان بر شما روا داشتند.

۱ نظر ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۴
زندانی زندانی