افکار یک زندانی

« الدنیا سجن المومن »

افکار یک زندانی

« الدنیا سجن المومن »

افکار یک زندانی

هر توانی را تکلیفی است و گاه بر توان مشاهده ، تکلیف توصیف نموده اند،چون چنین باشد،آنچه را می یابم باز خواهم گفت ، لیک می دانم که "سید"،قبیله ام را آموخت که جز از برای خدا ننگارید پس به امید آن روز که نماینده ی او (جل جلاله) به ملاقات دیوار نوشته هایم بیاید و آنچه را نیک می داند باقی گذارد که او خود باقی مانده ای زندانی است.

گرداب یک بعد از ظهر بهاری

پنجشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۱:۰۹ ب.ظ

چندی پیش در پی یک کار اداری مجبور به سفری یک روزه به موطن کودکی هایم شدم. عصر یک روز بهاری وقتی از پله های اتوبوس پای بر زمین گذاشتم، همه چیز با من حرف داشتند. مثل شاکی هایی که بدهکارشان را یافته باشند.

وقتی از اتوبوس پایین آمدم هوای عصر بهاری موطنم، مرا بازگرداند به دورانی که بعد از ظهر ها از درب مدرسه خارج می شدم و به سوی خانه می رفتم. شاید هم مسیر بودن راه ترمینال تا خانه با راه مدرسه تا خانه نیز بی تاثیر نبود. اما  برایم عجیب بود که  سایه های شهرمان هم برای من حس متفاوتی ایجاد می کرد. ما بقی هم شهری های قدیم، بی توجه به هوا، سایه ، مسیر و دیوارها عبور می کردند و با شتاب به سوی مقصود خود در حرکت بودند اما این روند برای من مانند یک فیلم آهسته شده اتفاق می افتاد. هر چیزی و هر صحنه ای پیوستی داشت از گذشته ای که در آن زیسته بودم. هر خیابان، فهرستی بود از خاطرات گذشته؛ هر مغازه و هر میدان نیز.

من در میان این صحنه، عابری بودم ساکت یا شاید گنگی خواب دیده. گویی دلم می خواست که همراهی داشتم تا در همان آن، تمام خاطراتم را برایش باز می گفتم و از انباشته شدن آنان بر روحم می کاستم. اما کسی نبود و من ساکت و محتوم- از تماشای این حقایق نادیدنی برای دیگران- عبور می کردم.

این همه ی ماجرا نبود. داستان در پیچ منتهی به کوچه یمان اوج گرفت. وقتی پا در بن بست تو در توی محله گذاشتم، خودم را دیدم، وقتی که هفت سال یا کمتر داشتم و با یک تکه چوب، در پی بازی های جنگجویانه ی دوران کودکی، در محله ی پشتیمان رژه می رفتم. خودم را دیدم که کمی بزرگ تر شده ام و با لباس خانه در کوچه در پی یک توپ پلاستیکی چند لایه، می دویدم. بچه محل هایمان را دیدم که لبه ی دیوار نشسته اند. من به جای ساختمان های بلند محلمان همان چاله ی خاکی قدیم را می دیدم. چاله ای که بعد ها پر شد و دورانی خرابه ای بود با یک دیوار آجری بلند که بالا رفتن از آن -و دیدن وسایل کودکی که در آن سوی دیوار افتاده بود- آرزویم بود.

من چیز هایی را می دیدم که هیچ عابر دیگری نمی دید و شاید مکاشفه همین باشد. من احساس کردم در گذشته خود گیر کرده ام. من که همیشه رو به آینده داشته ام و خودم را همچنان در امیدهای پس از این می جویم، در گرداب یک شهر گیر افتاده بودم. بغض ها پیاپی راه گلویم را می بستند. و من چاره ای جز قورت دادن آن ها نداشتم.

آن روز فهمیدم که محتوم یعنی چه. محتوم من بودم در هنگام گذر از شهری که از من طلبکار بود. از کسی که در آن زیسته بود و خاطراتی سنگین را بر دوش شهر رها ساخته و به سوی آینده و موفقیت ها و آرزو هایش گریخته بود. و حقیقتا این هم مسئله ای است که انسان با خاطراتش و گذشته اش چگونه باید رفتار کند؟ آیا باید رو به آینده از کنارشان گذشت و از آنان غافل بود یا باید پای در بند آنان نمود و آینده را در گذشته یافت؟

۹۴/۰۲/۰۳
زندانی زندانی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">