افکار یک زندانی

« الدنیا سجن المومن »

افکار یک زندانی

« الدنیا سجن المومن »

افکار یک زندانی

هر توانی را تکلیفی است و گاه بر توان مشاهده ، تکلیف توصیف نموده اند،چون چنین باشد،آنچه را می یابم باز خواهم گفت ، لیک می دانم که "سید"،قبیله ام را آموخت که جز از برای خدا ننگارید پس به امید آن روز که نماینده ی او (جل جلاله) به ملاقات دیوار نوشته هایم بیاید و آنچه را نیک می داند باقی گذارد که او خود باقی مانده ای زندانی است.

تکلیف و اضطراب یک رؤیا

پنجشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۳۸ ق.ظ

این روز ها شاید بازار خبرهای برجامی برای خیلی ها همچنان داغ باشد. اما من نیز مانند بسیاری از دیگر هم میهنانم پس از چندی، دیگر از پیگیری بازی های ناجوانمردانه سیاست بازان این عرصه ی حساس به ستوه آمدم و دیگر حوصله ی توجه به این مناسبات پس پرده ای را نداشتم.

اتفاقا در همین اوضاع آنچنان درگیر مشکلات شخصی و اداری جان فرسا بودم که اگر هم می خواستم آنچنان فرصتی برای دنبال کردن اخبار نداشتم.

من به ناچار برای پیگیری اموری به پایتخت سفر کرده بودم و در خانه ی یکی از اقوام اسکان موقت داشتم. وسیله ی نقلیه ام مترو بود و همراه و همدمم فشار خستگی و خواب آلودگی و اندوه فراوان از نابسامانی های ادارات دولتی و غیر دولتی.

در همین راستا چاره ای نداشتم جز آنکه در فواصل ایستگاه های مترو سر بر شیشه های نامهربان ترن ها، کمبود خواب شبانه روزی ام را جبران کنم.

در یکی از همین خواب های نصفه و نیم بود که رؤیایی عجیب مرا سخت حیران و نگران نمود. خواب دیدم که در میان خیابان های تهران به خواب رفته ام، ناگهان شهید مجتبی نواب صفوی به سراغم آمد و با لگد به پهلویم می کوبید تا بیدارم کند، از اثر ضربات او بیدار شدم، سری چرخاندم و هنگامی که می خواستم بر خیزم، دیدم که دستانم بسته است، و عجیب تر آن بود که دستانم را با پرچم ایران بسته بودند، پرچمی که در میان آن نقش الله نمایان بود.

با هول و اضطراب از خواب پریدم. خودم را جمع و جور کردم و سعی کردم به خودم بیایم. هم سفرانم هر یک به کاری مشغول بودند و کسی از حال مضطرب من خبر نداشت. یکی  کتاب می خواند، دیگری با تلفن همراهش سرگرم بود و مابقی هم اشتغالاتی برای خودشان داشتند.

وقتی به خودم آمدم دیدم که قطار در ایستگاه بهارستان متوقف است. مدام خوابم را زیر و رو می کردم و به دنبال نشانه ای بودم. وقتی که قطار حرکت نمود از پشت شیشه، تابلوی ایستگاه از مقابل چشمانم عبور کرد. یادم به ترور حسنعلی منصور آمد. پنج شنبه اول بهمن ماه سال هزار و سیصد و چهل و سه، حسنعلی منصور، نخست وزیر وقت ایران در حالی که طرح کاپیتولاسیون را در دست داشت راهی مجلس شورای ملی بود که بوسیله ی هیات‌های موتلفه اسلامی حکم اعدام انقلابی وی به اجراء در آمد.

من از زیر میدان بهارستان گذشته بودم و در خواب شهید مجتبی میرلوحی یا همان نواب صفوی شجاع در پهلوی من لگد می کوبید تا شاید که بیدارم کند. او موفق شد و مرا هوشیار نمود اما دستان من به وسیله ی پرچم میهنم بسته شده بود.

نمی دانم که تعبیر دقیق این رویا چه بود اما شب هنگام، پیش از آنکه از فشار خستگی در ساعات ابتدایی شب به خواب بروم، خبر تصویب برجام را در مجلس شورای اسلامی شنیدم. خبری که نمی دانستم باید با آن چه کنم؟

من این خبر را زیر سر گذاشتم و خوابیدم تا شاید آینده، رویای مرا به خیر تعبیر کند. اما دلم همچنان از خواب آن روز در اضطراب است. باید به امید فردا بود، زمان چاره ی بسیاری از دردهاست.
۹۴/۰۷/۲۳
زندانی زندانی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">